جنون‌واره‌های ذهن دیگری
Published June 20, 2021
Episodes 11

Requirement

This podcast can only be viewed on an iOS and Android devices,
You can Download zpod apps free today

Description

جنون‌واره‌های ذهن دیگری

Available Episodes

نوشتم
2020-05-01

نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این سه تا کامل تعریف میشه؟ این‌ها در واقع یکی هستن. گفتم عوض کنم؟ گفت عوض کن. سه تای دیگه بنویس. نوشتم پرنده، تلخ، دور. دکتر گفت چون دوره تلخه یا چون تلخه دور؟ گفتم ذاتش دور و تلخه. یعنی اگه نزدیک هم باشه تلخه، اگه شیرین هم باشه دوره. دکتر گفت تصویرش کامله با این سه کلمه؟ گفتم عوض کنم؟ گفت بنویس. نوشتم شوپن، بوسه، پیراهن من. دکتر کاغذ رو نگاه کرد بعد من رو. گفت بنویس باز هم. گفتم وقتی پیراهنم رو تن می‌کرد و انگشتهاش پوست ملتهبم رو نوازشم می‌کرد، صدای سولوی پیانوی شوپن پخش می‌شد تو سرم. گفت این کلمات شوق تو رو تصویر می‌کنه، نه اون رو. فکر نکن، چشماتو ببند، باز کن، سه کلمه ای رو بنویس که تعریفش می‌کنه. نوشتم: شراب، آزردگی، فراق. نوشتم خواستن، ابتلا، نخواستن. نوشتم بوسه، سکس، وداع. نوشتم آغوش، نوازش، خشم. خط زدم همه رو. داشتم دکتر رو عاشق تو می‌کردم. نوشتم جان من است او. دکتر گفت این چهارتا کلمه شد. گفتم من رو حذف کن. من رو همه حذف می‌کنن، عادت دارم. لبخند زد و برام قرصهای تازه نوشت، که یکیش صورتیه، رنگی که دوست داشتی. تو چی؟ تو بلدی کسی رو که دوست داری تو سه کلمه تعریف کنی؟ #حمیدسلیمی

Show...
کافه
2020-05-02

دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدون این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه هرشب ساعتِ ۸ تنها میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن. موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون دور صورتش رها میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم،یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه، بلند میشد میرفت چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم، میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی. از کتاب های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملوئه دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم: پرِ پرواز ندارم امّا دلی دارم و حسرتِ دُرناها.... میخواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم اصن از کجا معلوم شاید اسمش آیدا باشه یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش..تا بیشتر سرش رو بالا بگیره..تا بیشتر چشماش ذوق کنه..تا بیشتر بتونم چشماش رو ببینم.. هرشب که میومد شعر های رو دیوار رو تغییر میدادم کارم شده بود همین که ببینمش، که بیشتر عاشقش شم یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون کنج و مینوشت،منم اصلا نمیدونستم که دوست پسر داره یا نامزد،یا اصلا شوهر. فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم... یه شب از همین شب های شاملویی و عاشقانه های یواشکیِ من ، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد..بدون این که اصلا قهوه سرد شدش رو حساب کنه...رفت، انگار که اصلا نبوده... دفترچه ها و کتاب هاش رو جا گذاشته بود روی میز،بدون این که بخوام بخونمشون،درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم. اما نیومد. چند شب گذشت و نیومد امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد نه شماره تلفنی داشتم ازش،نه نشونه ای تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی خالی کنجِ کاف بود. چند شبی بود که شعر های رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم میخورد بهش بغض گلوم رو فشار میداد، چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج میریختم، اصلا یادم نبود که نیست.... دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره.اون تلفن کی بود؟چی گفت؟کجا رفت دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب هاش رو گشتم که شاید شماره ای،آدرسی باشه...ولی نبود تا این که دفترچه یادداشتش رو باز کردم و دومین صفحش رو خوندم: عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک میاورد و من آن را سرد رها میکردم #امیرحسین_سرمنگانی

Show...
نهنگ
2020-05-02

یه دقیقه اومدم برات بگم که تو آسایشگاه یه اتاق جدید اضافه کردن، رنگش گل‌بهیه، خیلی اتاق قشنگیه. اگه در طول هفته هی نشینی با گنجیشگها حرف بزنی یا نری خودتو از درخت وسط محوطه آویزون کنی بگی من سیب سرخ محالم ای دستهای غارتگرت بهشت من، اجازه میدن هفته‌ای دو ساعت بری تو اتاق گل‌بهی. گل‌بهی یه رنگیه بین صورتی و سفید، یعنی میخوام بگم نه آروم و پر از فراموشیه که سفید باشه، نه گرم و مهربونه که صورتی باشه، یه رنگی مثل رنگ لبخند تو وقتی می‌گفتی زود میام می بینمت. همونقدر قشنگ الکی. تو اتاق یه قاب خالی هست که وقتی نوبتت میشه اجازه میدن عکس هر کی رو دوست داری بچسبونی بهش، بعد بشینی باهاش حرف بزنی. هرچی دوست داری. هیشکی هم یواشکی به حرفات گوش نمیده، مثلا اگه بگی من دیگه خسته شدم میخوام برم از رو پشت بام بپرم پایین، فرداش دکتر نمیاد بگه متاسفانه باید قرصهات رو بیشتر کنیم. اگه فحش بدی، پرستار نمیاد بگه هواخوری نداری امروز. اتاق خوبیه. من ولی همیشه نوبتم رو میدم به بقیه. پسر خوبی شدم دیگه، زود به زود نوبتم میشه. پرستار پیره میگه باز نمیری تو اتاق گل‌بهی؟ میگم نه، بذار این دیوونه جدیده بره هی بیتابی می‌کنه. نوبتم رو میدم به بقیه، چون من دیگه نمیخوام برم تو اون اتاق بشینم با عکست حرف بزنم. من میخوام تو بیای، بشینیم رو نیمکت سبز حیاط، برام حرف بزنی، بهت بگم عرق نعنای مامانم تو صداته همه دردام خوب میشه حرف که میزنی. تو بخندی، خنده هات بال بشه رو شونه‌هام، پروانه بشم بشینم رو موهات. وای از موهات. ولی تو نمیای. اگه میومدی، وامیسادم به تماشای اومدنت. خیلی بده که تو هیچ وقت اومدن خودت رو نمی بینی. اومدنت مثل اومدن اردیبهشته، همه حالشون خوب میشه. یعنی ببین اون بوته خشک ته محوطه گل میده بعد از هزار سال، اگه تو بیای. ولی نمیای. تو اتاق گل‌بهی، بعضی وقتا اجازه میدن دو ساعت بشینی به هر فیلمی میخوای نگاه کنی. یه بار میخوام برم اون فیلم قدیمی رو ببینم دوباره. اونی که با هم ندیدیم. اونی که توش یه دختره بود که نمی‌موند، اهل رفتن بود. بعد یاد تو بیفتم، لبخند بزنم. مدتیه دیگه وقتی یادت میفتم بغض نمی کنم،یه لبخند سردی میاد رو لبم. آدم یهو دیگه شروع می کنه به پذیرفتن و فقط ادامه دادن. مث اون نهنگی که لال و فلج افتاده ته تاریک اقیانوس. هی صبر کرد یه نهنگی که زبون اشاره بلد باشه بیاد بگه میخوای حرف بزنیم؟ اما نهنگا همه رفتن از این اقیانوس. اگه میومدی، وامیسادی لب ساحل شعر منزوی می‌خوندی، نهنگها همه میومدن ازت زبون اشاره یاد می گرفتن، بس که بلدی با یه اشاره همه رو دیوونه کنی. خسته‌ت کردم، ساکت میشم و می‌خوابم. شبت بخیر ای کسی که من رو جوری نخواستی که خواسته‌شدن از چشمم افتاد. #حمیدسلیمی

