Poetry - شعر
Category Arts
Published April 25, 2021
Episodes 195

Requirement

This podcast can only be viewed on an iOS and Android devices,
You can Download zpod apps free today

Description

در این کانال ضمن دکلمه و تفسیر ابیات شعرای نامدار، تفسیر اشعار دیوان شمس تبریزی، دکلمه غزلیات، حکایات مثنوی معنوی، مجالس سبعه، مقالات شمس تبریزی و منتخب از فیه ما فیه حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی را نیز نشر خواهیم نمود. با احترام فهیم هنرور RumiBalkhi.Com

Available Episodes

راه آبادی کجایی - لایق شیر علی
2018-09-01

RumiBalkhi.Com

Show...
براي خاطرم غم آفريدند - ابوالمعانی بیدل
2018-09-28

دکلمه غزلی ازحضرت ابوالمعانی بیدل رح به صدای عبدالله شادان *** براي خاطرم غم آفريدند طفيل چشم من نم آفريدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال توام آفريدند عرق گل کرده ام از شرم هستي مرا از چشم شبنم آفريدند گهر موج آورد آئينه جوهر دل بي آرزو کم آفريدند جهان خون ريز بنياد است هشدار سر سال از محرم آفريدند وداع غنچه را گل نام کردند طرب را ماتم غم آفريدند علاجي نيست داغ بندگي را اگر بيشم و گر کم آفريدند کف خاکي که بر بادش توان داد بخون گل کرده آدم آفريدند طلسم زندگي الفت بنا نيست نفس را يکقلم رم آفريدند اگر عالم براي خويش پيداست براي من مرا هم آفريدند چسان تا بم سر از فرمان تسليم که چون ابرويم از خم آفريدند دلم (بيدل) ندارم چاره از داغ نگين را بهر خاتم آفريدند *** RumiBalkhi.Com

Show...
دزدیده چون جان میروی - مولوی بلخی
2018-09-28

دکلمه غزل از حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی به آواز بانو فریده انوری **** دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا سرمست و خندان اندرآ اي يوسف کنعان من از لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من گل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تو اي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان من يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها اي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن من منزلگه ما خاک ني گر تن بريزد باک ني انديشه ام افلاک ني اي وصل تو کيوان من مر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابد در آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان من اي بوي تو در آه من وي آه تو همراه من بر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران من جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدا بي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان من اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من *** RumiBalkhi.Com

Show...
چيزي از خود هر قدم زير قدم گم ميکنم - ابوالمعانی بیدل
2018-09-28

دکلمه غزل حضرت ابوالمعانی مرزا عبدالقادر بیدل رح به آواز عبدالمطلب مهجور *** چيزي از خود هر قدم زير قدم گم ميکنم رفته رفته هرچه دارم چون قلم گم ميکنم بي نصيب معنيم کز لفظ ميجويم مراد دل اگر پيدا شود دير و حرم گم ميکنم اي هوس دود تعين بر دماغ من مپيچ زير اين پرچم چو شمع آخر علم گم ميکنم تشنکام حرص ميميرد قناعت تا ابد يکعرق گر از جبين شرم نم گم ميکنم دعوي خضر طريقت بود نم آواره کرد اندکي گر کم شود اين راه کم گم ميکنم تا غبار وادي مجنون بيادم ميرسد آسمان بر سر زمين زير قدم گم ميکنم رنگ و بو چيزي ندارد غير استغنا بهار هرچه از خود گم کنم با او بهم گم ميکنم دل نميماند بدستم طاقت ديدار کو تا تو مي آئي به پيش آينه هم گم ميکنم عالم صورت برون از عالم تنزيه نيست در صمد دارم تماشاگر صنم گم ميکنم قاصد ملک فراموشي کسي چون من مباد نامه ئي دارم که هرجا مي برم گم ميکنم دم مزن از جستجوي شوق بي پرواي من هرچه مي يابم ز هستي تا عدم گم ميکنم بر رفيقان (بيدل) از مقصد چسان آرم خبر منکه خود را نيز تا آنجا رسم گم ميکنم *** RumiBalkhi.Com

Show...
سر انجام - رهی معیری
2018-09-28

شعر از رهي معيري دكلمه جمشيد نقشبندي *** بي سرانجام مرغ خونين ترانه را مانم صيد بي آب و دانه را مانم آتشينم، وليک بي اثرم ناله عاشقانه را مانم نه سرانجامي و نه آرامي مرغ بي آشيانه را مانم هدف تير فتنه ام همه عمر پاي برجا، نشانه را مانم با کسم در زمانه الفت نيست که نه اهل زمانه را مانم خاکساري بلند قدرم کرد خاک آن آستانه را مانم بگذرم زين کبود خيمه، رهي تيره آه شبانه را مانم *** RumiBalkhi.Com

Show...
اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار - حافظ شیرازی
2018-09-28

شعر از حافظ شیرازی دکلمه از زرلشت حبیب **** اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار نکته اي روح فزا از دهن دوست بگو نامه اي خوش خبر از عالم اسرار بيار تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام شمه اي از نفحات نفس يار بيار به وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز بي غباري که پديد آيد از اغيار بيار گردي از رهگذر دوست به کوري رقيب بهر آسايش اين ديده خونبار بيار خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست خبري از بر آن دلبر عيار بيار شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن به اسيران قفس مژده گلزار بيار کام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست عشوه اي زان لب شيرين شکربار بيار روزگاريست که دل چهره مقصود نديد ساقيا آن قدح آينه کردار بيار دلق حافظ به چه ارزد به مي اش رنگين کن وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار *** RumiBalkhi.Com

Show...
با سخن - قهار عاصی
2018-09-28

شعر از قهار عاصی دکلمه ازجمشید نقشبندی **** بـــا سخــــن آیینه در آیینه مـــی پــردازمش او تجلا مـــی نماید مـــــن غزل می سازمش بـــــا دل تنگ صبورم بـــــا دو چشم عاشـقم تا بخواهـــــد میسرایـــــم تا بــــود مینازمش منزلـــی در پیشرو داریم هــــــر دو یک سفر او هــــــمی آرد به پایان من همـــی آغازمش عشق او گردیده است از چشم های من عَلـَم مــــن ز رسوایی به رنگ تازه می افرازمش او هُمای از بلندی هـــــــا و از پرواز هاست کابل – بهار 1368 **** RumiBalkhi.Com

Show...
آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بينمت - ابوالمعانی بیدل
2018-09-28

عزل حضرت ابوالمعانی بیدل رح دکلمه بانو فوزیه مترا **** آمدم تا صد چمن بر جلوه نازان بينمت نشه در سرمي بساغر گل بدامان بينمت همچو دل عمري در آغوش خيالت داشتم اين زمان همچون نگه در چشم حيران بينمت گرد دامانت بمژگان نياز افشانده ام بيکسوف اکنون همان خورشيد تابان بينمت اي مسيحا نشه رنج دو عالم احتياج بر نگه ظلمست اگر محتاج درمان بينمت ديده خميازه سنجي چون قدح آورده ام تا برنگ موج صهبا مست جولان بينمت عالمي ازنقش پايت چشم روشن ميکند اندکي پيش آي تا من هم خرامان بينمت حق ذات تست سعي دست گيريهاي خلق تا ابديارب عصاي ناتوانان بينمت عرض تعداد مراتب خجلت شوق رساست آنچه دل ممنون ديدنها شود آن بينمت غنچگيهايت نصيب ديده (بيدل) مباد چشم آن دارم که تا بينم گلستان بينمت **** RumiBalkhi.Com

Show...
شب که طوفان جوشي چشم ترم آمد بياد - ابوالمعانی بیدل
2018-09-28

غزل نابِ از حضرت ابوالمعانی بیدل دکلمه ی از میلاد شریف **** شب که طوفان جوشي چشم ترم آمد بياد فکر دل کردم بلاي ديگرم آمد بياد با کدامين آبرو خاک درش خواهي شدن داغ شو اي جبهه دامان ترم آمد بياد نقش پائي کرد گل بيتابيم در خون نشاند پهلوئي بر خاک ديدم بسترم آمد بياد ذره را ديدم پرافشان هواي نيستي نقطه ئي از انتخاب دفترم آمد بياد سجده منظور کيم نقش جبينم جوش زد خاک جرلان که خواهم شد سرم آمد بياد در گريبان غوطه خوردم رستم از آشوب دهر کشتيم ميبرد طوفان لنگرم آمد بياد بيتو عمري در عدم هم ننگ هستي داشتم سوختم بر خويش تا خاکستر آمد بياد تا سحر بي پرده گردد شبنم از خو رفته است الوداع اي همنشينان دلبرم آمد بياد جرأتم از خجلت بيدستگاهي داغ کرد ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد بياد حسرت طوفان بهار عالم مخموريم هر قدر گرديد رنگم ساغرم آمد بياد اي فراموشي کجائي تا بفريادم رسي باز احوال دل غم پرورم آمد بياد بيدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است تا شکست آئينه عرض جوهرم آمد بياد *** RumiBalkhi.Com

