شعر و شکر
Category Arts
Published November 30, 2020
Episodes 17

Requirement

This podcast can only be viewed on an iOS and Android devices,
You can Download zpod apps free today

Description

شعر و شکر برنامه‌ای از ژاله صادقیان در رادیو بامداد، نگاهی است دلنشین و عمیق به دنیای زیبای ادبیات شیرین فارسی سرکار خانم ژاله صادقیان که یکی از استادهای به نام گویندگی و شعرخوانی ایران هستند، بزرگان ادبیات و سایر هنرمندان ایران را معرفی می‌کنند و با صدای گرم و دل‌نشین خود شعرهای شاعران به‌نام ایران را می‌خوانند و معنا و تفسیر می‌کنند www.RadioBamdad.com

Available Episodes

میرزا حبیب‌الله متخلص به قاآنی
2020-07-28

میرزا حبیب‌الله متخلص به قاآنی، فرزند محمّدعلی گلشن از شاعران و قصیده‌سرایان بزرگ دربار فتحعلی شاه، محمّدشاه و آغاز پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار بود قاآنی در ۱۲۲۳ قمری در شیراز و در خانواده‌ای با ریشه ایل زنگنه کرمانشاه، چشم به جهان گشود. در هفت سالگی یتیم گردید و تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز فرا گرفت و در اوایل جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامه تحصیل بپردازد و میدان تازه‌ای برای کسب معاش پیدا کند. پدر قاآنی، گلشن کرمانشاهی است و برادرزاده‌اش هم آیت‌الله میرزا محمدتقی شیرازی مشهور به میرزای دوم شیرازی است. پسر قاآنی نیز شاعری با تخلص «سامانی» بوده که در ۱۲۸۵ ق از دنیا رفته است قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقه سرشاری داشت و می‌توان گفت شهرت شاعری او لطمه به شهرت او به عنوان یک حکیم دانشمند زاده‌ است. در حکمت او را همپایه ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری و در شرعیات مرتضی انصاری شمرده‌اند. از این رو فتحعلی‌شاه او را «مجتهدالشعراء» لقب داد و محمدشاه نیز قاآنی را «حسان‌العجم» می‌خواند، زیرا آنچنان در قصیده‌سرایی توانایی داشت که مایهٔ شگفتی خوانندگان بود. بنفشه رسته از زمین به طرف جوی‌بارها و یا گسسته حور عین ز زلف خویش تارها ز سنگ اگر ندیده‌ای چه سان جهد شرارها به برگ‌های لاله بین میان لاله‌زارها که چون شراره می‌جهد ز سنگ کوهسارها

Show...
ژاله قائم مقامی
2020-08-14

عالمتاج قائم‌مقامی متخلص به ژاله (اسفند ۱۲۶۲، فراهان – ۵ مهر ۱۳۲۶، تهران) شاعر ایرانی بود. وی مادر حسین پژمان بختیاری است ژاله در اسفندماه ۱۲۶۲ خورشیدی در فراهان زاده شد. مادرش مریم یا گوهر ملک دختر معین الملک بود و پدرش میرزا فتح‌الله، نبیرهٔ قائم مقام فراهانی. او در پنج سالگی خواندن فارسی و عربی را نزد یک شیخ آغاز کرد و تا پانزده سالگی دروس دیگر را آموخت در پانزده سالگی همراه خانواده اش به تهران رفت و در سال ۱۳۱۷ ق. با دوست پدرش، علی‌مرادخان بختیاری (علی‌مراد خان میرپنج بختیاری، خواهرش همسر سردار اسعد بود ) که در خدمات لشکری و نظامی بود- و دخترانش از ژاله بزرگتر بودند - به ناچار ازدواج کرد و پسرش، حسین پژمان بختیاری را به دنیا آورد. ازدواج آن‌ها پس از دو یا سه سال به جدایی انجامید. پژمان ابتدا تحت سرپرستی پدرش بزرگ شد و با مرگ علی‌مرادخان سرپرستی او بر عهده علی‌قلی خان سردار اسعد و جعفرقلی خان سردار اسعد درآمد تا آن که در ۲۷ سالگی نزد مادرش رفت و تا پایان عمر ژاله با وی بود ژاله 23 ساله بود که نهضت مشروطه به وقوع پیوست، اما او بیشتر شاعری بود درون گرا، چنان که حتی به دلیل شرایط تاریکی که در آن می زیست و اشعار زنانه و سنت شکنی که سروده بود شاعری خود را از دیگران و حتی از فرزندش مخفی می‌کرد به گفته پژمان، ژاله اواخر عمر را باخواندن کتاب‌های ادبی، تاریخ و نجوم سپری کرد و در ۵ مهر ۱۳۲۵ ساعت یک بعدازظهر در سن ۶۳ سالگی درگذشت و در امامزاده حسن در جنوب غرب تهران به خاک سپرده شد بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من … از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من گم شد جوانیم همه در آرزوی عشق اما رهی نیافتم آخر به کوی عشق از حجب و از غرور دل خرده‌سنج من شد بهره‌ور ز عشق ولی ز آرزوی عشق چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم گرفتار بلا خود را چه می‌شد گر نمی‌کردم گر از بدبختیم افسانه خواند داستان‌گویی به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم مگر بار گران بودیم و مشت استخوان ما پدر را پشت خم می‌کرد اگر شوهر نمی‌کردم بر آن گسترده خوان گویی چه بودم؟ گربه‌ای کوچک که غیر از لقمه‌ای نان خواهش دیگر نمی‌کردم زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم گرم چون خوش قدم مطبخ نشین می‌ساختی بی‌شک چو او می‌کردم ار خدمت ازو بهتر نمی‌کردم ای ذخیره کامرانیهای مرد چند باید برده آسا زیستن؟ تن فروشی باشد این یا ازدواج؟ جان سپاری باشد این یا زیستن؟ مردسیما ناجوانمردی که ما را شوهر است مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است آن که زن را بی رضای او به زور و زر خرید هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است

Show...
رهی معیری، سعدی، مدارا
2020-08-17

محمدحسن «بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص رهی از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانه‌سرایان و تصنیف‌سرایان به‌نام است. از ترانه‌های سروده شده توسط وی می‌توان «شد خزان»، «شب جدایی»، «کاروان»، «مرغ حق» و «جوانی» را نام برد او از دودمان معیرالممالک بود که از زمان نادر شاه افشار وزیر ضرابخانه و خزانه دار بوده اند تا زمان قاجار جد اعلای او از روستای ابرسج از شهر بسطام شهرستان شاهرود بوده است (طبق نوشتهٔ حاشیهٔ کتاب مطلع الشمس صفحهٔ ۶۷) یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گِردِ آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شِکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاک‌بوس درگهی چون غبار از شُکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم «رهی» باشد ز تنهایی خموش نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم

Show...
علینقی وزیری، حافظ، خورشید
2020-08-24

علینقی وزیری (۹ مهر ۱۲۶۵ – ۱۸ شهریور ۱۳۵۸ ه‍.خ) مشهور به کلنل وزیری، موسیقی‌دان ایرانی و از پیشگامان آهنگسازی برای اجرای ارکستری موسیقی ایرانی بود. وی به جهت تأثیرات عمده‌ای که بر موسیقی سنتی ایران گذاشت، از جمله ایجاد روشی برای نت‌نویسی و شیوهٔ تدوین ردیف شهرت دارد وزیری در تهران به دنیا آمد و به واسطهٔ پدرش در نوجوانی وارد ارتش شد و از همین طریق با موسیقی نظامی آشنا شد. اگر چه در باقی عمرش مدت‌ها در مناسب مختلف نظامی کار کرد و حتی به درجهٔ کلنلی هم رسید، اما علاقهٔ او به موسیقی نهایتاً بر علاقه‌اش به امور نظامی چیره شد و بیشتر عمرش را صرف موسیقی کرد. او که از دانش‌آموختگان مدرسه سن لویی در تهران بود، در حوالی سی‌سالگی به اروپا رفت و در آلمان و فرانسه آموزش موسیقی به روش غربی دید. وزیری پس از بازگشت به تهران، «مدرسه عالی موسیقی» را برای آموزش موسیقی به روش غربی بنا کرد. وی همچنین نت‌نویسی را در موسیقی سنتی ایران ترویج و دو علامت عَرَضیِ سُری و کُرُن را برای همین منظور ابداع کرد. وزیری برای اولین بار ردیف موسیقی ایرانی را به صورت مکتوب به نت درآورد و از این طریق و نیز به واسطهٔ شاگردان بسیاری که تربیت کرد، تأثیراتی ماندگار بر موسیقی سنتی ایران گذاشت وزیری چندین کتاب مهم در زمینهٔ موسیقی ایرانی (از جمله کتاب دستور تار و کتاب موسیقی نظری) و نیز راجع به زیبایی‌شناسی نوشت. از وزیری چند قطعهٔ ضبط شده (روی صفحه) باقی مانده‌است. به جز خلق آثار موسیقی و سرودهای متعدد، وی چندین تئاتر نیز نوشت و روی صحنه برد. او همچنین باشگاهی به نام کلوپ موزیکال برای فعالیت‌های هنری (موسیقی و نمایش) ایجاد کرد. وزیری به عنوان اولین کسی که اعتدال مساوی را در موسیقی سنتی ایرانی ترویج کرد شناخته می‌شود. ابداعات وزیری و علاقه‌اش به ترویج روش غربی آموزش موسیقی، مورد انتقاد موسیقی‌دانان هم‌عصر او و پس از او بوده‌است، اما منتقدان در این که وزیری تأثیری ماندگار بر موسیقی ایرانی گذاشته هم‌نظر هستند شعر حافظ هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