Show...
صمد
2020-05-04

دکتر چه سِریه که هر تابستون میای میشینی رو به روی ما و شرح حال ازمون میخوای ؟ آزادمون کن بریم دکتر چیه هر روز هی قرص قرص قرص و شب که می شه هی پُک پُک پُک ؟ دکتر یه نسخه واس ما بپیچ مرخص بشیم بریم پی زندگی بعدیمون شاید منِ دنیای بعد قسمتش شد کنار اون باشه . همه رو از دست خودمون شاکی کردیم از بس که خوب نشدیم و رفتیم یه لنگ پا واسادیم دمش تا بیاد یه نظر نیگا کنه ما هم دزدکی خط نگاهش رو بگیریم و بریم و برسیم به اون آقا قد بلنده مو مشکیه که از سر کوچه میاد سمتش و واسش دست تکون میده. میگم این جدیدیه از همون جنتلمناییه که دوست داشتی . اتو کشیده ، آق مهندس طور. مثل ما دلقک نیست صبح تا شب بخندونتت .میرسه دمت و زنگ خونه رو میزنه مام دلمون هری میریزه دست و پامون رو گم میکنیم . اگه بگیم مرتیکه بد قواره میذارن رو حساب حسودیمون دکتر . میگن چش نداشت بهتر از خودشو ببینه . این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی ؟ اصلا حسودم دکتر . چش ندارم ببینم می با دیگران خورده است و با ما سر گِران دارد . نمیتونم به این فکر کنم بدقواره جعلق مثل من بلده اونو . همه میگن برو دنبال یه شغل آبرومند ول کن این حرفا رو . خسته نشدی ؟ دکتر مگه میشه استعفا داد از دلِ دلبر ؟هی میگن ول کن این بازی رو که همیشه طرف بازنده اش تویی . اینا چه میدونن دکی باخت کدومه ، برد کدومه ؟ اصلا بازنده شدن در برابرش ینی یه چیزایی درون آدم ارزش باختن و خراب شدن و انهدام داشته . دکتر میگم خسته و کلافه ات می کنم هی میگم دکتر ، دکی ؟ سالی یه بار شده ویزیت ما بذار بگیم هرچی نگفتیم تو این یه سال . بذار بگم هرچی افتاد تو بغلمون یا روغن داغ بود یا آب جوش .بذار بگم که همیشه هر وقت خواستم غذای مورد علاقه ام رو بخورم یا لپم رو گاز گرفتم یا غذا پرید تو گلوم . یا همیشه خیلی زود رسیدیم که هیچکس نیومده بود یا انقدر دیر رسیدیم که همه رفته بودن . همیشه هم حس یه بوکسور آماتور رو داشتیم که انداخته بودنش تو رینگ قهرمان های جهان . گارد گرفتن و نگرفتن کمکی به حالم نمی کرد . میگم دکتر از صمد چه خبر ؟ دیگه نمیاد اینجا ؟ همین اتاق بغلی بودا . مرخصش کردید رفت ؟ اونی که شما دیدید فرهاد بود اونی که من دیدم صمد بود . صمد همون فرهاده که کوبیدن ولی نساختنش . پاییز چند سال پیش بود رفیق شدیم . صمد همیشه می گفت خواب سراب تشنه هاس . یه روز خیلی کفری بود سرمون داد زد گفت زمونه ملاحظه بی قراریت رو نمی کنه بفهم . مام سعی کردیم بفهمیم اما سخت بود . نمی شد . بهش گفتیم آقا این دنیا که نشد ما رو با اونا که میفهمن قسمت کنن . عاقل شدنمون باشه قسمت منِ دنیای بعد شاید اون دنیا به کارم اومد . صمد همیشه خدا بیدار بود . پادشاه جغد ها بود . الان کجاس نکنه قدِ همه اون بیدار موندناش الان خوابیده ؟ دکتر اشتباهی مرخصش کردید اون خوب نشده . الان ما چجوری به دلمون حالی کنیم که اشتباهی شده ؟ حیف از تو صمد . حیف از دلت . حیف از صمیمیت بینتون که هیچوقت مجال عشق پیدا نکرد . حیف از دوست داشتنت که ادامه نداشت . حیف از دستات که سهمش از زمستون شد جیب پالتویی که برات به یادگار مونده ... #علی_والی