Show...
باران که شدی - مهدی مختارزاده
2018-10-01

باران که شدى مپرس، این خانه‌ی‌ کیست سقف حرم و مسجد و میخانه‌ یکیست باران که شدى، پیاله‌ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پیمانه‌ یکیست باران! تو که از پیش خدا مى‌آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یکیست بر درگه او چونکه بیفتند به خاک شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکیست با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى حمد و فلق و نعره‌ى مستانه یکیست این بى‌خردان، خویش، خدا مى‌دانند اینجا سند و قصه و افسانه یکیست از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه یکیست گر درک کنى خودت خدا را بینى درکش نکنى , کعبه و بتخانه یکیست *** RumiBalkhi.Com

Show...
باز برآمد ز کوه خسرو شيرين من - مولوی بلخی
2018-10-01

باز برآمد ز کوه خسرو شيرين من باز مرا ياد کرد جان و دل و دين من سوره ياسين بسي خواندم از عشق و ذوق زان که مرا خوانده بود سوره ياسين من عقل همه عاقلان خبره شود چون رسد ليلي و مجنون من ويسه و رامين من در حسد افتاده ايم دل به جفا داده ايم جنگ که مي افکند يار سخن چين من او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا تازه کند دم به دم کين تو و کين من گويد کاي عاشقان رحم مياريد هيچ در کشش همدگر از پي آيين من يا رب و آمين بسي کردم و جستم امان آه که مي نشنود يارب و آمين من گويد تو کار خويش مي کن و من کار خويش اين بده ست از ازل ياسه پيشين من کار من آن کت زنم کار تو افغان گري عيد منم طبل تو سخره تکوين من بنده اين زاريم عاشق بيماريم کو نرود آن زمان از سر بالين من راست رود سوي شه جان و دلم همچو رخ گر چه کند کژروي طبع چو فرزين من درگذر از تنگ من اي من من ننگ من ديده شدي آن من گر نبدي اين من بس کن اي شهسوار کز حجب گفت تو نقد عجب مي برد دزد ز خرجين من **** دکلماتور: داکتر اکرم عثمان RumiBalkhi.Com

Show...
ای سرزمین من - پرتو نادری
2018-10-01

ای سرزمین من ای زخم های باز تو فواره های خون باغ کدام عاطفه تاراج گشته است چون روی دامنت یک آسمان ستاره ی خونین افتاده روی خاک ای سرزمین من بر زخمهای باز تو من دست می کشم من از گلوی قرن فریاد خون گرفته ی صد ها جوانه را در ذهن زندگی بیدار می کنم من گریه های سوگ هزاران ستاره را با چشم آفتاب آغاز می کنم ای سرزمین من وقتی که زندگی از جاده های خون با گاری شکسته ی سنگین اظطراب تا سرزمین هیچ پیموده می شود در قاب های خالی دروازه های شهر غول هزار فاجعه لبخند میزند ای سرزمین من آن کیست کیست کیست پشتاره های شرم افگنده روی دوش در سایه های تیره ی تاریخ ایینه اش تمامی ابعاد مرگ را در برگرفته است **** دکلماتور: زرلشت حیبب RumiBalkhi.Com

Show...
ترا دیدم - لایق شیر علی
2018-10-01

RumiBalkhi.Com

Show...
باوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجا - ابوالمعانی بیدل
2018-10-03

سرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخي برنميدارد چو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجا بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايم تبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجا مقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کن بهم مي آورد چشم تو مژگان گياه آنجا خيال جلوه زار نيستي هم عالمي دارد زنقش پا سري بايد کشيدن گاه گاه آنجا خوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نوميدي شرر در سنگ دارد پرفشانيهاي آه آنجا بسعي غير مشکل بود زاشوب دوئي رستن سري در جيب خود دزديدم و بردم پناه آنجا دل از کم ظرفي طاقت نبست احرام آزادي بسنگ آيد مگر اين جام و گردد عذرخواه آنجا بکنعان هوس گردي ندارد يوسف مطلب مگر در خود فرورفتن کند ايجاد، چاه آنجا زبس فيض سحر ميجوشد از گرد سواد دل همه گر شب شوي روزت نميگردد سياه آنجا زطرز مشرب عشاق سير بينوائي کن شکست رنگ کس آبي ندارد زير کاه آنجا زمين گيرم با فسون دل بي مدعا (بيدل) دران وادي که منزل نيز مي افتد براه آنجا **** RumiBalkhi.Com

Show...
در وصالت چرا بياموزم - مولوی بلخی
2018-10-03

در وصالت چرا بياموزم در فراقت چرا بياموزم يا تو با درد من بياميزي يا من از تو دوا بياموزم مي گريزي ز من که نادانم يا بياميزي يا بياموزم پيش از اين ناز و خشم مي کردم تا من از تو جدا بياموزم چون خدا با تو است در شب و روز بعد از اين از خدا بياموزم در فراقت سزاي خود ديدم چون بديدم سزا بياموزم خاک پاي تو را به دست آرم تا از او کيميا بياموزم آفتاب تو را شوم ذره معني والضحي بياموزم کهرباي تو را شوم کاهي جذبه کهربا بياموزم از دو عالم دو ديده بردوزم اين من از مصطفي بياموزم سر مازاغ و ماطغي را من جز از او از کجا بياموزم در هوايش طواف سازم تا چون فلک در هوا بياموزم بند هستي فروگشادم تا همچو مه بي قبا بياموزم همچو ماهي زره ز خود سازم تا به بحر آشنا بياموزم همچو دل خون خورم که تا چون دل سير بي دست و پا بياموزم در وفا نيست کس تمام استاد پس وفا از وفا بياموزم ختمش اين شد که خوش لقاي مني از تو خوش خوش لقا بياموزم **** RumiBalkhi.Com

Show...
چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون - مولوی بلخی
2018-10-03

چه دانستم که اين سودا مرا زين سان کند مجنون دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند جيحون چه دانستم که سيلابي مرا ناگاه بربايد چو کشتي ام دراندازد ميان قلزم پرخون زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد که هر تخته فروريزد ز گردش هاي گوناگون نهنگي هم برآرد سر خورد آن آب دريا را چنان درياي بي پايان شود بي آب چون هامون شکافد نيز آن هامون نهنگ بحرفرسا را کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون چو اين تبديل ها آمد نه هامون ماند و نه دريا چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بي چون چه دانم هاي بسيار است ليکن من نمي دانم که خوردم از دهان بندي در آن دريا کفي افيون **** RumiBalkhi.Com

Show...
اشک زبيداد عشق پرده گشا ميشود - ابوالمعانی بیدل
2018-10-03

اشک زبيداد عشق پرده گشا ميشود فهم معما کنيد آبله وا ميشود ذوق طلب عالميست وقف حضور دوام پر با جابت مکوش ختم دعا ميشود گاه وداع بقا تار نفس از امل چون بگسستن رسيد آه رسا ميشود جوهر اهل صفا سهل نبايد شمرد آينه گر قطره ايست بحر نما ميشود حرص بصد عز و جاه در همه صورت گداست گر بقناعت رسي فقر غنا ميشود آنطرف احتياج انجمن کبرياست چون زطلب در گذشت بنده خدا ميشود چند خورد آرزو عشوه برخاستن غيرت امداد غير نيز عصا ميشود غذر ضعيفي دمي کاينه گيرد بدست آبله در پاي سعي ناز حنا ميشود از کف بيمايگان کارگشائي مخواه دست چو کوتاه شد ناخن پا ميشود غير وداع طرب گرمي اين بزم چيست تا سحر از روي شمع رنگ جدا ميشود خاک بسر ميکند زندگي از طبع دون پستي اين خانها تنگ هوا ميشود بگذر از ابرام طبع کز هوس هرزه دو حرص خجل نيست ليک کار حيا ميشود (بيدل) ازين دشت و در گرد هوس رفته گير قافله هر سو رود بانک درا ميشود **** دکلمه: عبد الله شادان RumiBalkhi.Com

Show...
آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن - مولوی بلخی
2018-10-03