Show...
هاتف اصفهانی، حافظ، عمر
2020-08-31

سید احمد حسینی متخلص به هاتف از شعرای نامی ایران در عهد افشاریه و زندیه است اصل خاندان او از اهل اردوباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کرده و در این شهر متوطن گردیده‌اند. تولد هاتف در نیمهٔ اول قرن دوازدهم اتفاق افتاده و در زادگاهش اصفهان به تحصیل ریاضی و حکمت و طب پرداخته و گویا در این فنون از محضر میرزا محمد نصیر اصفهانی استفاده کرد و در شعر نیز مشتاق را راهنما و استاد خود اختیار نموده‌است هاتف شاعری را از جوانی آغاز کرد و در طول زندگی آرام خود از مدح شاهان و روی آوردن به دربار سلاطین خودداری کرد و بیشتر به مطالعه و حکمت و عرفان مشغول بود. وی در سال ۱۱۹۸ درگذشت هاتف اصفهانی شاعری توانا و مسلط به زبان و ادب فارسی بود. وی از سبک شعرای متقدم ایران به ویژه حافظ و سعدی پیروی می‌کرد و طبع خود را در سرایش تمامی قالبهای شعری اعم از غزل، قصیده و رباعی، ترجیع‌بند و قطعه آزمود. شهرت عمده هاتف به سبب شاهکار بزرگ ادبی او (ترجیع‌بند عرفانی) است که در آن هم از حیث حسن ترکیب الفاظ و هم از حیث توصیف معانی داد سخن داده‌است. وی مرثیه‌های زیبایی نیز با استفاده از ماده تاریخ (حروف ابجد) در مرگ بزرگان و دوستان خود سرود که این اشعار از ارزش بالایی برخوردارند مهم‌ترین اثر باقی‌مانده از هاتف اصفهانی دیوان اشعار او و چند صد بیت شعر به‌زبان عربی است بخشی از بند اول ترجیع‌بند معروف هاتف ای فدای تو هم دل و هم جان وی نثار رهت همین و همان دل فدای تو چون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانان دل رهاندن ز دست تو مشکل جان فشاندن به پای تو آسان ... ساقی آتش‌پرست و آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه دین سوخت هم کفر از آن و هم ایمان مست افتادم و در آن مستی به زبانی که شرح آن نتوان این سخن می‌شنیدم از اعضا همه حتّی الورید و الشّریان که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الّا هو شعر حافظ بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزاردامادست نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریادست حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

Show...
نیما یوشیج، سعدی، عشق
2020-09-07

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زادهٔ ۲۱ آبان ۱۲۷۶ – درگذشتهٔ ۱۳ دی ۱۳۳۸) شاعر معاصر ایرانی بود. وی بنیان‌گذار شعر نوین و ملقب به پدر شعر نو فارسی است نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه، که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران، انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خودِ نیما بر هنر خویش نهاده بود تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی وامدار این انقلاب و تحولی هستند که نیما نوآور آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می‌دانند و او را هم‌پایهٔ شاعران سمبولیست بنام جهان می‌دانند. نیما همچنین اشعاری به زبان مازندرانی دارد که با نام «روجا» چاپ شده‌است همچنان نیما با بهره‌گیری از عناصر طبیعی با بیانی رمزگونه به ترسیم سیمای جامعه پرداخته‌است شعر سعدی آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

Show...
ملک‌الشعرا بهار، حافظ، راستی
2020-09-14

ملک الشعرا بهار، حافظ، راستی محمدتقی بهار (زادروز پنجشنبه ۱۲ ربیع‌الاول ۱۳۰۴ هجری قمری، برابر با ۱۸ آذر ۱۲۶۵ هجری خورشیدی در شهر مشهد، مطابق با ۹ دسامبر ۱۸۸۶ میلادی – درگذشت یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۳۰، برابر با ۲۲ آوریل ۱۹۵۱ در خانه مسکونی خود در تهران و خاکسپاری ۲ اردیبهشت در آرامگاه ظهیرالدوله در شمیران) ملقب به ملک‌الشعرا و متخلص به «بهار»، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامه‌نگار، تاریخ‌نگار و سیاست‌مدار معاصر ایرانی بود آثار منثور و منظوم بهار متنوع است و انواع شعر سنتی و اشعار به زبان محلی، تصنیف و ترانه، مقاله‌ها و سخنرانی‌های سیاسی و انتقادی، رساله‌های تحقیقی، نمایشنامه، اخوانیات و مکتوبات، تصحیح انتقادی متون، ترجمه‌های متون پهلوی، سبک‌شناسی نظم و نثر، دستورزبان، تاریخ احزاب، مقدمه بر کتاب‌ها و حواشی بر متون به خصوص شاهنامهٔ فردوسی را دربرمی‌گیرد. جدیدترین کتاب‌شناسی بهار کارِ علی میر انصاری است که انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در یک جلد به سال ۱۳۹۷ منتشر کرده‌است شعر تصنیف «مرغ سحر» مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن ز آهِ شرربار این قفس را بَرشِکَن و زیر و زِبَر کن بلبلِ پَربسته ز کنجِ قفس درآ نغمهٔ آزادیِ نوع بشر سَرا وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پرشرر کن، پرشرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا، ای فلک، ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است، گل به‌بار است ابر چشمم ژاله‌بار است این قفس، چون دلم، تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای آهِ آتشین دستِ طبیعت گُلِ عمر مرا مچین جانبِ عاشق نِگَه ای تازه گل از این بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن مرغ بی‌دل، شرح هجران مختصر، مختصر کن عمر حقیقت به‌سر شد عهد و وفا بی‌اثر شد نالهٔ عاشق، ناز معشوق هر دو دروغ و بی‌ثمر شد راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد دیده تر شد! دیده تر شد جور مالک، ظلم ارباب زارع از غم گشته بی‌تاب ساغر اغنیا پُر میِ ناب جام ما پُر ز خون جگر شد ای دل تنگ ناله سر کن از قوی دستان حذر کن از مساوات صرف نظر کن ساقی گل‌چهره بده آب آتشین پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین ناله برآر از قفس ای بلبل حزین کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد کز غم تو، سینهٔ من پرشرر، پرشرر شد شعر رنج و گنج اثری زیبا از ملک الشعرای بهار برو کار می کن مگو چیست کار که سرمایهٔ جاوادانی است کار نگر تا که دهقان دانا چه گفت به فرزندگان چون همی خواست خفت که «میراث خود را بدارید دوست که گنجی ز پیشینیان اندر اوست من آن را ندانستم اندر کجاست پژوهیدن و یافتن با شماست چو شد مهر مه، کشتگه برکنید همه جای آن زیر و بالا کنید نمانید ناکنده جایی ز باغ بگیرید از آن گنج هر جا سراغ» پدر مرد و پوران به امید گنج به کاویدن دشت بردند رنج به گاوآهن و بیل کندند زود هم اینجا، هم آنجا هر جا که بود قضا را در آن سال از آن خوب شخم ز هر تخم برخاست هفتاد تخم نشد گنج پیدا ولی رنجشان چنان چون پدر گفت شد گنجشان شعر حافظ راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

Show...
یغما جندقی، سعدی، دانش
2020-09-21

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (زاده ۱۱۹۶ (قمری) در خور و بیابانک، جندق ـ درگذشته سه‌شنبه ۱۶ ربیع‌الثانی سال ۱۲۷۶ (قمری) در خور و بیابانک) متخلص به یغما از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. سروده‌های هجوآمیز او شهرت بسیار دارد و از او به عنوان یکی از آغازکنندگان ادبیات اجتماعی و انتقادی معاصر ایران یاد می‌شود از وی اشعاری انتقادی باقی‌مانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل‌های تند و بی‌پروای خود برملا می‌کند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می‌دهد. او علاوه بر هجویات، که جالب‌ترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامه‌هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی‌مانده‌است. وی به زبان عربی آشنایی و علاقه نداشت. از تازی‌نویسی بیزار بود و به سره‌نویسی دلبستگی داشت. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیده‌است دو بیت از شعر خود او، بر سنگ قبر او نوشته شده‌است: یغما! من و بخت و شادی و غم با هم کردیم سفر به ملک هستی، ز عدم چون نوسفران ز گرد ره بخت بخفت شادی سر خود گرفت و من ماندم و غم شعر سعدی کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمان ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی چاره پای بستگان نیست به جز فروتنی سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی

Show...
وصال شیرازی، حافظ، شمع و گل و پروانه
2020-10-05

محمدشفیع شیرازی (۱۱۹۷–۱۲۶۲ ه‍. ق/ ۱۷۸۳–۱۸۴۶ م) فرزند محمد اسماعیل، داماد رحمت‌علی‌شاه شیرازی متخلص به وصال و کنیه‌اش ابومحمد و ابواحمد، از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی در سده سیزدهم هجری بود. او گاهی آثار خوشنویسی خود را با امضاء «میرزا کوچک» و گاهی با نام «وصال شیرازی» رقم می‌زد وصال از بزرگترین شاعران و ادیبان سدهٔ سیزدهم هجری است. دیوان اشعار او نزدیک به سی هزار بیت دارد. وصال در مرثیه سرایی از تمامی شعرا گوی سبقت را ربود. از سروده‌های وی دیوان شعر و مثنوی «بزم وصال» است و اتمام مثنوی «فرهاد و شیرین» وحشی بافقی است که ناتمام مانده بود. او همچنین «اطواق الذهب» اثر زمخشری را به فارسی ترجمه کرده‌است شعر حافظ آن یار کز او خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود از چنگ منش اختر بدمهر به در برد آری چه کنم دولت دور قمری بود عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را در مملکت حسن سر تاجوری بود اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود خود را بکش ای بلبل ازاین رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود

Show...
میرزاده عشقی، حافظ، ایران و وطن
2020-10-12

سید محمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده عشقی، زاده (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران)، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود؛ که در دوره نخست‌وزیری رضاشاه، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند این شعر معروف بر کنار سنگ قبر وی حک شده‌است: خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟ من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم شعر حافظ یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان دل آزرده ما را به نسیمی بنواز یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مه‌روی مرا نیز به من بازرسان دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان برو ای طایر میمون همایون آثار پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان

Show...
پژمان بختیاری، سعدی، گل
2020-10-19

حسین پژمان بختیاری (آبان ۱۲۷۹ – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۳) محقق، مترجم و شاعر معاصر اهل ایران و اصالتا لر بختیاری بود در سال ۱۲۷۹ خورشیدی در محله حسن‌آباد تهران به دنیا آمد. پدر پژمان، «علیمرادخان میرپنج» از سرداران دوران مشروطه بود که در دشتک بختیاری سکونت داشت و در دوره مظفرالدین شاه برای تصدی مناصب نظامی به تهران مهاجرت کرد و صاحب عنوان لشکری میرپنج (سرتیپ) شد. خواهر علیمرادخان مادر علیقلی خان سردار اسعد بختیاری بود. مادر پژمان عالمتاج قائم مقامی متخلص به (ژاله) از شاعران آن زمان بود که نسبش به خاندان میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی می‌رسید آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگی است نامش زندگانی رحمتی کن که از غم‌اَت جان می‌سپارم بیش از این من طاقتِ هجران ندارم کِی نَهی بر سرم پای اِی پَری، از وفاداری؟ شد تمام اشک من، بس در غمت کرده‌ام زاری نوگلی زیبا بُوَد حُسن و جوانی عطر آن گل رحمت است و مِهربانی ناپسندیده بُوَد دل شکستن رشتهٔ اُلفت و یاری گسستن کِی کنی اِی پَری، تَرکِ ستم‌گری می‌فکنی نظری آخر به چشمِ ژاله بارم گر چه نازِ دل‌بران دل تازه دارد ناز هم بر دل من اندازه دارد! حیف اگر ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم جز دَمی که بگذرد از چاره کارم دانم‌ات که بر سرم گذر کنی به رحمت اما آن زمان که بَرکِشد گیاهِ غم سر از مزارم از نظرهای تو بی مهری عیان است جان گداز است و نظر که آرام جان است سیل اشکم با زبان بی زبانی با تو گوید راز عشقم گرچه دانی شعر سعدی دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحب‌نظرند عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند این سراییست که البته خلل خواهد کرد خنک آن قوم که در بند سرای دگرند دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان حق عیان است ولی طایفه‌ای بی‌بصرند ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست دیگران در شکم مادر و پشت پدرند گوسفندی برد این گرگ معود هر روز گوسفندان دگر خیره در او می‌نگرند آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک عاقبت خاک شد و خلق بدو می‌گذرند کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق تا دمی چند که مانده‌ست غنیمت شمرند گل بی خار میسر نشود در بستان گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

Show...
شهریار، حافظ، جوانی
2020-10-26

سید محمدحسین بهجت تبریزی (زادهٔ ۱۱ دی ۱۲۸۵ – درگذشتهٔ ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت تبریزی) شاعر ایرانی اهل تبریز بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی، شعر سروده‌است. وی در تبریز در خانواده‌ای بستان‌آبادی (روستای خُشگِناب بستان‌آباد) به دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شد. ۲۷ شهریور را به واسطهٔ روز درگذشت او «روز شعر و ادب فارسی» نامیده‌اند. مهم‌ترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام؛ (سلام به حیدربابا)، است که از معروف‌ترین آثار ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است شهریار در سرودن گونه‌های دگرسان شعر فارسی - مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی - نیز چیره‌دست بوده‌است. اما بیشتر از دیگر گونه‌ها در غزل شهره بود و از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ و فردوسی داشته‌است شهریار، از جمله سرایندگانی است که شعر را محلی نیک برای بیان این اندیشه‌ورزی‌های ژرف‌نگرانه و پندآموز دانسته، و بسیاری از اندرزهای اخلاقی، تربیتی را در قالب‌های گوناگون شعری (به‌ویژه در قطعات، رباعیات و دوبیتی‌ها) بازمی‌گوید. مخاطب این افکار و مفاهیم نیز نوع بشر و انسان در طول تاریخ است نه خطابی شخصی و منحصر به فرد شعر پیرم: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می کند گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی می کند سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی می کند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می‌رسد با من خزانی می کند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می کند "شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند شعر حافظ تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم غلام مردم چشمم که با سیاه دلی هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

Show...
ادیب‌الممالک فراهانی، حافظ، سرنوشت
2020-11-02

محمدصادق بن حاجی میرزا حسین فراهانی (۱۱ مرداد ۱۲۳۹، گازران از توابع شهرستان فراهان در استان مرکزی- ۱۲۹۶) ملقب به ادیب‌الممالک فراهانی و امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه شاعر، ادیب و روزنامه‌نگار دوره مشروطه او در پانزده سالگی و پس از مرگ پدرش به تهران آمد و به پایمردی حسنعلی‌خان امیرنظام گروسی، به دستگاه تهماسب میرزا مؤیدالدوله راه یافت ادیب از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۱ ه‍.ق همراه امیر نظام در مناطقی مانند آذربایجان، کردستان، کرمانشاه به سر می‌برد. درسال‌های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ ه‍.ق در تهران به سر می‌برد در دارالترجمه دولتی مشغول به کار بود. در سال ۱۳۱۴ ق بار دیگر همراه امیرنظام به آذربایجان رفت و هنگامیکه مدرسه لقمانیه تبریز در سال ۱۳۱۶ ق افتتاح شد، نیابت ریاست آنجا را عهده‌دار گشت و در همین سال روزنامه ادب را در تبریز منتشر ساخت. در سال ۱۳۱۸ ه‍.ق راهی خراسان شد و انتشار روزنامهٔ ادب را تا سال ۱۳۲۰ در آنجا پی گرفت. در سال ۱۳۲۱ه‍.ق به تهران آمد و سردبیری روزنامهٔ ایران سلطانی را تا سال ۱۳۲۳ عهده‌دار شد. در این سال به بادکوبه رفت و انتشار بخش فارسی روزنامه ارشاد را که به ترکی منتشر می‌شد، بر عهده گرفت در سال ۱۳۲۴ه‍.ق بار دیگر به تهران بازگشت و این بار سردبیری روزنامه مجلس به او سپرده شد. او در سال ۱۳۲۵ روزنامه عراق عجم را در همین شهر منتشر ساخت. در دوران استبداد محمد علیشاه ادیب به صف مشروطه‌خواهان پیوست، و در سال ۱۳۲۷ه‍.ق همراه با مجاهدان فاتح وارد تهران شد. در سال ۱۳۲۹ه‍.ق وارد عدلیه یا دادگستری امروزی شد و تا پایان عمر به ریاست چندین شعبه عدلیه در شهرهای اراک، سمنان، ساوجبلاغ و یزد منصوب شد. ادیب‌الممالک فراهانی در روز ۲ اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۸ ربیع‌الثانی سال ۱۳۳۵ه‍.ق) در شهر یزد سکته کرد و در همین سال پس از بازگشت به تهران درگذشت. آرامگاه او در شهر ری است شعر حافظ تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی به خدایی که تویی بنده بگزیده او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی

Show...
بهادر یگانه، سعدی، یار
2020-11-09

بهادر یگانه، متخلص به یگانه (زادهٔ ۱۳۰۱ قزوین – درگذشتهٔ ۱۳۶۳ تهران)، شاعر، ترانه‌سرا و حقوقدان ایرانی بود او از چهره‌های موسیقی ایران بود که با خلق ترانه‌هایی بی‌بدیل سهم بسزایی در شکوفایی موسیقی سنتی ایرانی داشته است. تصنیف‌های خاطره‌انگیز و زیبای «رسوای زمانه» و «راز دل» از جمله آثار ترانه‌سرایی اوست که خوانندگان بسیاری تاکنون از آن الهام گرفته‌اند شعر سعدی هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم هوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

Show...
اقبال لاهوری، حافظ، خنده
2020-11-16

محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود که اشعار زیادی نیز به زبان‌های فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به‌طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود. اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در کالج میسیونری اسکاتلند گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن از دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت. اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و رینولد نیکلسون مراودات علمی داشت شعر حافظ نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