Show...
نامه ها
2020-05-08

سلام هميشه نوشتن مرهم خوبيه واسه احوال تلخ ولی ایندفعه میخام تلخی روزگارم با خودم بیارم تو نوشته هام سخته که بگم چیا بهم گذشته یا اینکه بگم چیا تو دلمه و چیا تو سرم میدونی همیشه اونی که تو سرت میچرخه تو جنگ و بحثه با اونی که داره تو دلت خودشو به در و دیوار میزنه من اونیم که زمونه و آدماش با کاراشون با حرفاشون با رفاقتا و با رفتاراشون سرب داغ میریزن تو گلوش آره من همونم گفتم قبل اینکه این سرب داغ لالم کنه قبل اینکه این آتیش بیمعرفتی بسوزونه کلبه دلمو حرف بزنم حرف بزنم قبل اینکه لال بشم و لال بميرم حرف بزنم قبل اینکه کلبه دلم خاکستر شه و یه مجسمه سنگی سوخته از خودم باقی بمونه همیشه به همه گفتم که میگذره همیشه به همه گفتم درست میشه درست نشد نشد که درست بشه ولی فقط واسه من تا بوده همین بوده میدونی راستش این زندگی اونجوری که باید هوامو نداشت هیچکی هوامو نداشت حتی خود هوا بعد چندین سال تحمل بهمن تو ريه هام خواستم حرف بزنم که تو گوش کنی که تو دل نبندی به این روزگار و ادماش كه بدوني زندگي هيچ وقت پا به پات نمياد زمونه هيچوقت به مرادت نيست حالا تو هي نگاه به نيمه پر ليوانت كن وقتي همه جونت زهر مار باشه ميفهمي ليوان پر و خالي به كارت نمياد ميدوني نميتونم بيشتر از اين حرف بزنم چون قول دادم لال بشم قول دادم دم نزنم بشم يه مهره سوخته و از دور بازيو ببينم من همون مهره سوختم كه يه روزي همرو كيش و مات ميكرد حالام ميشينم بازي زمونه و مهره هاشو ميبينم هرچند سوخته هرچند لال ولي آروم بي صدا و بي خطر چون ديگه الان اينو فهميدم ما همه مهره هاي بازي يه شطرنج چوبي ايم كه آخر و عاقبت هممون ذغاله

Show...
هنوز
2020-05-08

ثانيه ها لج كردن زل زدن به چشمام عقربه ها یه قدم میرن جلو و سه قدم برمیگردن به عقب توهم وقتی تنهایی همینطوری ثانیه ها باهات لجن؟ با چشمای بسته منتظرم برسی چشامو باز میکنم نگاهمون توی هم قفل میشه وقتی بی دفاع بدون هیچ مرزی حرفاتو پشت هم ردیف میکنی دست خودم نیس بی قید و شرط غرق میشم غرق حقیقتی که انگار سینه امو شکافتی و با دستای خودت به قلبم نشون دادی خودمو تسکین میدم دنبال یه دوایی که زخمای روی سینمو ببندم شاید هنوز آماده همه تو نبودم. برمیگردم و دیگه اینجا نیستی چشمامو میبندم میزارم خیالت توی ذهنم قدم بزنه حداقل دیگه توی ذهنم ، میدونم حوالی کدوم خیابون کدوم کوچه میتونم دوباره ببینمت مگه زمان قرار نبود درمان من باشه یادته خودت میگفتی یکم بگذره همه چیز درست میشه؟ چرا پس هرچی میگذره بیشتر اینجایی زنده تر از عکسات میتونم ببینمت دنبال خراشای جمجمه ام میگردم تا یه راه از بینشون پیدا کنم و فکرتو دربیارم و بزارم یه گوشه اخه خودت گفتی بهتره نبینیم همو چرا پس لش کردی گوشه ذهنم و هیچ جا نمیری یکم بعد دراز کشیدم داشتم فرو میرفتم توی تخت یه تصویرای مبهم از جلوی چشمم رژه میرفت چشامو ریز کردم که یه چیزی ببینم نه هیچی فقط صدای پچ پچ اول دونفر حالا یکی اضافه شد کلافم میکنه میخوام از جام پا شم ولی هرچی تلاش میکنم نه بیشتر میرم پایین تر صدای باز شدن در میاد دارم داد میزنم چرا نمیشنوی نه فقط لبام تکون میخوره حتی خودمم نمیشنوم اینجا دیگه کجاست چراغ خاموش و در بسته شد یکم اینجا زیادی تاریکه انگار دارم جابجا میشم فاصلمو از زمین حس میکنم بالا بالا بالاتر ولی نه سقف خونه من انقدرام بلند نیست انگار دارم پَرت میشم تنها چیزی که میشنوم صدای قلبمه انگار میدونه خودش میدونه الان باید انقد تند بزنه که از کار بیوفته بالاخره شد جمجمم داره تَرک میخوره تیکه تیکه میشه بِپا از توی ذهنم نیوفتی بیرون ازین بالا خطرناکه یه کاریت میشه خودم مراقبتم خون روی تنم راه میره اینجا زیادی تاریکه نه چشام دیگه باز نمیشن جسدم داره سرد میشه ولی هنوز نمیدونم کجام کافیه که هنوز پیش همیم.