آب حيات عشق را در رگ ما روانه کن آينه صبوح را ترجمه شبانه کن اي پدر نشاط نو بر رگ جان ما برو جام فلک نماي شو وز دو جهان کرانه کن اي خردم شکار تو تير زدن شعار تو شست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن گر عسس خرد تو را منع کند از اين روش حيله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن در مثل است کاشقران دور بوند از کرم ز اشقر مي کرم نگر با همگان فسانه کن اي که ز لعب اختران مات و پياده گشته اي اسپ گزين فروز رخ جانب شه دوانه کن خيز کلاه کژ بنه وز همه دام ها بجه بر رخ روح بوسه ده زلف نشاط شانه کن خيز بر آسمان برآ با ملکان شو آشنا مقعد صدق اندرآ خدمت آن ستانه کن چونک خيال خوب او خانه گرفت در دلت چون تو خيال گشته اي در دل و عقل خانه کن هست دو طشت در يکي آتش و آن دگر ز زر آتش اختيار کن دست در آن ميانه کن شو چو کليم هين نظر تا نکني به طشت زر آتش گير در دهان لب وطن زبانه کن حمله شير ياسه کن کله خصم خاصه کن جرعه خون خصم را نام مي مغانه کن کار تو است ساقيا دفع دوي بيا بيا ده به کفم يگانه اي تفرقه را يگانه کن شش جهت است اين وطن قبله در او يکي مجو بي وطني است قبله گه در عدم آشيانه کن کهنه گر است اين زمان عمر ابد مجو در آن مرتع عمر خلد را خارج اين زمانه کن اي تو چو خوشه جان تو گندم و کاه قالبت گر نه خري چه که خوري روي به مغز و دانه کن هست زبان برون در حلقه در چه مي شوي در بشکن به جان تو سوي روان روانه کن **** RumiBalkhi.Com

Show...
شد ز غمت خانه سودا دلم - مولوی بلخی
2018-10-03

شد ز غمت خانه سودا دلم در طلبت رفت به هر جا دلم در طلب زهره رخ ماه رو مي نگرد جانب بالا دلم فرش غمش گشتم و آخر ز بخت رفت بر اين سقف مصفا دلم آه که امروز دلم را چه شد دوش چه گفته است کسي با دلم از طلب گوهر گوياي عشق موج زند موج چو دريا دلم روز شد و چادر شب مي درد در پي آن عيش و تماشا دلم از دل تو در دل من نکته هاست آه چه ره است از دل تو تا دلم گر نکني بر دل من رحمتي واي دلم واي دلم وا دلم اي تبريز از هوس شمس دين چند رود سوي ثريا دلم **** RumiBalkhi.Com

Show...
اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم - مولوی بلخی
2018-10-03

اي با من و پنهان چو دل از دل سلامت مي کنم تو کعبه اي هر جا روم قصد مقامت مي کنم هر جا که هستي حاضري از دور در ما ناظري شب خانه روشن مي شود چون ياد نامت مي کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر مي زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت مي کنم گر غايبي هر دم چرا آسيب بر دل مي زنم ور حاضري پس من چرا در سينه دامت مي کنم دوري به تن ليک از دلم اندر دل تو روزنيست زان روزن دزديده من چون مه پيامت مي کنم اي آفتاب از دور تو بر ما فرستي نور تو اي جان هر مهجور تو جان را غلامت مي کنم من آينه دل را ز تو اين جا صقالي مي دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت مي کنم در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو اين ها چه باشد تو مني وين وصف عامت مي کنم اي دل نه اندر ماجرا مي گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت مي کنم اي چاره در من چاره گر حيران شو و نظاره گر بنگر کز اين جمله صور اين دم کدامت مي کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف يک لحظه پخته مي شوي يک لحظه خامت مي کنم گر سال ها ره مي روي چون مهره اي در دست من چيزي که رامش مي کني زان چيز رامت مي کنم اي شه حسام الدين حسن مي گوي با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت مي کنم **** دکلماتور: فوزیه مترا RumiBalkhi.Com

Show...
چشميکه ندارد نظري حلقه دام است - ابوالمعانی بیدل
2018-10-03

چشميکه ندارد نظري حلقه دام است هر لب که سخن سنج نباشد لب بام است بيجوهري از هرزه درائيست زبانرا تيغي که بزنگار فرو رفت نيام است مغرور کمالي زفک شکوه چه لازم کار تو هم از پختگي طبع تو خام است اي شعله اميد نفس سوخته تا چند فرد است که پرواز تو فرسوده دام است نوميديم از قيد جهان شکوه ندارد بادام و قفس طاير پر ريخته رام است کي صبح نقاب افگند از چهره که امشب آئينه بخت سيهم در کف شام است ني صبر بدل ماند و نه حيرت بنظرها اي سيل دل و برق نظر اينچه خرام است مستند اسيران خم و پيچ محبت در حلقه کيسوي تو ذکر خط جام است بگذر زغنا تا نشوي دشمن احباب اول سبق حاصل زر ترک سلام است گويند بهشت است همان راحت جاويد جائيکه بداغي نطپد دل چه مقام است چشم تو نه بست است مگر گفت و شنودت محو خودي اي بيخبر افسانه کدام است بيدل بگمان محو يقينم چه توان کرد کم فرصتي از وصل پرستان چه پيام است *** RumiBalkhi.Com

Show...
نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام - ابوالمعانی بیدل
2018-10-03

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام وحدت از ياد دوئي اندوه کثرت ميکند در وطن زانديشه غربت وطن گم کرده ام چون نم اشکي که از مژگان فرو ريزد بخاک خويش را در نقش پاي خويشتن گم کرده ام از زبان ديگران درد دلم بايدشنيد کز ضعيفها چوني راه سخن گم کرده ام موج دريا در کنارم از تگ و پويم مپرس آنچه من گم کرده ام نايافتن گم کرده ام گر عدم حايل نباشد زندگي موهوم نيست عالمي را در خيال آندهن گم کرده ام **** RumiBalkhi.Com

Show...
اي خدا اين وصل را هجران مکن - مولوی بلخی
2018-10-05

اي خدا اين وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد اين مستان و اين بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکين و سرگردان مکن بر درختي کآشيان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ مي خواهد دل ايشان مکن کعبه اقبال اين حلقه است و بس کعبه اوميد را ويران مکن اين طناب خيمه را برهم مزن خيمه توست آخر اي سلطان مکن نيست در عالم ز هجران تلختر هرچ خواهي کن وليکن آن مکن *** RumiBalkhi.Com

Show...
پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من - مولوی بلخی
2018-10-05

پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو اي مشعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو اي شاخه ها آبست تو وي باغ بي پايان من يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها اي آن بيش از آن ها اي آن من اي آن من چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست انديشه ام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من بر بوي شاهنشاه من هر لحظه اي حيران من اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من **** دکلماتور: فوزیه مترا **** RumiBalkhi.Com

Show...
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو - مولوی بلخی
2018-10-05

من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلي جز که به سر هيچ مگو قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي کرد که نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو اي نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو گفتم اي دل پدري کن نه که اين وصف خداست گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو **** دکلماتور: میلاد شریف و فوزیه مترا RumiBalkhi.Com

Show...
زبعد ما نه غزل ني قصيده ميماند - ابوالمعانی بیدل
2018-10-05

زبعد ما نه غزل ني قصيده ميماند زخامها دو سه اشک چکيده ميماند چمن بخاطر وحشت رسيده ميماند بساط غنچه بدامان چيده ميماند ثبات عيش که دارد که چون پر طاوس جهان بشوخي رنگ پريده ميماند شرار ثابت و سياره دام فرصت کيست فلک بکاغذ آتش رسيده ميماند کجا بريم غبار جنون که صحرا هم زگردباد بدامان چيده ميماند زغنچه دل بلبل سراغ پيکان گير که شاخ گل بکمان کشيده ميماند بغير عيب خودم زين چمن نماند بياد گلي که ميدمد از خود بديده ميماند قدح ببزم تو يارب سر بريده کيست که شيشه هم بگلوي بريده ميماند غرور آينه خجلت است پيران را کمان زسرکشي خود خميده ميماند هجوم فيض در آغوش ناتوانيهاست شکست رنگ بصبح دميده ميماند درين چمن بچه وحشت شکسته ئي دامن که ميروي تو و رنگ پريده ميماند بنام محض قناعت کن از نشان عدم دهان يار بحرف شنيده ميماند زسينه گر نفسي بيتو ميکشد بيدل بدود از دل آتش کشيده ميماند **** RumiBalkhi.Com