Show...
ایرج میرزا، سعدی، صدا
2020-11-23

ایرج به زبان ساده  و روان شعر می سرود و قطعات او از واژگان و گفتارهای عامیانه برخورداراست. او با شوخیهای نیش دار، هزلیات و  ریشخندها وضعیت اجتماعی ایران و بخصوص اسارت زنان را به باد انتقاد میگیرد.  ایرج  با ادبیات اروپا نیز آشنا بوده ودر اشعار خود ازآنها بهره گرفته است ایرج میرزا در سال ۱۲۵۲ در تبریز متولد شد. وی نتیجه ی فتحعلی شاه قاجار بود. پدر و جد او هر دو شعرای متوسطی بودند و ایرج طبع شعر را از آنها به ارث برد، ولی در این فن بر آنها و صدها شاعر زمان خود برتری یافت ایرج، فارسی و عربی و فرانسه را در تبریز آموخت و منطق را به هم درسی پسر امیرنظام حسن علی خان گروسی، نزد مسیو لامبر فرا گرفت.شانزده ساله بود که ازدواج کرد و سه سال بعد همسر و پدرش درگذشتند و اداره‌ی امور خانواده به گردن او افتاد و ناچار به خدمات درباری و دولتی روی آورد وی پس از تحصیل بدستور امیرنظام گروسی بسمت معاونت و مدیری مدرسه ٔمظفری در تبریز مشغول شد؛ ایرج میرزا علاوه بر معاونت این مدرسه، مدیریت ماهنامه‌ی «ورقه» یا «ارگان دارالفنون تبریز»، که نخستین نشریه‌ی دانشجویی ِ شهر تبریز بود را نیز عهده‌دار بود ایرج میرزا از همان ابتدای جوانی که هنوز پدرش زنده بود، شعر می‌گفت و تازه قدم به نوزدهمین سال زندگی گذاشته بود که از طرف ولیعهد مظفرالدین میرزا، سرودن و خواندن قصاید سلام و اعیاد به او واگذار شد و به لقب امیرالشعرایی ملقب گردید. در سال 1275 با امین الدوله به تهران آمد و پس از چندی عازم اروپا شد. پس از بازگشت از اروپا از طرف پیشکار آذربایجان ، ریاست اطاق تجارت به او سپرده شد .پس از مشروطه نیز در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور و در سمت فرماندار آباده و معاونت استان‌داری اصفهان به کار مشغول شد بعلت انتحار فرزند ارشدش جعفرقلی میرزا تهران را ترک گفت و بسمت معاونت مالیه به خراسان رفت .بعد از آن رفته رفته از کار کناره گرفت .ایرج با این که هر دم در اندیشه‌ی پیدا کردن شغل بود، تا آخر عمر نتوانست شغلی که معیشتش را تامین کند برای خود بیابد. شاعر ارجمند ایران  کارمند عالی‌رتبه‌ی دولت، که نزدیک به سی سال در دستگاه اداری کار کرده بود اکنون آخرین سال‌های زندگی خود را با فقر و پریشانی می‌گذرانید. موضوع محرومیت‌های مادی در اشعار آن زمان وی به خوبی پیداست. شاعر از سرنوشت خود شکایت نمی‌کند و تنگدستی خود را گواه پاکدامنی و خدمت صادقانه‌ی خود به کشور و مردم می‌شمارد و به بی‌نیازی خود افتخار می‌کند و با این همه گاهی بر عمر تلف شده و بیهوده از دست رفته افسوس می‌خورد. پسرش در این باره می‌گوید: «گاهی که پدر به ذکر سرگذشت ایام جوانی خود می‌پرداخت، از سیمای گرفته‌ی او به خوبی معلوم می‌شد با آن که روزگاری موافق مقصود نداشته ولی با یادآوری خاطره‌های جوانی بر روزگاران گذشته اسف می‌خورد و با آه و حزن مخصوصی این شعر خود را آهسته آهسته زمزمه می‌کرد: یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد خوب شد پیر شدم کم‌کم و نسیان آمد سختی و نابسامانی زندگی، سرانجام سلامت مزاج او را برهم زد، تا آن که در ۲۲ اسفند ماه ۱۳۰۴ هَ. ش . ساعتی به غروب مانده در اثر سکته‌ی قلبی درگذشت و در مقبره‌ی ظهیرالدوله به خاک سپرده شد طبع من این نکته چه پاکیزه گفت سهل بود خوردن افسوس مفت مردم این ملک ز که تا به مه هیچ ندانند جز احسنت و زه هرکسی اندر غم جان خودست فارغ از اندیشه ی نیک و بدست بعد که مردم ، همه یادم کنند رحمت وافر به نهادم کنند زانچه پس از مرگ برایم کنند کاش کمی حین بقایم کنند دل به کف غصه نباید سپرد اول و آخر همه خواهیم مرد شعر سعدی چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

Show...
فروزان‌فر، سعدی‌ نیک‌نامی
2020-11-30

پسری سیزده یا چهارده‌ساله همراهِ پدر به محفلی از بزرگان فضل و ادب مشهد می‌رود به خانه میرزاآقای جواهری پدر محمود فرخِ شاعر از رجال سرشناس مشهد که منزلش محل آمد وشدبزرگان ادب خراسان بود. پدر در مجلس می‌گوید: «این آقا جلیل پسر من هم شعر می‌گوید.» میرزاآقا جواهری و دیگران از او خواستند از اشعارش چیزی بخواند. پسر با همان لحن مخصوص به خودش گفت:‌ «چه نوع شعری بخوانم؟ قصیده؟ غزل؟ قطعه؟ مثنوی؟ کدام‌یک؟» حاضران حیر‌ت‌زده شدند که این نوجوان در چنین سن‌وسالی با همهٔ قالب‌های شعری آشناست. یکی از حاضران گفت: «قصیده بخوان.» پسر گفت: «از قصاید عربی‌ام بخوانم یا فارسی‌ام؟» حیرت حاضران صدچندان شد و با ناباوری گفتند: «از هر دو بخوان!» او در آن مجلس دو قصیده از قصایدش یکی را به‌زبان فارسی و دیگری را به‌زبان عربی خواند. این نوجوان کسی نبود جز بدیع‌الزمان بدیع‌الزمان فروزانفر مولو‌ی‌پژوه، پژوهشگر، مصحح، مترجم، شاعر، منتقد، مدرس دانشگاه تهران، عضو فرهنگستان زبان و سیاست‌ورز بود که عمدهٔ شهرتش به‌سبب مولوی‌شناسی و مطالعات گسترده و عمیق در این حوزه است شعر سعدی بوستان باب چهارم در تواضع چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل --- گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند --- گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریهٔ آسمان --- به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی --- فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن --- شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت --- خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست --- سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر --- بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت --- شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان --- در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان‌تر از خود ندیدم کسی --- برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن --- بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان --- تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز --- بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد --- از این خاکدان بنده‌ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد --- الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری --- که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ که در زندگی خاک بوده‌ست هم --- به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد --- بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد --- مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت --- عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی ***

Show...

Latest Episode

Share

Share on telegram
Share on whatsapp
Share on twitter
Share on facebook

Available Episodes

میرزا حبیب‌الله متخلص به قاآنی
2020-07-28

میرزا حبیب‌الله متخلص به قاآنی، فرزند محمّدعلی گلشن از شاعران و قصیده‌سرایان بزرگ دربار فتحعلی شاه، محمّدشاه و آغاز پادشاهی ناصرالدین‌شاه قاجار بود قاآنی در ۱۲۲۳ قمری در شیراز و در خانواده‌ای با ریشه ایل زنگنه کرمانشاه، چشم به جهان گشود. در هفت سالگی یتیم گردید و تحصیلات مقدماتی را در همان شیراز فرا گرفت و در اوایل جوانی عازم مشهد شد تا در آنجا به ادامه تحصیل بپردازد و میدان تازه‌ای برای کسب معاش پیدا کند. پدر قاآنی، گلشن کرمانشاهی است و برادرزاده‌اش هم آیت‌الله میرزا محمدتقی شیرازی مشهور به میرزای دوم شیرازی است. پسر قاآنی نیز شاعری با تخلص «سامانی» بوده که در ۱۲۸۵ ق از دنیا رفته است قاآنی در ادبیات عرب و فارسی مهارت کافی یافت و به حکمت نیز علاقه سرشاری داشت و می‌توان گفت شهرت شاعری او لطمه به شهرت او به عنوان یک حکیم دانشمند زاده‌ است. در حکمت او را همپایه ملاصدرا و حاج ملاهادی سبزواری و در شرعیات مرتضی انصاری شمرده‌اند. از این رو فتحعلی‌شاه او را «مجتهدالشعراء» لقب داد و محمدشاه نیز قاآنی را «حسان‌العجم» می‌خواند، زیرا آنچنان در قصیده‌سرایی توانایی داشت که مایهٔ شگفتی خوانندگان بود. بنفشه رسته از زمین به طرف جوی‌بارها و یا گسسته حور عین ز زلف خویش تارها ز سنگ اگر ندیده‌ای چه سان جهد شرارها به برگ‌های لاله بین میان لاله‌زارها که چون شراره می‌جهد ز سنگ کوهسارها

Show...
ژاله قائم مقامی
2020-08-14

عالمتاج قائم‌مقامی متخلص به ژاله (اسفند ۱۲۶۲، فراهان – ۵ مهر ۱۳۲۶، تهران) شاعر ایرانی بود. وی مادر حسین پژمان بختیاری است ژاله در اسفندماه ۱۲۶۲ خورشیدی در فراهان زاده شد. مادرش مریم یا گوهر ملک دختر معین الملک بود و پدرش میرزا فتح‌الله، نبیرهٔ قائم مقام فراهانی. او در پنج سالگی خواندن فارسی و عربی را نزد یک شیخ آغاز کرد و تا پانزده سالگی دروس دیگر را آموخت در پانزده سالگی همراه خانواده اش به تهران رفت و در سال ۱۳۱۷ ق. با دوست پدرش، علی‌مرادخان بختیاری (علی‌مراد خان میرپنج بختیاری، خواهرش همسر سردار اسعد بود ) که در خدمات لشکری و نظامی بود- و دخترانش از ژاله بزرگتر بودند - به ناچار ازدواج کرد و پسرش، حسین پژمان بختیاری را به دنیا آورد. ازدواج آن‌ها پس از دو یا سه سال به جدایی انجامید. پژمان ابتدا تحت سرپرستی پدرش بزرگ شد و با مرگ علی‌مرادخان سرپرستی او بر عهده علی‌قلی خان سردار اسعد و جعفرقلی خان سردار اسعد درآمد تا آن که در ۲۷ سالگی نزد مادرش رفت و تا پایان عمر ژاله با وی بود ژاله 23 ساله بود که نهضت مشروطه به وقوع پیوست، اما او بیشتر شاعری بود درون گرا، چنان که حتی به دلیل شرایط تاریکی که در آن می زیست و اشعار زنانه و سنت شکنی که سروده بود شاعری خود را از دیگران و حتی از فرزندش مخفی می‌کرد به گفته پژمان، ژاله اواخر عمر را باخواندن کتاب‌های ادبی، تاریخ و نجوم سپری کرد و در ۵ مهر ۱۳۲۵ ساعت یک بعدازظهر در سن ۶۳ سالگی درگذشت و در امامزاده حسن در جنوب غرب تهران به خاک سپرده شد بسته در زنجیر آزادیست سر تا پای من بَرده‌ام ای دوست و آزادی بود مولای من … از تو گر برتر نباشد جنس زن مانند توست گو، خلاف رای مغرور تو باشد رای من در ره احقاق حق خویش و حق نوع خویش رسم و آیین مدارا نیست در دنیای من گم شد جوانیم همه در آرزوی عشق اما رهی نیافتم آخر به کوی عشق از حجب و از غرور دل خرده‌سنج من شد بهره‌ور ز عشق ولی ز آرزوی عشق چه می‌شد آخر ای مادر اگر شوهر نمی‌کردم گرفتار بلا خود را چه می‌شد گر نمی‌کردم گر از بدبختیم افسانه خواند داستان‌گویی به بدبختی قسم کان قصه را باور نمی‌کردم مگر بار گران بودیم و مشت استخوان ما پدر را پشت خم می‌کرد اگر شوهر نمی‌کردم بر آن گسترده خوان گویی چه بودم؟ گربه‌ای کوچک که غیر از لقمه‌ای نان خواهش دیگر نمی‌کردم زر و زیور فراوان بود و زیر منتم اما من مسکین تمنای زر و زیور نمی‌کردم گرم چون خوش قدم مطبخ نشین می‌ساختی بی‌شک چو او می‌کردم ار خدمت ازو بهتر نمی‌کردم ای ذخیره کامرانیهای مرد چند باید برده آسا زیستن؟ تن فروشی باشد این یا ازدواج؟ جان سپاری باشد این یا زیستن؟ مردسیما ناجوانمردی که ما را شوهر است مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است آن که زن را بی رضای او به زور و زر خرید هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است