Show...
همین
2020-05-08

باید برایت بگویم چگونه عطش در جانم می‌جوشد از تصور تن تو. یا بگویم برایت چه هولناک است سکوتی که میان ماست، وقتی صدای تو تنها نور دنیاست. باید برایت بگویم اما حرفها، کلمه‌ها از من گریخته اند و هرچه مانده دست تهی و زبانِ بسته و رنج دوری است، دوری تو، ای مروارید سیاه اقیانوس شراب. اگر لال نبودم، هرشب تمام بچه‌های بی پدر دنیا را با لالایی قشنگی درباره تو می‌خواباندم: یکی بود، یکی نبود، زنی بود که معجون احترام و شور و امنیت و تشنگی بود، حتی وقتی نبود، حتی وقتی سهم من نبود. حالا دیگر باید خیالهای تنت را، و فکرهای صدایت را، و شوق نوازشت را یک‌جا بسپارم به آغوش سرد سکوت، که با دستهای زبر تن "کنارم باش" را دفن کند و نماز میت بخواند. اما من به فصل سرد ایمان نخواهم آورد، و شعله کوچک خواستن را گوشه دلم زنده نگه می‌دارم، حتی اگر بودن تو خواب کوتاهی بوده‌باشد که هرگز ندیده‌ام. دوست‌داشتن کسی، خوشبختانه ربطی به داشتن او ندارد. همین. #حمیدسلیمی

Show...
رنگ شب
2020-05-31

خواستم بگم نرو، من هنوز دلم تماشا می‌خواد، دیدم خیلی قشنگه وقتی میره، هیچی نگفتم. همون‌جا رو سنگ سیاه خوابیدم، گفتم فردا بشه باز میاد. اما دیگه فردا نشد. همه‌ش امشبه. امشب هم که تاریکه، موندیم سرگردون. ولی فردا که بشه میاد، بهش میگم میشه این بار هم تماشات کنم هم باهات بیام؟ بذار فردا بشه، میاد. می‌دونم میاد. امشب ولی تاریکه. پاشو یه شمع روشن کن، آدم عبوس که از آینه و نور می‌ترسی، تاریک شدی از بس که موندی تو تاریکی.. ✍🏽نوشته ی حمید سلیمی 🎙با صدای امیر حسین پیمان فرد #شنیده_شود @sightlife🌿

Show...
ترک شده
2020-07-20

زیاد نوشتن و خوندیم که با رفتن کسی که دوسش داری، نه می‌میری و نه تا "ابد" "سوگوار" می‌مونی! نوشتن کم کم "فراموش" می‌کنی. سرد می‌شی. می‌گن زمان "معجزه" می‌کنه. این روزا که بگذره اون "آتش درونت" خاموش می‌شه. نصیحت می‌کنن که سوگواریو "تموم" کنی! خودتو "دوست" داشته باشی! قدر خودت را بدونی، ورزش کنی، کتاب بخونی، با دوستات وقت بگذرونی، بخندیو فراموشش کنی... آره، کسی که بی دلیل و بی‌ خداحافظی ترک‌شده بهت‌زدس. نه می‌میره، نه تا ابد سوگواره. روزگارِ جهنمیش "می‌گذره"، آتیش درونش "فروکش" می‌کنه و بلاخره یه روزی می‌خندهو حتی شاید دوباره عاشق شه. اما راسش، یه چیزی که هیشکی دربارش جایی چیزی ننوشته‌ اینه که ترک شدن، چیزیو توی قلب آدم تغییر می‌ده که موندنی‌تر از این حرفاس! یه ترس عمیق و پایدار از اعتماد و عشق، از موندن...با تمام وجود "موندن"! و این ترس شبیه تیکه های شیکسته‌ی آینه، بُرنده‌ و تکثیر‌شوندس! "غمو" تکثیر می‌کنه! "بغضو" تکثیر می‌کنه. طوری تکثیرشون می‌کنه که حتی "صدسال دیگم" اگه کسی به چشات نگاکنه، یعنی اگه "خوب" به چشات نگاکنه هزارتا پرنده‌ی سرگردونو می‌بینه که راه خونه‌رو گم کردن! هزارتا آغوش که حسرت وداع آخر مونده‌ رو دلشون، هزارتا حرف نزده، هزارتا سوال نپرسیده... کسی جایی ننوشته اما راسش درون کسی که ترک‌شده، همیشه یه «خدانگهدار عزیزم» دفن شده! یه خداحافظی ساده مثل یه نقطه... آخر خط... #سیمین_کشاورز

Show...
عشق در یک نگاه
2020-08-13

بخشی از کتاب «تکه هایی از یک کل منسجم»

Show...
سودای شنیده شدن
2021-06-20

تصور کن پرده گوشت آنقدر حساس است که اگر فرکانس صدا از حدی فراتر رود پاره خواهد شد. حال خود را در ناکجایی مجسم کن که فاصله ات از نزدیک ترین شخص به تو آنقدر زیاد است که برای رساندن صدایت به گوش او، باید فریاد بزنی. ابتدا مرددی، اما سرانجام سودای شنیده شدن مجابت میکند که با فریاد صدایت را به گوش او برسانی. صدایش میزنی، چندین بار،… نمی‌شنود… صدایت را بلند میکنی، بلندتر و بلندتر… و بالاخره با بلندترین فریادی که در توان داری توجه اش را جلب میکنی. او سرش را به سمت تو میچرخاند، نگاهت میکند و بعد از مکثی کوتاه چیزی میگوید. اما حالا این تو هستی که صدای او را نمیشنوی. او صدایش را بلند میکند، بلند و بلندتر، حالا دیگر از چهره اش میتوان فهمید که دارد فریاد میزند. اما تو، اندکی قبل، آنگاه که سودای شنیده شدن داشتی، با صدای فریادهای خود پرده های گوشت را پاره کرده ای. mario_dorian

Show...