Show...
ديد موسي يک شباني را براه - مولوی بلخی
2018-10-05

ديد موسي يک شباني را براه کو همي گفت اي گزيننده اله تو کجايي تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه ات شويم شپشهاات کشم شير پيشت آورم اي محتشم دستکت بوسم بمالم پايکت وقت خواب آيد بروبم جايکت اي فداي تو همه بزهاي من اي بيادت هيهي و هيهاي من اين نمط بيهوده مي گفت آن شبان گفت موسي با کي است اين اي فلان گفت با آنکس که ما را آفريد اين زمين و چرخ ازو آمد پديد گفت موسي هاي بس مدبر شدي خود مسلمان ناشده کافر شدي اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار پنبه اي اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو ديباي دين را ژنده کرد چارق و پاتابه لايق مر تراست آفتابي را چنينها کي رواست گر نبندي زين سخن تو حلق را آتشي آيد بسوزد خلق را آتشي گر نامدست اين دود چيست جان سيه گشته روان مردود چيست گر همي داني که يزدان داورست ژاژ و گستاخي ترا چون باورست دوستي بي خرد خود دشمنيست حق تعالي زين چنين خدمت غنيست با کي مي گويي تو اين با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شير او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور براي بنده شست اين گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت اني مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بي يسمع و بي يبصر شده ست در حق آن بنده اين هم بيهده ست بي ادب گفتن سخن با خاص حق دل بميراند سيه دارد ورق گر تو مردي را بخواني فاطمه گرچه يک جنس اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حليم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گويي بود زخم سنان دست و پا در حق ما استايش است در حق پاکي حق آلايش است لم يلد لم يولد او را لايق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زين سوي جوست زانک از کون و فساد است و مهين حادثست و محدثي خواهد يقين گفت اي موسي دهانم دوختي وز پشيماني تو جانم سوختي جامه را بدريد و آهي کرد تفت سر نهاد اندر بياباني و رفت وحي آمد سوي موسي از خدا بنده ما را ز ما کردي جدا تو براي وصل کردن آمدي يا براي فصل کردن آمدي تا تواني پا منه اندر فراق ابغض الاشياء عندي الطلاق هر کسي را سيرتي بنهاده ام هر کسي را اصطلاحي داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بري از پاک و ناپاکي همه از گرانجاني و چالاکي همه من نکردم امر تا سودي کنم بلک تا بر بندگان جودي کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سنديان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبيحشان پاک هم ايشان شوند و درفشان ما زبان را ننگريم و قال را ما روان را بنگريم و حال را ناظر قلبيم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفيل آمد عرض جوهر غرض چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشي از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسيا آداب دانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند عاشقان را هر نفس سوزيدنيست بر ده ويران خراج و عشر نيست گر خطا گويد ورا خاطي مگو گر بود پر خون شهيد او را مشو خون شهيدان را ز آب اوليترست اين خطا را صد صواب اوليترست در درون کعبه رسم قبله نيست چه غم از غواص را پاچيله نيست تو ز سرمستان قلاوزي مجو جامه چاکان را چه فرمايي رفو ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نيست عشق در درياي غم غمناک نيست **** دکلماتور: عبدالله شادان RumiBalkhi.Com

Show...
یک شبی مجنون نمازش را شکست - مرتضی عبدالهی
2018-10-05

یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضـو در کوچه‌ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فـارغ از جام الستش کـرده بود سجده‌ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای بر صلیب عشق دارم کرده‌ای جام لیلا را به دستم داده‌ای وان‌در این بازی شکستم داده‌ای نشتر عشقش به جانم می‌زنی دردم از لیـلاسـت آنم می‌زنی خسته‌ام زین عشق، دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال‌ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره‌ی صـحرا نشد گفتم عاقل می‌شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می‌زنی در حریم خانه‌ام در می‌زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی‌قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم **** دکلماتور: ساویز سحر RumiBalkhi.Com

Show...
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم - مولوی بلخی
2018-10-05

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ديده سير است مرا جان دلير است مرا زهره شير است مرا زهره تابنده شدم گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زيرککي مست خيالي و شکي گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدي قبله اين جمع شدي جمع نيم شمع نيم دود پراکنده شدم گفت که شيخي و سري پيش رو و راهبري شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم چونک زدي بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بي حد تو کآمد او در بر من با وي ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر وگردش او نورپذيرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم از توام اي شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم **** دکلماتوران: مهجور و صاحبی RumiBalkhi.Com

Show...
بهر جا رفته ام از خويشتن راه تو مي پويم - ابوالمعانی بیدل
2018-10-05

بهر جا رفته ام از خويشتن راه تو مي پويم اگر نزديک اگر دورم غبار آن سر کويم هواي ناوکي دارم که هر جا گل کند يادش ببالد استخوان مانند شاخ گل بپهلويم بمضراب خيالي ميکند طوفان خروش من زبان رشته سام نميدانم چه ميگويم بگردون گر رسم از سجده شوقت نيم غافل چو ماه نو جبيني خفته در محراب ابرويم دو تا شد پيکر و آهي نباليد از مزاج من نوا در سرمه خوابانيده تر از چنگ گيسويم نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نوميدي غباري از طپش وامانده جولان آهويم تحير خون شد از نيرنگ سحرآميزي الفت که من تمثال خود مي بينم و آينه اويم بتکليف بهارم ميدهي زحمت نميداني بجاي گل دل خون گشته ئي دارم که مي بويم تميز رنگ حالم دقت بسيار ميخواهد که من از ناتواني در نظرها رستن مويم چو شمعم گر باين رنگست شرم ساز پيمائي عرق گل ميکنم چندانکه زنگ خويش ميشويم چو آنموئي که آرد در تصور کلک نقاشش هنوز از ناتوانيها بپهلو نيست پهلويم بضبط خود چه پردازد غبار ناتوان من نسيم کويش از خود رفتني مي آورد سويم چنان محو تماشاي گريبان خودم بيدل که پندارم خيال او سري دارد بزانويم **** RumiBalkhi.Com

Show...
چرا کس منکر بيطاقتي هاي درا باشد - ابوالمعانی بیدل
2018-10-09

چرا کس منکر بيطاقتي هاي درا باشد دلي دارد چه مشکل گر بدردي آشنا باشد دماغ آرزوهايت ندارد جز نفس سوزي پر پرواز رنگ و بو اگر باشد هوا باشد حريص صيد مطلب راحت از زحمت نميداند بچشم دام گرد بال مرغان توتيا باشد زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان سحر فرش است در هر جا غبار آسيا باشد زبان خامشان مضراب گفتگو نمي گردد مگر در تار مسطر شوخي معني صدا باشد نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا تو مي گنجي و بس گر در دل عشاق جا باشد چه امکانست نقش اين و آن بندد صفاي دل ازين آئينه بسيار است گر حيرت نما باشد جهان خفته را بيدار کرد اميد ديداري تقاضاي نگاهي بر صف مژگان عصا باشد دران محفل که تأثير نگاهت سرمه افشاند شکست شيشه هم چون موج گوهر بيصدا باشد بچندين شعله ميبالد زبان حال مشتاقان که يارب بر سر ما دود دل بال هما باشد زبيدرديست دل را اينقدرها رنگ گرداني گر اين آئينه خون گردد بيکرنگ آشنا باشد ندارم بزم پيري نشه ئي از زندگي بيدل چو قامت حلقه گردد ساغر دور فنا باشد **** RumiBalkhi.Com

Show...
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی - سعدی شیرازی
2018-11-01

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش آن کش نظری باشد با قامت زیبایی گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پایی زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی گویند تمنایی از دوست بکن سعدی جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی *** RumiBalkhi.Com

Show...
الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها - حافظ شیرازی
2018-11-05

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها مه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها **** RumiBalkhi.Com

Show...
صلاح کار کجا و من خراب کجا - حافظ شیرازی
2018-11-05

صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا **** RumiBalkhi.Com

Show...
اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را - حافظ شیرازی
2018-11-05

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را **** RumiBalkhi.Com

Show...
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما - حافظ شیرازی
2018-11-05

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما **** RumiBalkhi.Com

Show...
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست - سعدی شیرازی
2018-11-05

این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار باز می‌بینم که در عالم پدیدار آمدست عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستان دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد هر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمدست ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار گر به جانی می‌دهد اینک خریدار آمدست من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی من همی‌گویم که چشم از بهر این کار آمدست وه که گر من بازبینم روی یار خویش را مرده‌ای بینی که با دنیا دگربار آمدست آن چه بر من می‌رود دربندت ای آرام جان با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست نی که می‌نالد همی در مجلس آزادگان زان همی‌نالد که بر وی زخم بسیار آمدست تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست سعدیا گر همتی داری منال از جور یار تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست

Show...
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم - سعدی شیرازی
2018-11-05