Show...
رهی معیری، سعدی، مدارا
2020-08-17

محمدحسن «بیوک» معیری (زادهٔ ۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ در تهران – درگذشتهٔ ۲۴ آبان ۱۳۴۷ در تهران) با تخلص رهی از غزلسرایان معاصر ایران و از ترانه‌سرایان و تصنیف‌سرایان به‌نام است. از ترانه‌های سروده شده توسط وی می‌توان «شد خزان»، «شب جدایی»، «کاروان»، «مرغ حق» و «جوانی» را نام برد او از دودمان معیرالممالک بود که از زمان نادر شاه افشار وزیر ضرابخانه و خزانه دار بوده اند تا زمان قاجار جد اعلای او از روستای ابرسج از شهر بسطام شهرستان شاهرود بوده است (طبق نوشتهٔ حاشیهٔ کتاب مطلع الشمس صفحهٔ ۶۷) یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گِردِ آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شِکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاک‌بوس درگهی چون غبار از شُکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم «رهی» باشد ز تنهایی خموش نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم

Show...
علینقی وزیری، حافظ، خورشید
2020-08-24

علینقی وزیری (۹ مهر ۱۲۶۵ – ۱۸ شهریور ۱۳۵۸ ه‍.خ) مشهور به کلنل وزیری، موسیقی‌دان ایرانی و از پیشگامان آهنگسازی برای اجرای ارکستری موسیقی ایرانی بود. وی به جهت تأثیرات عمده‌ای که بر موسیقی سنتی ایران گذاشت، از جمله ایجاد روشی برای نت‌نویسی و شیوهٔ تدوین ردیف شهرت دارد وزیری در تهران به دنیا آمد و به واسطهٔ پدرش در نوجوانی وارد ارتش شد و از همین طریق با موسیقی نظامی آشنا شد. اگر چه در باقی عمرش مدت‌ها در مناسب مختلف نظامی کار کرد و حتی به درجهٔ کلنلی هم رسید، اما علاقهٔ او به موسیقی نهایتاً بر علاقه‌اش به امور نظامی چیره شد و بیشتر عمرش را صرف موسیقی کرد. او که از دانش‌آموختگان مدرسه سن لویی در تهران بود، در حوالی سی‌سالگی به اروپا رفت و در آلمان و فرانسه آموزش موسیقی به روش غربی دید. وزیری پس از بازگشت به تهران، «مدرسه عالی موسیقی» را برای آموزش موسیقی به روش غربی بنا کرد. وی همچنین نت‌نویسی را در موسیقی سنتی ایران ترویج و دو علامت عَرَضیِ سُری و کُرُن را برای همین منظور ابداع کرد. وزیری برای اولین بار ردیف موسیقی ایرانی را به صورت مکتوب به نت درآورد و از این طریق و نیز به واسطهٔ شاگردان بسیاری که تربیت کرد، تأثیراتی ماندگار بر موسیقی سنتی ایران گذاشت وزیری چندین کتاب مهم در زمینهٔ موسیقی ایرانی (از جمله کتاب دستور تار و کتاب موسیقی نظری) و نیز راجع به زیبایی‌شناسی نوشت. از وزیری چند قطعهٔ ضبط شده (روی صفحه) باقی مانده‌است. به جز خلق آثار موسیقی و سرودهای متعدد، وی چندین تئاتر نیز نوشت و روی صحنه برد. او همچنین باشگاهی به نام کلوپ موزیکال برای فعالیت‌های هنری (موسیقی و نمایش) ایجاد کرد. وزیری به عنوان اولین کسی که اعتدال مساوی را در موسیقی سنتی ایرانی ترویج کرد شناخته می‌شود. ابداعات وزیری و علاقه‌اش به ترویج روش غربی آموزش موسیقی، مورد انتقاد موسیقی‌دانان هم‌عصر او و پس از او بوده‌است، اما منتقدان در این که وزیری تأثیری ماندگار بر موسیقی ایرانی گذاشته هم‌نظر هستند شعر حافظ هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

Show...
هاتف اصفهانی، حافظ، عمر
2020-08-31

سید احمد حسینی متخلص به هاتف از شعرای نامی ایران در عهد افشاریه و زندیه است اصل خاندان او از اهل اردوباد آذربایجان بوده که در زمان پادشاهان صفوی از آن دیار به اصفهان هجرت کرده و در این شهر متوطن گردیده‌اند. تولد هاتف در نیمهٔ اول قرن دوازدهم اتفاق افتاده و در زادگاهش اصفهان به تحصیل ریاضی و حکمت و طب پرداخته و گویا در این فنون از محضر میرزا محمد نصیر اصفهانی استفاده کرد و در شعر نیز مشتاق را راهنما و استاد خود اختیار نموده‌است هاتف شاعری را از جوانی آغاز کرد و در طول زندگی آرام خود از مدح شاهان و روی آوردن به دربار سلاطین خودداری کرد و بیشتر به مطالعه و حکمت و عرفان مشغول بود. وی در سال ۱۱۹۸ درگذشت هاتف اصفهانی شاعری توانا و مسلط به زبان و ادب فارسی بود. وی از سبک شعرای متقدم ایران به ویژه حافظ و سعدی پیروی می‌کرد و طبع خود را در سرایش تمامی قالبهای شعری اعم از غزل، قصیده و رباعی، ترجیع‌بند و قطعه آزمود. شهرت عمده هاتف به سبب شاهکار بزرگ ادبی او (ترجیع‌بند عرفانی) است که در آن هم از حیث حسن ترکیب الفاظ و هم از حیث توصیف معانی داد سخن داده‌است. وی مرثیه‌های زیبایی نیز با استفاده از ماده تاریخ (حروف ابجد) در مرگ بزرگان و دوستان خود سرود که این اشعار از ارزش بالایی برخوردارند مهم‌ترین اثر باقی‌مانده از هاتف اصفهانی دیوان اشعار او و چند صد بیت شعر به‌زبان عربی است بخشی از بند اول ترجیع‌بند معروف هاتف ای فدای تو هم دل و هم جان وی نثار رهت همین و همان دل فدای تو چون تویی دلبر جان نثار تو چون تویی جانان دل رهاندن ز دست تو مشکل جان فشاندن به پای تو آسان ... ساقی آتش‌پرست و آتش دست ریخت در ساغر آتش سوزان چون کشیدم نه عقل ماند و نه دین سوخت هم کفر از آن و هم ایمان مست افتادم و در آن مستی به زبانی که شرح آن نتوان این سخن می‌شنیدم از اعضا همه حتّی الورید و الشّریان که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الّا هو شعر حافظ بیا که قصر امل سخت سست بنیادست بیار باده که بنیاد عمر بر بادست غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر ندانمت که در این دامگه چه افتادست نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست غم جهان مخور و پند من مبر از یاد که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزاردامادست نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریادست حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

Show...
نیما یوشیج، سعدی، عشق
2020-09-07

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج (زادهٔ ۲۱ آبان ۱۲۷۶ – درگذشتهٔ ۱۳ دی ۱۳۳۸) شاعر معاصر ایرانی بود. وی بنیان‌گذار شعر نوین و ملقب به پدر شعر نو فارسی است نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه، که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران، انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خودِ نیما بر هنر خویش نهاده بود تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی وامدار این انقلاب و تحولی هستند که نیما نوآور آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می‌دانند و او را هم‌پایهٔ شاعران سمبولیست بنام جهان می‌دانند. نیما همچنین اشعاری به زبان مازندرانی دارد که با نام «روجا» چاپ شده‌است همچنان نیما با بهره‌گیری از عناصر طبیعی با بیانی رمزگونه به ترسیم سیمای جامعه پرداخته‌است شعر سعدی آن که هلاک من همی‌خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمی‌دهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمی‌رسد سیب درخت قامتش داروی دل نمی‌کنم کان که مریض عشق شد هیچ دوا نیاورد باز به استقامتش هر که فدا نمی‌کند دنیی و دین و مال و سر گو غم نیکوان مخور تا نخوری ندامتش جنگ نمی‌کنم اگر دست به تیغ می‌برد بلکه به خون مطالبت هم نکنم قیامتش کاش که در قیامتش بار دگر بدیدمی کانچه گناه او بود من بکشم غرامتش هر که هوا گرفت و رفت از پی آرزوی دل گوش مدار سعدیا بر خبر سلامتش