Latest Episode

Share

Share on telegram
Share on whatsapp
Share on twitter
Share on facebook

Available Episodes

نوشتم
2020-05-01

نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این سه تا کامل تعریف میشه؟ این‌ها در واقع یکی هستن. گفتم عوض کنم؟ گفت عوض کن. سه تای دیگه بنویس. نوشتم پرنده، تلخ، دور. دکتر گفت چون دوره تلخه یا چون تلخه دور؟ گفتم ذاتش دور و تلخه. یعنی اگه نزدیک هم باشه تلخه، اگه شیرین هم باشه دوره. دکتر گفت تصویرش کامله با این سه کلمه؟ گفتم عوض کنم؟ گفت بنویس. نوشتم شوپن، بوسه، پیراهن من. دکتر کاغذ رو نگاه کرد بعد من رو. گفت بنویس باز هم. گفتم وقتی پیراهنم رو تن می‌کرد و انگشتهاش پوست ملتهبم رو نوازشم می‌کرد، صدای سولوی پیانوی شوپن پخش می‌شد تو سرم. گفت این کلمات شوق تو رو تصویر می‌کنه، نه اون رو. فکر نکن، چشماتو ببند، باز کن، سه کلمه ای رو بنویس که تعریفش می‌کنه. نوشتم: شراب، آزردگی، فراق. نوشتم خواستن، ابتلا، نخواستن. نوشتم بوسه، سکس، وداع. نوشتم آغوش، نوازش، خشم. خط زدم همه رو. داشتم دکتر رو عاشق تو می‌کردم. نوشتم جان من است او. دکتر گفت این چهارتا کلمه شد. گفتم من رو حذف کن. من رو همه حذف می‌کنن، عادت دارم. لبخند زد و برام قرصهای تازه نوشت، که یکیش صورتیه، رنگی که دوست داشتی. تو چی؟ تو بلدی کسی رو که دوست داری تو سه کلمه تعریف کنی؟ #حمیدسلیمی

Show...
کافه
2020-05-02

دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ مو مشکی بشم ، بدون این که بفهمه، بدون این که یه ذره حس کنه هرشب ساعتِ ۸ تنها میومد کافه و میشِست اون کنج و شروع میکرد به نوشتن. موقعی که سرش پایین بود موهای مجعدش مثلِ درختِ بیدِ مجنون دور صورتش رها میشد و کلی به دلبریش اضافه میکرد هرسری خودم میرفتم سفارشِش رو میگرفتم،یه قهوه ترک سفارش همیشگیش بود همیشه هم قهوه اش سرد میشد و بدون این که لب بزنه، بلند میشد میرفت چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم و هرشب به امید این که چشمای درشتش رو ببینم، میرفتم بالاسرش و صداش میکردم تا سرش رو بگیره بالا و من هزار بار بمیرم و زنده شم، بعد فقط بگم که چی میل دارین و اون هم بگه همون همیشگی. از کتاب های رو میز متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ شاملوئه دوست داشتم برم بشینم کنارش بگم: پرِ پرواز ندارم امّا دلی دارم و حسرتِ دُرناها.... میخواستم بدونه منم بلدم، بدونه حسرتِ دوست داشتن و عاشق شدن رو دارم اصن از کجا معلوم شاید اسمش آیدا باشه یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ شاملو رو بنویسم و بچسبونم به دیوارِ رو به روش..تا بیشتر سرش رو بالا بگیره..تا بیشتر چشماش ذوق کنه..تا بیشتر بتونم چشماش رو ببینم.. هرشب که میومد شعر های رو دیوار رو تغییر میدادم کارم شده بود همین که ببینمش، که بیشتر عاشقش شم یکسالی شده بود که تنهایی میومد کافه و میشست اون کنج و مینوشت،منم اصلا نمیدونستم که دوست پسر داره یا نامزد،یا اصلا شوهر. فقط تنها چیزی که میدونستم این بود که سخت عاشقش شده بودم... یه شب از همین شب های شاملویی و عاشقانه های یواشکیِ من ، تلفنش زنگ خورد و سراسیمه از کافه بیرون زد..بدون این که اصلا قهوه سرد شدش رو حساب کنه...رفت، انگار که اصلا نبوده... دفترچه ها و کتاب هاش رو جا گذاشته بود روی میز،بدون این که بخوام بخونمشون،درش رو بستم و گذاشتمش کنار تا فرداشب که میاد بهش بدم. اما نیومد. چند شب گذشت و نیومد امکان نداشت که این همه مدت کافه نیاد نه شماره تلفنی داشتم ازش،نه نشونه ای تنها نشونی که داشتم ازش همون صندلی خالی کنجِ کاف بود. چند شبی بود که شعر های رو دیوار عوض نشده بود و هربار که چشمم میخورد بهش بغض گلوم رو فشار میداد، چند شبی حواس پرت شده بودم و همش یه قهوه ترک برای اون میزِ کنج میریختم، اصلا یادم نبود که نیست.... دوماه گذشت و نیومد حتی وسایلش رو ببره.اون تلفن کی بود؟چی گفت؟کجا رفت دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم کتاب هاش رو گشتم که شاید شماره ای،آدرسی باشه...ولی نبود تا این که دفترچه یادداشتش رو باز کردم و دومین صفحش رو خوندم: عاشقِ پسری در کافه شدم که برایم قهوه ترک میاورد و من آن را سرد رها میکردم #امیرحسین_سرمنگانی