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم **** RumiBalkhi.Com

Show...
دل صد پاره - لایق شیر علی
2018-11-05

RumiBalkhi.Com

Show...
دست گلچینت - لایق شیر علی
2018-11-05

RumiBalkhi.Com

Show...
شاد آمدی - لایق شیر علی
2018-11-05

RumiBalkhi.Com

Show...
پدرم کله ی صبح است برو داد نزن - فروغ فرخزاد
2018-11-05

پدرم کله ی صبح است برو داد نزن من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن! توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم! من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد! کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد! هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش پدرم! جان علی از پسرت راضی باش کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی! کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی! حَجَر از حافظه ها پاک شده…می فهمی؟؟ پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟ به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست! پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست! پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم همگی منحرف از دین خداوند شدیم غربت عقل نمایان شده امروز پدر! نام عباس علی نان شده امروز پدر! دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر! کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر! شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند! بردن نام علی رمز مسلمانی نیست دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت قدم خیر که برداشت نهانی برداشت جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟ تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟ مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟ در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟ شیخ هامان به شکم بارگی عادت کردند روسا نیز به خونخوارگی عادت کردند! مومن واقعی آنست که الگو باشد آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست! دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست! به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست! دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟ دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟ دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟ دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟ دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟ دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟ دین نگفته ست ببر آبروی مومن را دین نوشته است بخر آبروی مومن را به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم ما مسلمان دروغیم!… مسلمان فریب! همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟… هر که از راه رسید آبروی دین را برد! هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد! آب راکد بشود, قطع و یقین می گندد! غرب یکدست به دینداری مان می خندد! در نمازت “خم ابروی نگار” آوردی! با عبادات چنین, گند به بار آوردی! هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست! چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟ این نمازی ست زمینی و هوایی نشده! پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را! اینهمه کش نده این مد ” و لا الضااااااالین” را! **** RumiBalkhi.Com

Show...
ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم - حکیم عمر خیام
2020-03-05

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم

Show...
چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ - عمر خیام
2020-03-26

چون عمر به سر رسد، چه بغداد چه بلخ پیمانه چو پر شود، چه شیرین و چه تلخ خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی از سَلْخ به غُرّه آید، از غُرّه به سَلْخ RumiBalkhi.Com

Show...
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند - حافظ شیرازی
2020-04-29

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندچنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماندمن ار چه در نظر یار خاکسار شدمرقیب نیز چنین محترم نخواهد ماندچو پرده دار به شمشیر می‌زند همه راکسی مقیم حریم حرم نخواهد ماندچه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد استچو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماندسرود مجلس جمشید گفته‌اند این بودکه جام باده بیاور که جم نخواهد ماندغنیمتی شمر ای شمع وصل پروانهکه این معامله تا صبحدم نخواهد ماندتوانگرا دل درویش خود به دست آورکه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماندبدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زرکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماندز مهربانی جانان طمع مبر حافظکه نقش جور و نشان ستم نخواهد ماندحافظ شیرازیآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
ای شب از رویای تو رنگین شده - فروغ فرخزاد
2020-05-14

ای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر تو هم سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیم بخشیده از اندوه بیششاعر: فروغ فرخزادصدا: نیکی کریمی

Show...
دزدیده چون جان میروی - مولوی بلخی
2020-05-14

دزديده چون جان مي روي اندر ميان جان منسرو خرامان مني اي رونق بستان منچون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرووز چشم من بيرون مشو اي شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرمچون دلبرانه بنگري در جان سرگردان منتا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرماي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان منبي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مراسرمست و خندان اندرآ اي يوسف کنعان مناز لطف تو چو جان شدم وز خويشتن پنهان شدماي هست تو پنهان شده در هستي پنهان منگل جامه در از دست تو اي چشم نرگس مست تواي شاخ ها آبست تو اي باغ بي پايان منيک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشيپيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان مناي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان هااي آن پيش از آن ها اي آن من اي آن منمنزلگه ما خاک ني گر تن بريزد باک نيانديشه ام افلاک ني اي وصل تو کيوان منمر اهل کشتي را لحد در بحر باشد تا ابددر آب حيوان مرگ کو اي بحر من عمان مناي بوي تو در آه من وي آه تو همراه منبر بوي شاهنشاه من شد رنگ و بو حيران منجانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلي جدابي تو چرا باشد چرا اي اصل چار ارکان مناي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين مناي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان منآواز: احمد شاملو

Show...
مرده بودم زنده شدم - مولوی بلخی
2020-05-14

مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاينده شدمديده سير است مرا جان دلير است مرازهره شير است مرا زهره تابنده شدمگفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه ايرفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدمگفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه ايرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدمگفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه ايپيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدمگفت که تو زيرککي مست خيالي و شکيگول شدم هول شدم وز همه برکنده شدمگفت که تو شمع شدي قبله اين جمع شديجمع نيم شمع نيم دود پراکنده شدمگفت که شيخي و سري پيش رو و راهبريشيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدمگفت که با بال و پري من پر و بالت ندهمدر هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدمگفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشوزانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدمگفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکنگفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدمچشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منمچونک زدي بر سر من پست و گدازنده شدمتابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلماطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدمصورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطربنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدمشکر کند کاغذ تو از شکر بي حد توکآمد او در بر من با وي ماننده شدمشکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خمکز نظر وگردش او نورپذيرنده شدمشکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملککز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدمشکر کند عارف حق کز همه برديم سبقبر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدمزهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدميوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدماز توام اي شهره قمر در من و در خود بنگرکز اثر خنده تو گلشن خندنده شدمباش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبانکز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدمRumiBalkhi.Com

Show...
خدا گر پرده بردارد ز کار آدمها - رازق فانی
2020-05-21

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم هاچه شـادي ها خورد بر هم چه بازی ها شـود رسـوایکی خندد ز آبادی، یکی گرید ز بربادییکی از جان کند شـادی، یکی از دل کند غوغاچه کاذب ها شـود صادق، چه صادق ها شـود کاذبچه عابد ها شـود فاسـق، چه فاسـق ها شـود ملاچه زشـتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شـود شیرینچه بالا ها رود پائین، چه سـفلی ها شـود علیاعجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی داردو گرنه بر زمین افتد ز جـيب محتسـب میناشـبی در کنج تنهائی میان گریه خوابم بردبه بـزم قـدســــيان رفـتم ولی در عـالم رؤيــادرخشـان محفلی دیدم چو بزم اختران روشـنمحمد(ص) همچو خورشـیدی نشـسـته اندر ان بالاروان انبیاء با او، علی شـیر خدا با اوتمام اولیاء با او هـمه پاک و هـمه والاز خود رفتم در آن محفل تپیدم چون تن بسـملکَشـيدم ناله ای از دل زدم فـریاد واویلاکه ای فخـر رسـل احمد برون شـد رنج ما از حددلم دیگر به تنگ آمد ز بازی های این دنیازند غم بر دلم نشـتر ندارم صبر تا محشـربگو با عادل داور بگو با خالق یکـتاچسـان بینم که نمرودی بسـوزاند خليلی راچسـان بينم که فـرعونی بپوشـاند يد بیضاچسـان بينم که نا مردی چراغ انجمن باشـدچسـان بينم جوانمردی بماند بيکـس و تنهاچسـان بينم بد انديشي کند تقـليد درويشـانچسـان بينم که ابليسي بپوشـد خرقه ي تقواچسـان بينم که شـهبازی بدام عنکبوت افتدچسـان بينم که خفاشـي کند خورشـيد را اغواچسـان بينم که نا پاکی فریبد پاکبازان راچسـان بينم که انسانی بخواند خوک را مولاغريب و خانه ویرانم فـدايت این تن و جانممبادا نقد ايمانم رود از کف در ین سـوداچه شـد تاثیر قرآنی چه شـد رسـم مسـلمانیکجا شـد سـوره ي ياسـين کجا شـد آيه ي طه؟به شـکوه چون لبم واشـد حکيم غزنه پيدا شـدبگفتا بسـته کن دیگر دهان از شـکوه ي بيجاعروس حضرت قرآن نقاب آنگه بر اندازکه دارالملک ايمان را مجـرد بیند از غوغابه این آلوده دامانی به این آشـفته سـامانیمزن لاف مسـلمانی مکن بیهوده این دعوامسـلمان مال مسـلم را به کام شـعله نسـپاردمسـلمان خون مسـلم را نریزد در شـب یلدابرو خود را مسـلمان کن پس فکر قرآن کنسـفر در کشـور جان کن که بیني جلوه ي معـناسـنايی رفت و پنهان شـد مرا روِا پريشـان شـدخـيال از اوج پايان شـد فـرو افتادم از بالانه محفل بود، نی یاران نه غمخوار گنهکارانز ابــر ديده ام بـاران، فـــرو باريد بي پروااطاقم نيمه روشـن بود کتابی چند با من بودگشـودم گنج حافظ را که یابم گوهـر یکتايقينم شـد که حالم را لسـان الغـيب ميداندکه در تفسـير احوالم بگفـت آن شـاعر دانا" الا يا ايهـا السـاقي ادر کاسـاً و ناولهاکه عشـق آسـان نمود اول ولی افتاد مشـکلها "شـب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايلکجا دانـند حال ما سـبکـسـاران سـاحلهابگفتا حافظ اکنون کمی از حال ميهن گویکه ما در گوشـهء غـربت ازو دوریم منزلهابگفتا خامه خون گرید گر آن احوال بنويسـمبه توفان مانده کشـتی ها به آتش رفته حاصلهاز تيغ نامسـلمانان ز سـنگِ نا جوانمردانفتاده هـر طرف سـرها شـکسـته هر طرف دلهابگفتم چون کند مردم، بگـفـتا خود نميداني؟جرس فرياد مي دارد که بر بنديد محملهاشاعر: رازق فانیدکلمه: ظاهر ارشادRumiBalkhi.Com