Show...
ملک‌الشعرا بهار، حافظ، راستی
2020-09-14

ملک الشعرا بهار، حافظ، راستی محمدتقی بهار (زادروز پنجشنبه ۱۲ ربیع‌الاول ۱۳۰۴ هجری قمری، برابر با ۱۸ آذر ۱۲۶۵ هجری خورشیدی در شهر مشهد، مطابق با ۹ دسامبر ۱۸۸۶ میلادی – درگذشت یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۳۰، برابر با ۲۲ آوریل ۱۹۵۱ در خانه مسکونی خود در تهران و خاکسپاری ۲ اردیبهشت در آرامگاه ظهیرالدوله در شمیران) ملقب به ملک‌الشعرا و متخلص به «بهار»، شاعر، ادیب، نویسنده، روزنامه‌نگار، تاریخ‌نگار و سیاست‌مدار معاصر ایرانی بود آثار منثور و منظوم بهار متنوع است و انواع شعر سنتی و اشعار به زبان محلی، تصنیف و ترانه، مقاله‌ها و سخنرانی‌های سیاسی و انتقادی، رساله‌های تحقیقی، نمایشنامه، اخوانیات و مکتوبات، تصحیح انتقادی متون، ترجمه‌های متون پهلوی، سبک‌شناسی نظم و نثر، دستورزبان، تاریخ احزاب، مقدمه بر کتاب‌ها و حواشی بر متون به خصوص شاهنامهٔ فردوسی را دربرمی‌گیرد. جدیدترین کتاب‌شناسی بهار کارِ علی میر انصاری است که انجمن آثار و مفاخر فرهنگی در یک جلد به سال ۱۳۹۷ منتشر کرده‌است شعر تصنیف «مرغ سحر» مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه‌تر کن ز آهِ شرربار این قفس را بَرشِکَن و زیر و زِبَر کن بلبلِ پَربسته ز کنجِ قفس درآ نغمهٔ آزادیِ نوع بشر سَرا وَز نفسی عرصهٔ این خاک توده را پرشرر کن، پرشرر کن ظلم ظالم، جور صیاد آشیانم داده بر باد ای خدا، ای فلک، ای طبیعت شام تاریک ما را سحر کن نوبهار است، گل به‌بار است ابر چشمم ژاله‌بار است این قفس، چون دلم، تنگ و تار است شعله فکن در قفس ای آهِ آتشین دستِ طبیعت گُلِ عمر مرا مچین جانبِ عاشق نِگَه ای تازه گل از این بیشتر کن، بیشتر کن، بیشتر کن مرغ بی‌دل، شرح هجران مختصر، مختصر کن عمر حقیقت به‌سر شد عهد و وفا بی‌اثر شد نالهٔ عاشق، ناز معشوق هر دو دروغ و بی‌ثمر شد راستی و مهر و محبت فسانه شد قول و شرافت همگی از میانه شد از پی دزدی، وطن و دین بهانه شد دیده تر شد! دیده تر شد جور مالک، ظلم ارباب زارع از غم گشته بی‌تاب ساغر اغنیا پُر میِ ناب جام ما پُر ز خون جگر شد ای دل تنگ ناله سر کن از قوی دستان حذر کن از مساوات صرف نظر کن ساقی گل‌چهره بده آب آتشین پردهٔ دلکش بزن ای یار دلنشین ناله برآر از قفس ای بلبل حزین کز غم تو، سینهٔ من پرشرر شد کز غم تو، سینهٔ من پرشرر، پرشرر شد شعر رنج و گنج اثری زیبا از ملک الشعرای بهار برو کار می کن مگو چیست کار که سرمایهٔ جاوادانی است کار نگر تا که دهقان دانا چه گفت به فرزندگان چون همی خواست خفت که «میراث خود را بدارید دوست که گنجی ز پیشینیان اندر اوست من آن را ندانستم اندر کجاست پژوهیدن و یافتن با شماست چو شد مهر مه، کشتگه برکنید همه جای آن زیر و بالا کنید نمانید ناکنده جایی ز باغ بگیرید از آن گنج هر جا سراغ» پدر مرد و پوران به امید گنج به کاویدن دشت بردند رنج به گاوآهن و بیل کندند زود هم اینجا، هم آنجا هر جا که بود قضا را در آن سال از آن خوب شخم ز هر تخم برخاست هفتاد تخم نشد گنج پیدا ولی رنجشان چنان چون پدر گفت شد گنجشان شعر حافظ راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ما را ز منع عقل مترسان و می بیار کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست فرصت شمر طریقه رندی که این نشان چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

Show...
یغما جندقی، سعدی، دانش
2020-09-21

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (زاده ۱۱۹۶ (قمری) در خور و بیابانک، جندق ـ درگذشته سه‌شنبه ۱۶ ربیع‌الثانی سال ۱۲۷۶ (قمری) در خور و بیابانک) متخلص به یغما از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. سروده‌های هجوآمیز او شهرت بسیار دارد و از او به عنوان یکی از آغازکنندگان ادبیات اجتماعی و انتقادی معاصر ایران یاد می‌شود از وی اشعاری انتقادی باقی‌مانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل‌های تند و بی‌پروای خود برملا می‌کند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می‌دهد. او علاوه بر هجویات، که جالب‌ترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامه‌هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی‌مانده‌است. وی به زبان عربی آشنایی و علاقه نداشت. از تازی‌نویسی بیزار بود و به سره‌نویسی دلبستگی داشت. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیده‌است دو بیت از شعر خود او، بر سنگ قبر او نوشته شده‌است: یغما! من و بخت و شادی و غم با هم کردیم سفر به ملک هستی، ز عدم چون نوسفران ز گرد ره بخت بخفت شادی سر خود گرفت و من ماندم و غم شعر سعدی کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی یک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنی مهرگیاه عهد من تازه‌تر است هر زمان ور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنی کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم مقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنی چون تو بدیع صورتی بی سبب کدورتی عهد وفای دوستان حیف بود که بشکنی صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی از همه کس رمیده‌ام با تو درآرمیده‌ام جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی ای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق او در تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنی هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی چاره پای بستگان نیست به جز فروتنی سعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی

Show...
وصال شیرازی، حافظ، شمع و گل و پروانه
2020-10-05

محمدشفیع شیرازی (۱۱۹۷–۱۲۶۲ ه‍. ق/ ۱۷۸۳–۱۸۴۶ م) فرزند محمد اسماعیل، داماد رحمت‌علی‌شاه شیرازی متخلص به وصال و کنیه‌اش ابومحمد و ابواحمد، از شعرا، ادیبان و خوشنویسان معروف شیرازی در سده سیزدهم هجری بود. او گاهی آثار خوشنویسی خود را با امضاء «میرزا کوچک» و گاهی با نام «وصال شیرازی» رقم می‌زد وصال از بزرگترین شاعران و ادیبان سدهٔ سیزدهم هجری است. دیوان اشعار او نزدیک به سی هزار بیت دارد. وصال در مرثیه سرایی از تمامی شعرا گوی سبقت را ربود. از سروده‌های وی دیوان شعر و مثنوی «بزم وصال» است و اتمام مثنوی «فرهاد و شیرین» وحشی بافقی است که ناتمام مانده بود. او همچنین «اطواق الذهب» اثر زمخشری را به فارسی ترجمه کرده‌است شعر حافظ آن یار کز او خانه ما جای پری بود سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش بیچاره ندانست که یارش سفری بود تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد تا بود فلک شیوه او پرده دری بود منظور خردمند من آن ماه که او را با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود از چنگ منش اختر بدمهر به در برد آری چه کنم دولت دور قمری بود عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را در مملکت حسن سر تاجوری بود اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود خود را بکش ای بلبل ازاین رشک که گل را با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ از یمن دعای شب و ورد سحری بود

Show...
میرزاده عشقی، حافظ، ایران و وطن
2020-10-12

سید محمدرضا کردستانی، با تخلص میرزاده عشقی، زاده (۱۲۷۳ همدان - ۱۳۰۳ تهران)، شاعر، روزنامه‌نگار، نویسنده و نمایشنامه‌نویس ایرانی دوره مشروطیّت و مدیر نشریه قرن بیستم بود؛ که در دوره نخست‌وزیری رضاشاه، به دستور رئیس اداره تأمینات نظمیه (شهربانی) وقت، ترور شد. وی از جمله مهم‌ترین شاعران عصر مشروطه به‌شمار می‌رود که از عناصر هویت ملی در جهت ایجاد انگیزه و آگاهی در توده مردم بهره گرفت. او را خالق اولین اپرای ایرانی می‌دانند این شعر معروف بر کنار سنگ قبر وی حک شده‌است: خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟ من آن نیم به مرگ طبیعی شوم هلاک وین کاسه خون به بستر راحت هدر کنم معشوق عشقی ای وطن ای مهد عشق پاک ای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم شعر حافظ یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان دل آزرده ما را به نسیمی بنواز یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند یار مه‌روی مرا نیز به من بازرسان دیده‌ها در طلب لعل یمانی خون شد یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان برو ای طایر میمون همایون آثار پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان

Show...
پژمان بختیاری، سعدی، گل
2020-10-19

حسین پژمان بختیاری (آبان ۱۲۷۹ – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۳) محقق، مترجم و شاعر معاصر اهل ایران و اصالتا لر بختیاری بود در سال ۱۲۷۹ خورشیدی در محله حسن‌آباد تهران به دنیا آمد. پدر پژمان، «علیمرادخان میرپنج» از سرداران دوران مشروطه بود که در دشتک بختیاری سکونت داشت و در دوره مظفرالدین شاه برای تصدی مناصب نظامی به تهران مهاجرت کرد و صاحب عنوان لشکری میرپنج (سرتیپ) شد. خواهر علیمرادخان مادر علیقلی خان سردار اسعد بختیاری بود. مادر پژمان عالمتاج قائم مقامی متخلص به (ژاله) از شاعران آن زمان بود که نسبش به خاندان میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام فراهانی می‌رسید آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگی است نامش زندگانی رحمتی کن که از غم‌اَت جان می‌سپارم بیش از این من طاقتِ هجران ندارم کِی نَهی بر سرم پای اِی پَری، از وفاداری؟ شد تمام اشک من، بس در غمت کرده‌ام زاری نوگلی زیبا بُوَد حُسن و جوانی عطر آن گل رحمت است و مِهربانی ناپسندیده بُوَد دل شکستن رشتهٔ اُلفت و یاری گسستن کِی کنی اِی پَری، تَرکِ ستم‌گری می‌فکنی نظری آخر به چشمِ ژاله بارم گر چه نازِ دل‌بران دل تازه دارد ناز هم بر دل من اندازه دارد! حیف اگر ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم جز دَمی که بگذرد از چاره کارم دانم‌ات که بر سرم گذر کنی به رحمت اما آن زمان که بَرکِشد گیاهِ غم سر از مزارم از نظرهای تو بی مهری عیان است جان گداز است و نظر که آرام جان است سیل اشکم با زبان بی زبانی با تو گوید راز عشقم گرچه دانی شعر سعدی دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برند یا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحب‌نظرند عارفان هر چه ثباتی و بقایی نکند گر همه ملک جهان است به هیچش نخرند تا تطاول نپسندی و تکبر نکنی که خدا را چو تو در ملک بسی جانورند این سراییست که البته خلل خواهد کرد خنک آن قوم که در بند سرای دگرند دوستی با که شنیدی که به سر برد جهان حق عیان است ولی طایفه‌ای بی‌بصرند ای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیست دیگران در شکم مادر و پشت پدرند گوسفندی برد این گرگ معود هر روز گوسفندان دگر خیره در او می‌نگرند آن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاک عاقبت خاک شد و خلق بدو می‌گذرند کاشکی قیمت انفاس بدانندی خلق تا دمی چند که مانده‌ست غنیمت شمرند گل بی خار میسر نشود در بستان گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نکویی نبرند

Show...
شهریار، حافظ، جوانی
2020-10-26

سید محمدحسین بهجت تبریزی (زادهٔ ۱۱ دی ۱۲۸۵ – درگذشتهٔ ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (پیش از آن بهجت تبریزی) شاعر ایرانی اهل تبریز بود که به زبان‌های فارسی و ترکی آذربایجانی، شعر سروده‌است. وی در تبریز در خانواده‌ای بستان‌آبادی (روستای خُشگِناب بستان‌آباد) به دنیا آمد و بنا به وصیتش در مقبرةالشعرای تبریز به خاک سپرده شد. ۲۷ شهریور را به واسطهٔ روز درگذشت او «روز شعر و ادب فارسی» نامیده‌اند. مهم‌ترین اثر شهریار منظومهٔ حیدربابایه سلام؛ (سلام به حیدربابا)، است که از معروف‌ترین آثار ادبیات ترکی آذربایجانی به‌شمار می‌رود و شاعر در آن از اصالت و زیبایی‌های روستا یاد کرده‌است شهریار در سرودن گونه‌های دگرسان شعر فارسی - مانند قصیده، مثنوی، غزل، قطعه، رباعی و شعر نیمایی - نیز چیره‌دست بوده‌است. اما بیشتر از دیگر گونه‌ها در غزل شهره بود و از جمله غزل‌های معروف او می‌توان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» اشاره کرد. شهریار نسبت به علی بن ابی‌طالب ارادتی ویژه داشت و همچنین شیفتگی بسیاری نسبت به حافظ و فردوسی داشته‌است شهریار، از جمله سرایندگانی است که شعر را محلی نیک برای بیان این اندیشه‌ورزی‌های ژرف‌نگرانه و پندآموز دانسته، و بسیاری از اندرزهای اخلاقی، تربیتی را در قالب‌های گوناگون شعری (به‌ویژه در قطعات، رباعیات و دوبیتی‌ها) بازمی‌گوید. مخاطب این افکار و مفاهیم نیز نوع بشر و انسان در طول تاریخ است نه خطابی شخصی و منحصر به فرد شعر پیرم: پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند بلبلی در سینه می‌نالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می کند گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی می کند سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی می کند با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران می‌رسد با من خزانی می کند طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی می کند "شهریارا" گو دل از ما مهربانان نشکنید ورنه قاضی در قضا نامهربانی می کند شعر حافظ تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بین که چون همی‌سپرم چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم بر آستان مرادت گشاده‌ام در چشم که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله که روز بی‌کسی آخر نمی‌روی ز سرم غلام مردم چشمم که با سیاه دلی هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

Show...
ادیب‌الممالک فراهانی، حافظ، سرنوشت
2020-11-02

محمدصادق بن حاجی میرزا حسین فراهانی (۱۱ مرداد ۱۲۳۹، گازران از توابع شهرستان فراهان در استان مرکزی- ۱۲۹۶) ملقب به ادیب‌الممالک فراهانی و امیرالشعرا و متخلص به امیری و پروانه شاعر، ادیب و روزنامه‌نگار دوره مشروطه او در پانزده سالگی و پس از مرگ پدرش به تهران آمد و به پایمردی حسنعلی‌خان امیرنظام گروسی، به دستگاه تهماسب میرزا مؤیدالدوله راه یافت ادیب از سال ۱۳۰۷ تا ۱۳۱۱ ه‍.ق همراه امیر نظام در مناطقی مانند آذربایجان، کردستان، کرمانشاه به سر می‌برد. درسال‌های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ ه‍.ق در تهران به سر می‌برد در دارالترجمه دولتی مشغول به کار بود. در سال ۱۳۱۴ ق بار دیگر همراه امیرنظام به آذربایجان رفت و هنگامیکه مدرسه لقمانیه تبریز در سال ۱۳۱۶ ق افتتاح شد، نیابت ریاست آنجا را عهده‌دار گشت و در همین سال روزنامه ادب را در تبریز منتشر ساخت. در سال ۱۳۱۸ ه‍.ق راهی خراسان شد و انتشار روزنامهٔ ادب را تا سال ۱۳۲۰ در آنجا پی گرفت. در سال ۱۳۲۱ه‍.ق به تهران آمد و سردبیری روزنامهٔ ایران سلطانی را تا سال ۱۳۲۳ عهده‌دار شد. در این سال به بادکوبه رفت و انتشار بخش فارسی روزنامه ارشاد را که به ترکی منتشر می‌شد، بر عهده گرفت در سال ۱۳۲۴ه‍.ق بار دیگر به تهران بازگشت و این بار سردبیری روزنامه مجلس به او سپرده شد. او در سال ۱۳۲۵ روزنامه عراق عجم را در همین شهر منتشر ساخت. در دوران استبداد محمد علیشاه ادیب به صف مشروطه‌خواهان پیوست، و در سال ۱۳۲۷ه‍.ق همراه با مجاهدان فاتح وارد تهران شد. در سال ۱۳۲۹ه‍.ق وارد عدلیه یا دادگستری امروزی شد و تا پایان عمر به ریاست چندین شعبه عدلیه در شهرهای اراک، سمنان، ساوجبلاغ و یزد منصوب شد. ادیب‌الممالک فراهانی در روز ۲ اسفند ۱۲۹۵ خورشیدی (۲۸ ربیع‌الثانی سال ۱۳۳۵ه‍.ق) در شهر یزد سکته کرد و در همین سال پس از بازگشت به تهران درگذشت. آرامگاه او در شهر ری است شعر حافظ تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی به خدایی که تویی بنده بگزیده او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی‌دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می‌بینی صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوشتر ز گل و تازه‌تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی‌غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه یا مقله عینی بینی تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی

Show...
بهادر یگانه، سعدی، یار
2020-11-09

بهادر یگانه، متخلص به یگانه (زادهٔ ۱۳۰۱ قزوین – درگذشتهٔ ۱۳۶۳ تهران)، شاعر، ترانه‌سرا و حقوقدان ایرانی بود او از چهره‌های موسیقی ایران بود که با خلق ترانه‌هایی بی‌بدیل سهم بسزایی در شکوفایی موسیقی سنتی ایرانی داشته است. تصنیف‌های خاطره‌انگیز و زیبای «رسوای زمانه» و «راز دل» از جمله آثار ترانه‌سرایی اوست که خوانندگان بسیاری تاکنون از آن الهام گرفته‌اند شعر سعدی هر که چیزی دوست دارد جان و دل بر وی گمارد هر که محرابش تو باشی سر ز خلوت برنیارد روزی اندر خاکت افتم ور به بادم می‌رود سر کان که در پای تو میرد جان به شیرینی سپارد من نه آن صورت پرستم کز تمنای تو مستم هوش من دانی که بردست آن که صورت می‌نگارد عمر گویندم که ضایع می‌کنی با خوبرویان وان که منظوری ندارد عمر ضایع می‌گذارد هر که می‌ورزد درختی در سرابستان معنی بیخش اندر دل نشاند تخمش اندر جان بکارد عشق و مستوری نباشد پای گو در دامن آور کز گریبان ملامت سر برآوردن نیارد گر من از عهدت بگردم ناجوانمردم نه مردم عاشق صادق نباشد کز ملامت سر بخارد باغ می‌خواهم که روزی سرو بالایت ببیند تا گلت در پا بریزد و ارغوان بر سر ببارد آن چه رفتارست و قامت وان چه گفتار و قیامت چند خواهی گفت سعدی طیبات آخر ندارد