Show...
نهنگ
2020-05-02

یه دقیقه اومدم برات بگم که تو آسایشگاه یه اتاق جدید اضافه کردن، رنگش گل‌بهیه، خیلی اتاق قشنگیه. اگه در طول هفته هی نشینی با گنجیشگها حرف بزنی یا نری خودتو از درخت وسط محوطه آویزون کنی بگی من سیب سرخ محالم ای دستهای غارتگرت بهشت من، اجازه میدن هفته‌ای دو ساعت بری تو اتاق گل‌بهی. گل‌بهی یه رنگیه بین صورتی و سفید، یعنی میخوام بگم نه آروم و پر از فراموشیه که سفید باشه، نه گرم و مهربونه که صورتی باشه، یه رنگی مثل رنگ لبخند تو وقتی می‌گفتی زود میام می بینمت. همونقدر قشنگ الکی. تو اتاق یه قاب خالی هست که وقتی نوبتت میشه اجازه میدن عکس هر کی رو دوست داری بچسبونی بهش، بعد بشینی باهاش حرف بزنی. هرچی دوست داری. هیشکی هم یواشکی به حرفات گوش نمیده، مثلا اگه بگی من دیگه خسته شدم میخوام برم از رو پشت بام بپرم پایین، فرداش دکتر نمیاد بگه متاسفانه باید قرصهات رو بیشتر کنیم. اگه فحش بدی، پرستار نمیاد بگه هواخوری نداری امروز. اتاق خوبیه. من ولی همیشه نوبتم رو میدم به بقیه. پسر خوبی شدم دیگه، زود به زود نوبتم میشه. پرستار پیره میگه باز نمیری تو اتاق گل‌بهی؟ میگم نه، بذار این دیوونه جدیده بره هی بیتابی می‌کنه. نوبتم رو میدم به بقیه، چون من دیگه نمیخوام برم تو اون اتاق بشینم با عکست حرف بزنم. من میخوام تو بیای، بشینیم رو نیمکت سبز حیاط، برام حرف بزنی، بهت بگم عرق نعنای مامانم تو صداته همه دردام خوب میشه حرف که میزنی. تو بخندی، خنده هات بال بشه رو شونه‌هام، پروانه بشم بشینم رو موهات. وای از موهات. ولی تو نمیای. اگه میومدی، وامیسادم به تماشای اومدنت. خیلی بده که تو هیچ وقت اومدن خودت رو نمی بینی. اومدنت مثل اومدن اردیبهشته، همه حالشون خوب میشه. یعنی ببین اون بوته خشک ته محوطه گل میده بعد از هزار سال، اگه تو بیای. ولی نمیای. تو اتاق گل‌بهی، بعضی وقتا اجازه میدن دو ساعت بشینی به هر فیلمی میخوای نگاه کنی. یه بار میخوام برم اون فیلم قدیمی رو ببینم دوباره. اونی که با هم ندیدیم. اونی که توش یه دختره بود که نمی‌موند، اهل رفتن بود. بعد یاد تو بیفتم، لبخند بزنم. مدتیه دیگه وقتی یادت میفتم بغض نمی کنم،یه لبخند سردی میاد رو لبم. آدم یهو دیگه شروع می کنه به پذیرفتن و فقط ادامه دادن. مث اون نهنگی که لال و فلج افتاده ته تاریک اقیانوس. هی صبر کرد یه نهنگی که زبون اشاره بلد باشه بیاد بگه میخوای حرف بزنیم؟ اما نهنگا همه رفتن از این اقیانوس. اگه میومدی، وامیسادی لب ساحل شعر منزوی می‌خوندی، نهنگها همه میومدن ازت زبون اشاره یاد می گرفتن، بس که بلدی با یه اشاره همه رو دیوونه کنی. خسته‌ت کردم، ساکت میشم و می‌خوابم. شبت بخیر ای کسی که من رو جوری نخواستی که خواسته‌شدن از چشمم افتاد. #حمیدسلیمی

Show...
صمد
2020-05-04

دکتر چه سِریه که هر تابستون میای میشینی رو به روی ما و شرح حال ازمون میخوای ؟ آزادمون کن بریم دکتر چیه هر روز هی قرص قرص قرص و شب که می شه هی پُک پُک پُک ؟ دکتر یه نسخه واس ما بپیچ مرخص بشیم بریم پی زندگی بعدیمون شاید منِ دنیای بعد قسمتش شد کنار اون باشه . همه رو از دست خودمون شاکی کردیم از بس که خوب نشدیم و رفتیم یه لنگ پا واسادیم دمش تا بیاد یه نظر نیگا کنه ما هم دزدکی خط نگاهش رو بگیریم و بریم و برسیم به اون آقا قد بلنده مو مشکیه که از سر کوچه میاد سمتش و واسش دست تکون میده. میگم این جدیدیه از همون جنتلمناییه که دوست داشتی . اتو کشیده ، آق مهندس طور. مثل ما دلقک نیست صبح تا شب بخندونتت .میرسه دمت و زنگ خونه رو میزنه مام دلمون هری میریزه دست و پامون رو گم میکنیم . اگه بگیم مرتیکه بد قواره میذارن رو حساب حسودیمون دکتر . میگن چش نداشت بهتر از خودشو ببینه . این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی ؟ اصلا حسودم دکتر . چش ندارم ببینم می با دیگران خورده است و با ما سر گِران دارد . نمیتونم به این فکر کنم بدقواره جعلق مثل من بلده اونو . همه میگن برو دنبال یه شغل آبرومند ول کن این حرفا رو . خسته نشدی ؟ دکتر مگه میشه استعفا داد از دلِ دلبر ؟هی میگن ول کن این بازی رو که همیشه طرف بازنده اش تویی . اینا چه میدونن دکی باخت کدومه ، برد کدومه ؟ اصلا بازنده شدن در برابرش ینی یه چیزایی درون آدم ارزش باختن و خراب شدن و انهدام داشته . دکتر میگم خسته و کلافه ات می کنم هی میگم دکتر ، دکی ؟ سالی یه بار شده ویزیت ما بذار بگیم هرچی نگفتیم تو این یه سال . بذار بگم هرچی افتاد تو بغلمون یا روغن داغ بود یا آب جوش .بذار بگم که همیشه هر وقت خواستم غذای مورد علاقه ام رو بخورم یا لپم رو گاز گرفتم یا غذا پرید تو گلوم . یا همیشه خیلی زود رسیدیم که هیچکس نیومده بود یا انقدر دیر رسیدیم که همه رفته بودن . همیشه هم حس یه بوکسور آماتور رو داشتیم که انداخته بودنش تو رینگ قهرمان های جهان . گارد گرفتن و نگرفتن کمکی به حالم نمی کرد . میگم دکتر از صمد چه خبر ؟ دیگه نمیاد اینجا ؟ همین اتاق بغلی بودا . مرخصش کردید رفت ؟ اونی که شما دیدید فرهاد بود اونی که من دیدم صمد بود . صمد همون فرهاده که کوبیدن ولی نساختنش . پاییز چند سال پیش بود رفیق شدیم . صمد همیشه می گفت خواب سراب تشنه هاس . یه روز خیلی کفری بود سرمون داد زد گفت زمونه ملاحظه بی قراریت رو نمی کنه بفهم . مام سعی کردیم بفهمیم اما سخت بود . نمی شد . بهش گفتیم آقا این دنیا که نشد ما رو با اونا که میفهمن قسمت کنن . عاقل شدنمون باشه قسمت منِ دنیای بعد شاید اون دنیا به کارم اومد . صمد همیشه خدا بیدار بود . پادشاه جغد ها بود . الان کجاس نکنه قدِ همه اون بیدار موندناش الان خوابیده ؟ دکتر اشتباهی مرخصش کردید اون خوب نشده . الان ما چجوری به دلمون حالی کنیم که اشتباهی شده ؟ حیف از تو صمد . حیف از دلت . حیف از صمیمیت بینتون که هیچوقت مجال عشق پیدا نکرد . حیف از دوست داشتنت که ادامه نداشت . حیف از دستات که سهمش از زمستون شد جیب پالتویی که برات به یادگار مونده ... #علی_والی