Show...
عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت - حافظ شیرازی
2020-07-08

عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشتکه گناه دگران بر تو نخواهند نوشتمن اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باشهر کسي آن درود عاقبت کار که کشتهمه کس طالب يارند چه هشيار و چه مستهمه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشتسر تسليم من و خشت در ميکده هامدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشتنااميدم مکن از سابقه لطف ازلتو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشتنه من از پرده تقوا به درافتادم و بسپدرم نيز بهشت ابد از دست بهشتحافظا روز اجل گر به کف آري جامييک سر از کوي خرابات برندت به بهشتدکلماتور: باران نیکراه

Show...
سحرگاهان که سر از سجده بر دارم - استاد عبدالله نوابی شادکام
2020-07-21

شاعر: استاد عبدالله نوابی شادکامآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
باداه قبول درگه رحمت سجود ما - استاد عبدالله نوابی شادکام
2020-07-21

شاعر: استاد عبدالله نوابی شادکامآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
روز وصل دوستداران یاد باد - حافظ شیرازی
2020-07-21

روز وصل دوستداران یاد بادیاد باد آن روزگاران یاد بادکامم از تلخی غم چون زهر گشتبانگ نوش شادخواران یاد بادگر چه یاران فارغند از یاد مناز من ایشان را هزاران یاد بادمبتلا گشتم در این بند و بلاکوشش آن حق گزاران یاد بادگر چه صد رود است در چشمم مدامزنده رود باغ کاران یاد بادراز حافظ بعد از این ناگفته ماندای دریغا رازداران یاد بادشاعر: حضرت حافظ شیرازیآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
عید بر عاشقان مبارک باد - مولانا جلال الدین محمد بلخی
2020-07-21

عید بر عاشقان مبارک بادعاشقان عیدتان مبارک بادعید ار بوی جان ما دارددر جهان همچو جان مبارک بادبر تو ای ماه آسمان و زمینتا به هفت آسمان مبارک بادعید آمد به کف نشان وصالعاشقان این نشان مبارک بادروزه مگشای جز به قند لبشقند او در دهان مبارک بادعید بنوشت بر کنار لبشکاین می بی‌کران مبارک بادعید آمد که ای سبک روحانرطل‌های گران مبارک بادچند پنهان خوری صلاح الدینبوسه‌های نهان مبارک بادگر نصیبی به من دهی گویمبر من و بر فلان مبارک بادشاعر: حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخیآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
مناجات - خواجه عبدالله انصاری
2020-07-21

شاعر: خواجه عبدالله انصاریآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم - حافظ شیرازی
2020-07-21

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزدمن و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیمشراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیمنسیم عطرگردان را شِکَر در مجمر اندازیمچو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوشکه دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیمصبا خاک وجود ما بدان عالی جناب اندازبود کان شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیمیکی از عقل می‌لافد یکی طامات می‌بافدبیا کاین داوری‌ها را به پیش داور اندازیمبهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانهکه از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیمسخندانیّ و خوشخوانی نمی‌ورزند در شیرازبیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیمشاعر: حضرت حافظ شیرازیآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور - حافظ شیرازی
2020-07-21

یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخورکلبه احزان شود روزی گلستان غم مخورای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکنوین سر شوریده باز آید به سامان غم مخورگر بهار عمر باشد باز بر تخت چمنچتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخوردور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفتدائما یکسان نباشد حال دوران غم مخورهان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیبباشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخورای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کندچون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخوردر بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدمسرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخورگر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخورحال ما در فرقت جانان و ابرام رقیبجمله می‌داند خدای حال گردان غم مخورحافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تارتا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخورشاعر: حضرت حافظ شیرازیآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
رباعیات - ابوسعید ابوالخیر
2020-07-21

شاعر: حضرت ابوسعید ابوالخیر رحآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
ز کدام گل کده نسیم به هوای دلبر ما ورزید - نوابی شادکام
2020-07-21

شاعر: استاد عبدالله نوابی شادکامآواز: عبدالقیوم جبار خیلRumiBalkhi.Com

Show...
باز دل خموش من از چه هوای تو کند - عبدالله شادان
2020-07-21

باز دل خموش من از چه هوای تو مندباز دل چو آتشم میل خطا تو کندبار دیگر صدا زدی بار دیگر من آمدم معجزه دیگر ببین بازتو صدای تو کند پادشه خیال من بار دیگر تو آمدی از چه غرور نا بجا، باز گدای تو کند من به وفای کاذبت دل به خطا نبسته ام مهر دیگر نمیکند آنچه جفای تو کند باز به بارگاه دل تکیه زدی که بنگری کافر بت پرست تو سجده به پای تو کنددکلمه: عبدالله شادان

Show...
رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم - ابوالمعانی بیدل
2020-07-21

چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنمرفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنمبی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراددل اگر پیدا شود دیر و حرم‌گم می‌کنمای هوس دود تعین بر دماغ من مپیچزیر این پرچم چو شمع آخر علم‌ گم می‌کنمتشنه‌کام حرص می‌میرد قناعت تا ابدیک عرق‌ گر از جبین شرم نم‌ گم می‌کنمدعوی خضر طریقت بودنم آواره‌کرداندکی‌ گر کم شود این راه‌کم ‌گم می‌کنمتا غبار وادی مجنون به یادم می‌رسدآسمان بر سر، زمین‌، زیر قدم‌ گم می‌کنمرنگ و بو چیزی ندارد غیر استغنا بهارهر چه از خود گم‌ کنم با او بهم‌ گم می‌کنمدل نمی‌ماند به دستم طاقت دیدارکوتا تو می‌آیی به پیش آیینه هم ‌گم می‌کنمعالم صورت برون از عالم تنزیه نیستدر صمد دارم تماشا گر صنم گم می‌کنمقاصد ملک فراموشی‌کسی چون من مبادنامه‌ای دارم ‌که هر جا می‌برم گم می‌کنمدم مزن از جستجوی شوق بی‌پروای منهر چه می‌یابم ز هستی تا عدم‌ گم می‌کنمبر رفیقان بیدل از مقصد چه‌سان آرم خبرمن‌که خود را نیز تا آنجا رسم ‌گم می‌کنمشاعر: حضرت ابوالمعانی بیدل رحآواز: ع. الف. سادهموسیقی: یوهان سباستین باخRumiBalkhi.Com