Show...
اقبال لاهوری، حافظ، خنده
2020-11-16

محمد اقبال لاهوری یا علامه اقبال (۱۸ آبان ۱۲۵۶ سیالکوت تا ۱ اردیبهشت ۱۳۱۷ لاهور) شاعر، فیلسوف، سیاست‌مدار و متفکر مسلمان پاکستانی بود که اشعار زیادی نیز به زبان‌های فارسی و اردو سروده‌است. اقبال نخستین کسی بود که ایدهٔ یک کشور مستقل را برای مسلمانان هند مطرح کرد که در نهایت منجر به ایجاد کشور پاکستان شد. اقبال در این کشور به‌طور رسمی «شاعر ملی» خوانده می‌شود اقبال در سیالکوت، که امروزه در ایالت پنجاب پاکستان واقع شده‌است، به دنیا آمد. نیاکان او از قبیله سپروی برهمنان کشمیر بودند و در سده هفدهم میلادی، حدود دویست سال پیش از تولد او، اسلام آورده بودند. پدر او مسلمانی دیندار بود. اقبال قرآن را در یکی از مساجد سیالکوت آموخت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در کالج میسیونری اسکاتلند گذراند. تحصیلات او در رشته فلسفه در دانشگاه لاهور آغاز شد و مدرک کارشناسی ارشد فلسفه را در سال ۱۸۹۹م با رتبه اول از دانشگاه پنجاب دریافت کرد. وی پس از آن از دانشگاه کمبریج و دانشگاه مونیخ مدرک دکترای خود را در رشتهٔ فلسفه گرفت. اقبال در دورهٔ کارشناسی ارشد با توماس آرنولد ارتباط نزدیکی پیدا کرد و در اروپا نیز با با ادوارد براون و رینولد نیکلسون مراودات علمی داشت شعر حافظ نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد این تطاول که کشید از غم هجران بلبل تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت که به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شد مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود چند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شد حافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود قدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

Show...
ایرج میرزا، سعدی، صدا
2020-11-23

ایرج به زبان ساده  و روان شعر می سرود و قطعات او از واژگان و گفتارهای عامیانه برخورداراست. او با شوخیهای نیش دار، هزلیات و  ریشخندها وضعیت اجتماعی ایران و بخصوص اسارت زنان را به باد انتقاد میگیرد.  ایرج  با ادبیات اروپا نیز آشنا بوده ودر اشعار خود ازآنها بهره گرفته است ایرج میرزا در سال ۱۲۵۲ در تبریز متولد شد. وی نتیجه ی فتحعلی شاه قاجار بود. پدر و جد او هر دو شعرای متوسطی بودند و ایرج طبع شعر را از آنها به ارث برد، ولی در این فن بر آنها و صدها شاعر زمان خود برتری یافت ایرج، فارسی و عربی و فرانسه را در تبریز آموخت و منطق را به هم درسی پسر امیرنظام حسن علی خان گروسی، نزد مسیو لامبر فرا گرفت.شانزده ساله بود که ازدواج کرد و سه سال بعد همسر و پدرش درگذشتند و اداره‌ی امور خانواده به گردن او افتاد و ناچار به خدمات درباری و دولتی روی آورد وی پس از تحصیل بدستور امیرنظام گروسی بسمت معاونت و مدیری مدرسه ٔمظفری در تبریز مشغول شد؛ ایرج میرزا علاوه بر معاونت این مدرسه، مدیریت ماهنامه‌ی «ورقه» یا «ارگان دارالفنون تبریز»، که نخستین نشریه‌ی دانشجویی ِ شهر تبریز بود را نیز عهده‌دار بود ایرج میرزا از همان ابتدای جوانی که هنوز پدرش زنده بود، شعر می‌گفت و تازه قدم به نوزدهمین سال زندگی گذاشته بود که از طرف ولیعهد مظفرالدین میرزا، سرودن و خواندن قصاید سلام و اعیاد به او واگذار شد و به لقب امیرالشعرایی ملقب گردید. در سال 1275 با امین الدوله به تهران آمد و پس از چندی عازم اروپا شد. پس از بازگشت از اروپا از طرف پیشکار آذربایجان ، ریاست اطاق تجارت به او سپرده شد .پس از مشروطه نیز در مشاغل مختلف دولتی از جمله وزارت کشور و در سمت فرماندار آباده و معاونت استان‌داری اصفهان به کار مشغول شد بعلت انتحار فرزند ارشدش جعفرقلی میرزا تهران را ترک گفت و بسمت معاونت مالیه به خراسان رفت .بعد از آن رفته رفته از کار کناره گرفت .ایرج با این که هر دم در اندیشه‌ی پیدا کردن شغل بود، تا آخر عمر نتوانست شغلی که معیشتش را تامین کند برای خود بیابد. شاعر ارجمند ایران  کارمند عالی‌رتبه‌ی دولت، که نزدیک به سی سال در دستگاه اداری کار کرده بود اکنون آخرین سال‌های زندگی خود را با فقر و پریشانی می‌گذرانید. موضوع محرومیت‌های مادی در اشعار آن زمان وی به خوبی پیداست. شاعر از سرنوشت خود شکایت نمی‌کند و تنگدستی خود را گواه پاکدامنی و خدمت صادقانه‌ی خود به کشور و مردم می‌شمارد و به بی‌نیازی خود افتخار می‌کند و با این همه گاهی بر عمر تلف شده و بیهوده از دست رفته افسوس می‌خورد. پسرش در این باره می‌گوید: «گاهی که پدر به ذکر سرگذشت ایام جوانی خود می‌پرداخت، از سیمای گرفته‌ی او به خوبی معلوم می‌شد با آن که روزگاری موافق مقصود نداشته ولی با یادآوری خاطره‌های جوانی بر روزگاران گذشته اسف می‌خورد و با آه و حزن مخصوصی این شعر خود را آهسته آهسته زمزمه می‌کرد: یاد ایام جوانی جگرم خون می‌کرد خوب شد پیر شدم کم‌کم و نسیان آمد سختی و نابسامانی زندگی، سرانجام سلامت مزاج او را برهم زد، تا آن که در ۲۲ اسفند ماه ۱۳۰۴ هَ. ش . ساعتی به غروب مانده در اثر سکته‌ی قلبی درگذشت و در مقبره‌ی ظهیرالدوله به خاک سپرده شد طبع من این نکته چه پاکیزه گفت سهل بود خوردن افسوس مفت مردم این ملک ز که تا به مه هیچ ندانند جز احسنت و زه هرکسی اندر غم جان خودست فارغ از اندیشه ی نیک و بدست بعد که مردم ، همه یادم کنند رحمت وافر به نهادم کنند زانچه پس از مرگ برایم کنند کاش کمی حین بقایم کنند دل به کف غصه نباید سپرد اول و آخر همه خواهیم مرد شعر سعدی چو تو آمدی مرا بس که حدیث خویش گفتم چو تو ایستاده باشی ادب آن که من بیفتم تو اگر چنین لطیف از در بوستان درآیی گل سرخ شرم دارد که چرا همی‌شکفتم چو به منتها رسد گل برود قرار بلبل همه خلق را خبر شد غم دل که می‌نهفتم به امید آن که جایی قدمی نهاده باشی همه خاک‌های شیراز به دیدگان برفتم دو سه بامداد دیگر که نسیم گل برآید بتر از هزاردستان بکشد فراق جفتم نشنیده‌ای که فرهاد چگونه سنگ سفتی نه چو سنگ آستانت که به آب دیده سفتم نه عجب شب درازم که دو دیده باز باشد به خیالت ای ستمگر عجب است اگر بخفتم ز هزار خون سعدی بحلند بندگانت تو بگوی تا بریزند و بگو که من نگفتم

Show...
فروزان‌فر، سعدی‌ نیک‌نامی
2020-11-30

پسری سیزده یا چهارده‌ساله همراهِ پدر به محفلی از بزرگان فضل و ادب مشهد می‌رود به خانه میرزاآقای جواهری پدر محمود فرخِ شاعر از رجال سرشناس مشهد که منزلش محل آمد وشدبزرگان ادب خراسان بود. پدر در مجلس می‌گوید: «این آقا جلیل پسر من هم شعر می‌گوید.» میرزاآقا جواهری و دیگران از او خواستند از اشعارش چیزی بخواند. پسر با همان لحن مخصوص به خودش گفت:‌ «چه نوع شعری بخوانم؟ قصیده؟ غزل؟ قطعه؟ مثنوی؟ کدام‌یک؟» حاضران حیر‌ت‌زده شدند که این نوجوان در چنین سن‌وسالی با همهٔ قالب‌های شعری آشناست. یکی از حاضران گفت: «قصیده بخوان.» پسر گفت: «از قصاید عربی‌ام بخوانم یا فارسی‌ام؟» حیرت حاضران صدچندان شد و با ناباوری گفتند: «از هر دو بخوان!» او در آن مجلس دو قصیده از قصایدش یکی را به‌زبان فارسی و دیگری را به‌زبان عربی خواند. این نوجوان کسی نبود جز بدیع‌الزمان بدیع‌الزمان فروزانفر مولو‌ی‌پژوه، پژوهشگر، مصحح، مترجم، شاعر، منتقد، مدرس دانشگاه تهران، عضو فرهنگستان زبان و سیاست‌ورز بود که عمدهٔ شهرتش به‌سبب مولوی‌شناسی و مطالعات گسترده و عمیق در این حوزه است شعر سعدی بوستان باب چهارم در تواضع چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل --- گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند --- گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریهٔ آسمان --- به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی --- فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن --- شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت --- خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست --- سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر --- بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود؟ گفت --- شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان --- در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان‌تر از خود ندیدم کسی --- برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن --- بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان --- تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز --- بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد --- از این خاکدان بنده‌ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد --- الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری --- که گر خاک شد سعدی، او را چه غم؟ که در زندگی خاک بوده‌ست هم --- به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد --- بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد --- مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت --- عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی ***

Show...

Latest Episode