Show...
نامه ها
2020-05-08

سلام هميشه نوشتن مرهم خوبيه واسه احوال تلخ ولی ایندفعه میخام تلخی روزگارم با خودم بیارم تو نوشته هام سخته که بگم چیا بهم گذشته یا اینکه بگم چیا تو دلمه و چیا تو سرم میدونی همیشه اونی که تو سرت میچرخه تو جنگ و بحثه با اونی که داره تو دلت خودشو به در و دیوار میزنه من اونیم که زمونه و آدماش با کاراشون با حرفاشون با رفاقتا و با رفتاراشون سرب داغ میریزن تو گلوش آره من همونم گفتم قبل اینکه این سرب داغ لالم کنه قبل اینکه این آتیش بیمعرفتی بسوزونه کلبه دلمو حرف بزنم حرف بزنم قبل اینکه لال بشم و لال بميرم حرف بزنم قبل اینکه کلبه دلم خاکستر شه و یه مجسمه سنگی سوخته از خودم باقی بمونه همیشه به همه گفتم که میگذره همیشه به همه گفتم درست میشه درست نشد نشد که درست بشه ولی فقط واسه من تا بوده همین بوده میدونی راستش این زندگی اونجوری که باید هوامو نداشت هیچکی هوامو نداشت حتی خود هوا بعد چندین سال تحمل بهمن تو ريه هام خواستم حرف بزنم که تو گوش کنی که تو دل نبندی به این روزگار و ادماش كه بدوني زندگي هيچ وقت پا به پات نمياد زمونه هيچوقت به مرادت نيست حالا تو هي نگاه به نيمه پر ليوانت كن وقتي همه جونت زهر مار باشه ميفهمي ليوان پر و خالي به كارت نمياد ميدوني نميتونم بيشتر از اين حرف بزنم چون قول دادم لال بشم قول دادم دم نزنم بشم يه مهره سوخته و از دور بازيو ببينم من همون مهره سوختم كه يه روزي همرو كيش و مات ميكرد حالام ميشينم بازي زمونه و مهره هاشو ميبينم هرچند سوخته هرچند لال ولي آروم بي صدا و بي خطر چون ديگه الان اينو فهميدم ما همه مهره هاي بازي يه شطرنج چوبي ايم كه آخر و عاقبت هممون ذغاله

Show...
هنوز
2020-05-08

ثانيه ها لج كردن زل زدن به چشمام عقربه ها یه قدم میرن جلو و سه قدم برمیگردن به عقب توهم وقتی تنهایی همینطوری ثانیه ها باهات لجن؟ با چشمای بسته منتظرم برسی چشامو باز میکنم نگاهمون توی هم قفل میشه وقتی بی دفاع بدون هیچ مرزی حرفاتو پشت هم ردیف میکنی دست خودم نیس بی قید و شرط غرق میشم غرق حقیقتی که انگار سینه امو شکافتی و با دستای خودت به قلبم نشون دادی خودمو تسکین میدم دنبال یه دوایی که زخمای روی سینمو ببندم شاید هنوز آماده همه تو نبودم. برمیگردم و دیگه اینجا نیستی چشمامو میبندم میزارم خیالت توی ذهنم قدم بزنه حداقل دیگه توی ذهنم ، میدونم حوالی کدوم خیابون کدوم کوچه میتونم دوباره ببینمت مگه زمان قرار نبود درمان من باشه یادته خودت میگفتی یکم بگذره همه چیز درست میشه؟ چرا پس هرچی میگذره بیشتر اینجایی زنده تر از عکسات میتونم ببینمت دنبال خراشای جمجمه ام میگردم تا یه راه از بینشون پیدا کنم و فکرتو دربیارم و بزارم یه گوشه اخه خودت گفتی بهتره نبینیم همو چرا پس لش کردی گوشه ذهنم و هیچ جا نمیری یکم بعد دراز کشیدم داشتم فرو میرفتم توی تخت یه تصویرای مبهم از جلوی چشمم رژه میرفت چشامو ریز کردم که یه چیزی ببینم نه هیچی فقط صدای پچ پچ اول دونفر حالا یکی اضافه شد کلافم میکنه میخوام از جام پا شم ولی هرچی تلاش میکنم نه بیشتر میرم پایین تر صدای باز شدن در میاد دارم داد میزنم چرا نمیشنوی نه فقط لبام تکون میخوره حتی خودمم نمیشنوم اینجا دیگه کجاست چراغ خاموش و در بسته شد یکم اینجا زیادی تاریکه انگار دارم جابجا میشم فاصلمو از زمین حس میکنم بالا بالا بالاتر ولی نه سقف خونه من انقدرام بلند نیست انگار دارم پَرت میشم تنها چیزی که میشنوم صدای قلبمه انگار میدونه خودش میدونه الان باید انقد تند بزنه که از کار بیوفته بالاخره شد جمجمم داره تَرک میخوره تیکه تیکه میشه بِپا از توی ذهنم نیوفتی بیرون ازین بالا خطرناکه یه کاریت میشه خودم مراقبتم خون روی تنم راه میره اینجا زیادی تاریکه نه چشام دیگه باز نمیشن جسدم داره سرد میشه ولی هنوز نمیدونم کجام کافیه که هنوز پیش همیم.