Show...
مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی بیدل
2020-07-21

مخمس احمد محمود امپراطور بر غزل حضرت ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل رحدرد و فـــــــــــــــــــراق یار بما یادگار ماندداغش به ضیمــــــــــــران دلم آشکار ماندبر ما میان سینـــــــــــــــــه دلِ بیقرار مانددلــــــــدار رفت و دیده به حیرت دچار ماندبا ما نشـــــــــــان برگ گلی زان بهار ماند***از صبــــــــــــح رحمت و ز تجلی دمیده ایمسیـــــــــــــر فلک نموده و اینجا رسیده ایمما بهتـــــــــــــــریم و از همگی بر گزیده ایمخمیـــــــــازه سنج تهمت عیش رمیده ایممی آنقــــــــــــــــدر نبود که رنج خمار ماند***صورت زخون دیـــــــده مــــــــا همچو گلزارتیـــــــــر مــــژه ز چاچ تو خوردیم بی شمارغمدیده را به خوب و بدی اینجهان چه کاراز بــــــــــــرگ گل درین چمن وحشت آبیارخواهــــــــــــــد پری ز طاهر رنگ بهار ماند***قدری تو از سعـــــــادت خود کن حواله ایهستیم سخت محــــکم و شیدا و واله ایما که فتاــــــــــــــده کنج قفس در زباله اییأســـــــــــــــــم نداد رخصت اظهار ناله ایچندان شکست دل که نفس در غبار ماند***شیـــــــــــــــرازه ی جنون تدلی نمی دهددر کار گاه جســـــــــــــم تولی نمی دهداین دهـــــــــــر از بر چه تجلی نمی دهدآگاهیــــــــــــــــم سراغ تسلی نمی دهداز جوهـــــــــــــــر آب آیینه ام موجدار ماند***بر جلوه هــــای حسن تو، دل داد تکیه اماز ساغــــــــــــــــر لبا لبی مل داد تکیه امتــــــــــار نگاه به عشق تو پل داد تکیه امغفلت به نـــــــــــــازبالش گل داد تکیه امپای بخواب رفتـــــــــه ای من در نگار ماند***با خود به کـــــاروان جرس عجز می کشماز نتـــــــــوانی خار و خس عجز می کشممن از بـــــــرای چه هوس عجز می کشمآنجا که من ز دست نفس عجز می کشمدست هــــــــــــزار سنگ به زیر شرار ماند***تاکی به نــــــاز لیلی چو مجنون گریستنغرق تخیــــــــــــلات و به افسون گریستناز بارگاه نـــــــــــــــــــــاز تو بیرون گریستنباید به فرقت طربــــــــــــــم خون گریستنتمثـــــــــال رفت و آیینه تهمت شکار ماند***در آســــــــــتان، غصه مزیدی شکوفه کرددر کــــــــــربلای عشق یزیدی شکوفه کرداز نا امیــــدی ها، امیـــــــــدی شکوفه کردیعقوب وار چشـــــــم سفیدی شکوفه کردبا من همیــــــــــن گل از چمن انتظار ماند***محمود تا به دیده ای حیران جلوه داشتسیـــــــر حضور فکرت امکان جلوه داشتاز کلک بیدلی گهـــــری کان جلوه داشتبیدل از آن بهـــــار که توفان جلوه داشترنـــــگم شکست و آیینه ی در کنار ماندشاعر: احمد محمود امپراطورآواز: احمد محمود امپراطورمؤرخ: 27 قوس 1391 هجری آفتابیRumiBalkhi.Com

Show...
در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی
2020-11-23

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی

Show...
عشق او آسان همی پنداشتم - حضرت عطار
2021-01-24

عشق او آسان همی پنداشتمسد ما در راه ما پندار ماستغزل کاملعاشقی و بی نوایی کار ماستکار کار ماست چون او یار ماستتا بود عشقت میان جان ماجان ما در پیش ما ایثار ماستجان مازان است جان کو جان جان استجان ما بی فخر عشقش عار ماستعشق او آسان همی پنداشتمسد ما در راه ما پندار ماستکار ما چون شد ز دست ما کنونهرچه درد و دردی است آن کار ماستبوده عمری در میان اهل دینوین زمان تسبیح ما زنار ماستچون به مسجد یک زمان حاضر نه‌ایمنیست این مسجد که این خمار ماستکیست چون عطار در خمار عشقکین زمان در درد دردی خوار ماستحضرت عطار رحبقلم: محترم علی منهاجبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
مپندار اگر سفله قارون شود - سعدی شیرازی
2021-01-30

مپندار اگر سفله قارون شودکه طبع لئیمش دگرگون شودغزل کاملکمال است در نفس مرد کریمگرش زر نباشد چه نقصان و بیم؟مپندار اگر سفله قارون شودکه طبع لئیمش دگرگون شودوگر درنیابد کرم پیشه، ناننهادش توانگر بود همچنانمروت زمین است و سرمایه زرعبده کاصل خالی نماند ز فرعخدایی که از خاک مردم کندعجب باشد ار مردمی گم کندز نعمت نهادن بلندی مجویکه ناخوش کند آب استاده بویبه بخشندگی کوش کآب روانبه سیلش مدد می‌رسد ز آسمانگر از جاه و دولت بیفتد لئیمدگر باره نادر شود مستقیموگر قیمتی گوهری غم مدارکه ضایع نگرداندت روزگارکلوخ ار چه افتاده بینی به راهنبینی که در وی کند کس نگاهو گر خردهٔ زر ز دندان گازبیفتد، به شمعش بجویند بازبه در می‌کنند آبگینه ز سنگکجا ماند آیینه در زیر زنگ؟هنر باید و فضل و دین و کمالکه گاه آید و گه رود جاه و مالحضرت سعدی شیرازی رحبقلم: محترم علی منهاجبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
صورتی کاندر او نباشد جان - سلطان ولد بلخی
2021-01-30

صورتی کاندر او نباشد جان - سلطان ولد بلخی - ابتدانامه

Show...
دانش هر که گشت روز افزون - سلطان ولد بلخی
2021-01-30

دانش هر که گشت روز افزون - سلطان ولد بلخی - ابتدانامه

Show...
ای ز خود پوشیده خود را باز یاب - علامه اقبال
2021-01-31

ای ز خود پوشیده خود را بازیابدر مسلمانی حرامست این حجابغزل کاملای ز خود پوشیده خود را بازیابدر مسلمانی حرامست این حجابرمز دین مصطفی دانی که چیستفاش دیدن خویش را شاهنشی استچیست دین؟ دریافتن اسرار خویشزندگی مرگ است بی دیدار خویشآن مسلمانی که بیند خویش رااز جهانی برگزیند خویش رااز ضمیر کائنات آگاه اوستتیغ لا موجود «الا الله» اوستدر مکان و لامکان غوغای اونه سپهر آواره در پهنای اوتا دلش سری ز اسرار خداستحیف اگر از خویشتن ناآشناستبندهٔ حق وارث پیغمبراناو نگنجد در جهان دیگرانتا جهانی دیگری پیدا کنداین جهان کهنه را برهم زندزنده مرد از غیر حق دارد فراغاز خودی اندر وجود او چراغپای او محکم به رزم خیر و شرذکر او شمشیر و فکر او سپرصبحش از بانگی که برخیزد ز جاننی ز نور آفتاب خاورانفطرت او بی جهات اندر جهاتاو حریم و در طوافش کائناتذره ئی از گرد راهش آفتابشاهد آمد بر عروج او کتابفطرت او را گشاد از ملت استچشم او روشن سواد از ملت استاندکی گم شو به قرآن و خبرباز ای نادان بخویش اندر نگردر جهان آواره ئی بیچاره ئیوحدتی گم کرده ئی صد پاره ئیبند غیر الله اندر پای تستداغم از داغی که در سیمای تستمیر خیل ! از مکر پنهانی بترساز ضیاع روح افغانی بترسز آتش مردان حق می سوزمتنکته ئی از پیر روم آموزمت«رزق از حق جو ، مجو از زید و عمرمستی از حق جو ، مجو از بنگ و خمرگل مخر گل را مخور گل را مجوزانکه گل خوار است دائم زرد رودل بجو تا جاودان باشی جواناز تجلی چهره ات چون ارغوانبنده باش و بر زمین رو چون سمندچون جنازه نی که بر گردن برند»شکوه کم کن از سپهر لاجوردجز به گرد آفتاب خود مگرداز مقام ذوق و شوق آگاه شوذره ئی؟ صیاد مهر و ماه شوعالم موجود را اندازه کندر جهان خود را بلند آوازه کنبرگ و ساز کائنات از وحدتستاندرین عالم ، حیات از وحدت استدر گذر از رنگ و بوهای کهنپاک شو از آرزوهای کهناین کهن سامان نیرزد با دو جونقشبند آرزوی تازه شوزندگی بر آرزو دارد اساسخویش را از آرزوی خود شناسچشم و گوش و هوش ، تیز از آرزومشت خاکی لاله خیز از آرزوهر که تخم آرزو در دل نکشتپایمال دیگران چون سنگ و خشتآرزو سرمایهٔ سلطان و میرآرزو جام جهان بین فقیرآب و گل را آرزو آدم کندآرزو ما را ز خود محرم کندچون شرر از خاک ما بر می جهدذره را پهنای گردون میدهدپور آزر کعبه را تعمیر کرداز نگاهی خاک را اکسیر کردتو خودی اندر بدن تعمیر کنمشت خاک خویش را اکسیر کنحضرت علامه اقبال زحبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
زاغ که او را همه تن شد سیاه - نظامی گنجوی
2021-02-07