Show...
همین
2020-05-08

باید برایت بگویم چگونه عطش در جانم می‌جوشد از تصور تن تو. یا بگویم برایت چه هولناک است سکوتی که میان ماست، وقتی صدای تو تنها نور دنیاست. باید برایت بگویم اما حرفها، کلمه‌ها از من گریخته اند و هرچه مانده دست تهی و زبانِ بسته و رنج دوری است، دوری تو، ای مروارید سیاه اقیانوس شراب. اگر لال نبودم، هرشب تمام بچه‌های بی پدر دنیا را با لالایی قشنگی درباره تو می‌خواباندم: یکی بود، یکی نبود، زنی بود که معجون احترام و شور و امنیت و تشنگی بود، حتی وقتی نبود، حتی وقتی سهم من نبود. حالا دیگر باید خیالهای تنت را، و فکرهای صدایت را، و شوق نوازشت را یک‌جا بسپارم به آغوش سرد سکوت، که با دستهای زبر تن "کنارم باش" را دفن کند و نماز میت بخواند. اما من به فصل سرد ایمان نخواهم آورد، و شعله کوچک خواستن را گوشه دلم زنده نگه می‌دارم، حتی اگر بودن تو خواب کوتاهی بوده‌باشد که هرگز ندیده‌ام. دوست‌داشتن کسی، خوشبختانه ربطی به داشتن او ندارد. همین. #حمیدسلیمی

Show...
رنگ شب
2020-05-31

خواستم بگم نرو، من هنوز دلم تماشا می‌خواد، دیدم خیلی قشنگه وقتی میره، هیچی نگفتم. همون‌جا رو سنگ سیاه خوابیدم، گفتم فردا بشه باز میاد. اما دیگه فردا نشد. همه‌ش امشبه. امشب هم که تاریکه، موندیم سرگردون. ولی فردا که بشه میاد، بهش میگم میشه این بار هم تماشات کنم هم باهات بیام؟ بذار فردا بشه، میاد. می‌دونم میاد. امشب ولی تاریکه. پاشو یه شمع روشن کن، آدم عبوس که از آینه و نور می‌ترسی، تاریک شدی از بس که موندی تو تاریکی.. ✍🏽نوشته ی حمید سلیمی 🎙با صدای امیر حسین پیمان فرد #شنیده_شود @sightlife🌿

Show...
ترک شده
2020-07-20

زیاد نوشتن و خوندیم که با رفتن کسی که دوسش داری، نه می‌میری و نه تا "ابد" "سوگوار" می‌مونی! نوشتن کم کم "فراموش" می‌کنی. سرد می‌شی. می‌گن زمان "معجزه" می‌کنه. این روزا که بگذره اون "آتش درونت" خاموش می‌شه. نصیحت می‌کنن که سوگواریو "تموم" کنی! خودتو "دوست" داشته باشی! قدر خودت را بدونی، ورزش کنی، کتاب بخونی، با دوستات وقت بگذرونی، بخندیو فراموشش کنی... آره، کسی که بی دلیل و بی‌ خداحافظی ترک‌شده بهت‌زدس. نه می‌میره، نه تا ابد سوگواره. روزگارِ جهنمیش "می‌گذره"، آتیش درونش "فروکش" می‌کنه و بلاخره یه روزی می‌خندهو حتی شاید دوباره عاشق شه. اما راسش، یه چیزی که هیشکی دربارش جایی چیزی ننوشته‌ اینه که ترک شدن، چیزیو توی قلب آدم تغییر می‌ده که موندنی‌تر از این حرفاس! یه ترس عمیق و پایدار از اعتماد و عشق، از موندن...با تمام وجود "موندن"! و این ترس شبیه تیکه های شیکسته‌ی آینه، بُرنده‌ و تکثیر‌شوندس! "غمو" تکثیر می‌کنه! "بغضو" تکثیر می‌کنه. طوری تکثیرشون می‌کنه که حتی "صدسال دیگم" اگه کسی به چشات نگاکنه، یعنی اگه "خوب" به چشات نگاکنه هزارتا پرنده‌ی سرگردونو می‌بینه که راه خونه‌رو گم کردن! هزارتا آغوش که حسرت وداع آخر مونده‌ رو دلشون، هزارتا حرف نزده، هزارتا سوال نپرسیده... کسی جایی ننوشته اما راسش درون کسی که ترک‌شده، همیشه یه «خدانگهدار عزیزم» دفن شده! یه خداحافظی ساده مثل یه نقطه... آخر خط... #سیمین_کشاورز

Show...
عشق در یک نگاه
2020-08-13

بخشی از کتاب «تکه هایی از یک کل منسجم»

Show...
سودای شنیده شدن
2021-06-20

تصور کن پرده گوشت آنقدر حساس است که اگر فرکانس صدا از حدی فراتر رود پاره خواهد شد. حال خود را در ناکجایی مجسم کن که فاصله ات از نزدیک ترین شخص به تو آنقدر زیاد است که برای رساندن صدایت به گوش او، باید فریاد بزنی. ابتدا مرددی، اما سرانجام سودای شنیده شدن مجابت میکند که با فریاد صدایت را به گوش او برسانی. صدایش میزنی، چندین بار،… نمی‌شنود… صدایت را بلند میکنی، بلندتر و بلندتر… و بالاخره با بلندترین فریادی که در توان داری توجه اش را جلب میکنی. او سرش را به سمت تو میچرخاند، نگاهت میکند و بعد از مکثی کوتاه چیزی میگوید. اما حالا این تو هستی که صدای او را نمیشنوی. او صدایش را بلند میکند، بلند و بلندتر، حالا دیگر از چهره اش میتوان فهمید که دارد فریاد میزند. اما تو، اندکی قبل، آنگاه که سودای شنیده شدن داشتی، با صدای فریادهای خود پرده های گوشت را پاره کرده ای. mario_dorian

Show...

Latest Episode