خمسه، مخزن‌الاسرار، مقالت دهم در نمودار آخرالزمانای فلک آهسته‌ تر این دور چندوی ز می آسوده ہ‌تر اینجور چنداز پس هر شامگهی چاشتیستآخر برداشت فرو داشتیستدر طبقات زمی افکنده بیمزلزله الساعه شئی عظیمشیفتن خاک سیاست نمودحلقه زنجیر فلک را بسودباد تن شیفته درهم شکستشیفته زنجیر فراهم گسستبا که گرو بست زمین کز میانباز گشاید کمر آسمانشام ز رنگ و سحر از بوی رستچرخ ز چوگان ز می‌از گوی رستخاک در چرخ برین میزندچرخ میان بسته کمین میزندحادثه چرخ کمین برگشادیک به یک اندام زمین برگشادپیر فلک خرقه بخواهد دریدمهره گل رشته بخواهد بریدچرخ به زیر آید و یکتا شودچرخ زنان خاک به بالا شودرسته شود هر دو سر از درد ماپاک شود هر دو ره از گرد ماهم فلک از شغل تو ساکن شودهم زمی از مکر تو ایمن شودشرم گرفت انجم و افلاک راچند پرستند کفی خاک رامار صفت شد فلک حلقه‌وارخاک خورد مار سرانجام کارای جگر خاک به خون از شماکیست در این خاک برون از شماخاک در این خنبره غم چراسترنگ خمش ازرق ماتم چراستگر بتوانید کمین ساختناین گل ازین خم به در انداختندامن ازین خنبره دودناکپاک بشوئید به هفت آب و خاکخرقه انجم ز فلک برکشیدخط خرابی به جهان درکشیدبر سر خاک از فلک تیز گشتواقعه تیز بخواهد گذشتتعبیه‌ای را که درو کارهاستجنبش افلاک نمودارهاستسر بجهد چونکه بخواهد شکستوینجهش امروز درینخاک هستدشمن تست این صدف مشک رنگدیده پر از گوهر و دل پر نهنگاین نه صدف گوهر دریائیستوین نه گهر معدن بینائیستهر که در او دید دماغش فسرددیده چو افعی به زمرد سپردلاجرمش نور نظر هیچ نیستدیده هزارست و بصر هیچ نیستراه عدم را نپسندیده‌ایزانکه به چشم دگران دیده‌ایپایت را درد سری میرسانره نتوان رفت به پای کسانگر به فلک برشود از زر و زورگور بود بهره بهرام گوردر نتوان بستن ازین کوی دربر نتوان کردن ازین بام سرباش درین خانه زندانیانروزن و دربسته چو بحرانیانچند حدیث فلک و یاد اوخاک تهی بر سر پر باد اواز فلک و راه مجره‌اش مرنجکاهکشی را به یکی جومسنجبر پر از این گنبد دولاب رنگتا رهی از گردش پرگار تنگوهم که باریکترین رشته استزین ره باریک خجل گشته‌ استعاجزی و هم خجل روی بینموی به موی این ره چون موی بینبر سر موئی سر موئی مگیرورنه برون آی چو موی از خمیرچون به ازین مایه به دست آوریبد بود اینجا که نشست آوریپشته این گل چو وفادار نیستروی بدو مصلحت کار نیستهر علمی جای افکندگی استهر کمر آلوده صد بندگی استهر هنری طعنه شهری دروهر شکری زحمت زهری دروآتش صبحی که در این مطبخ استنیم شراری ز تف دوزخ استمه که چراغ فلکی شد تنشهست ز دریوزه خور روغنشابر که جانداروی پژمردگی استهم قدری بلغم افسردگی استآب که آسایش جانها درو استکشتی داند چه زیانها در اوستخانه پر عیب شد این کارگاهخود نکنی هیچ به عیبش نگاهچشم فرو بسته‌ای از عیب خویشعیب کسان را شده آیینه پیشعیب نویسی مکن آیینه‌ وارتا نشوی از نفسی عیب‌ داریا به درافکن از جیب خویشیا بشکن آینه عیب خویشدیده ز عیب دگران کن فرازصورت خود بین و درو عیب سازدر همه چیزی هنر و عیب هستعیب مبین تا هنر آری بدستمی نتوان یافت به شب در چراغ؟در قفس روز تواندید زاغ؟در پر طاوس که زر پیکر استسرزنش پای کجا درخور استزاغ که او را همه تن شد سیاهدیده سپید است درو کن نگاهحضرت نظامی گنجویبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
ز روی دوست دل دشمنان چه در یابد - حافظ شیرازی
2021-02-07

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابدچراغ مرده کجا شمع آفتاب کجاغزل کاملصلاح کار کجا و من خراب کجاببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجادلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوسکجاست دیر مغان و شراب ناب کجاچه نسبت است به رندی صلاح و تقوا راسماع وعظ کجا نغمه رباب کجاز روی دوست دل دشمنان چه دریابدچراغ مرده کجا شمع آفتاب کجاچو کحل بینش ما خاک آستان شماستکجا رویم بفرما از این جناب کجامبین به سیب زنخدان که چاه در راه استکجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجابشد که یاد خوشش باد روزگار وصالخود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجاقرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوستقرار چیست صبوری کدام و خواب کجاحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی - حافظ شیرازی
2021-02-07

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنیغزل کاملبشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنیخون خوری گر طلب روزی ننهاده کنیآخرالامر گل کوزه گران خواهی شدحالیا فکر سبو کن که پر از باده کنیگر از آن آدمیانی که بهشتت هوس استعیش با آدمی ای چند پری زاده کنیتکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزافمگر اسباب بزرگی همه آماده کنیاجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنانگر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنیخاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهاتمگر از نقش پراگنده ورق ساده کنیکار خود گر به کرم بازگذاری حافظای بسا عیش که با بخت خداداده کنیای صبا بندگی خواجه جلال الدین کنکه جهان پرسمن و سوسن آزاده کنیحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: بدیع الزمان فروزانفربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگر - حافظ شیرازی
2021-02-07

بخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگرزان که زد بر دیده آبی روی رخشان شماغزل کاملای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شماعزم دیدار تو دارد جان بر لب آمدهبازگردد یا برآید چیست فرمان شماکس به دور نرگست طرفی نبست از عافیتبه که نفروشند مستوری به مستان شمابخت خواب آلود ما بیدار خواهد شد مگرزان که زد بر دیده آبی روی رخشان شمابا صبا همراه بفرست از رخت گلدسته‌ایبو که بویی بشنویم از خاک بستان شماعمرتان باد و مراد ای ساقیان بزم جمگر چه جام ما نشد پرمی به دوران شمادل خرابی می‌کند دلدار را آگه کنیدزینهار ای دوستان جان من و جان شماکی دهد دست این غرض یا رب که همدستان شوندخاطر مجموع ما زلف پریشان شمادور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذریکاندر این ره کشته بسیارند قربان شمامی‌کند حافظ دعایی بشنو آمینی بگوروزی ما باد لعل شکرافشان شماای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوکای سر حق ناشناسان گوی چوگان شماگر چه دوریم از بساط قرب همت دور نیستبنده شاه شماییم و ثناخوان شماای شهنشاه بلنداختر خدا را همتیتا ببوسم همچو اختر خاک ایوان شماحضرت حافظ شیرازی رحبقلم: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود - حافظ شیرازی
2021-02-08

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن معذور دار ما راغزل کاملدل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکاراکشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینم دیدار آشنا راده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارادر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلهات الصبوح هبوا یا ایها السکاراای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی کن درویش بی‌نوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمنان مدارادر کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا راآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خوانداشهی لنا و احلی من قبله العذاراهنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی قارون کند گدا راسرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خاراآیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراخوبان پارسی گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا راحافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن معذور دار ما راحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند - حافظ شیرازی
2021-02-08

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا راغزل کاملدل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا رادردا که راز پنهان خواهد شد آشکاراکشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیزباشد که بازبینم دیدار آشنا راده روزه مهر گردون افسانه است و افسوننیکی به جای یاران فرصت شمار یارادر حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبلهات الصبوح هبوا یا ایها السکاراای صاحب کرامت شکرانه سلامتروزی تفقدی کن درویش بی‌نوا راآسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف استبا دوستان مروت با دشمنان مدارادر کوی نیک نامی ما را گذر ندادندگر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا راآن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خوانداشهی لنا و احلی من قبله العذاراهنگام تنگدستی در عیش کوش و مستیکاین کیمیای هستی قارون کند گدا راسرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزددلبر که در کف او موم است سنگ خاراآیینه سکندر جام می است بنگرتا بر تو عرضه دارد احوال ملک داراخوبان پارسی گو بخشندگان عمرندساقی بده بشارت رندان پارسا راحافظ به خود نپوشید این خرقه می آلودای شیخ پاکدامن معذور دار ما راحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
ای صبا گر به جوانان چمن باز رسی - حافظ شیرازی
2021-02-08

ای صبا گر به جوانان چمن باز رسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راغزل کاملرونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان راای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان راترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان رایار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان رابرو از خانه گردون به در و نان مطلبکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن راحضرت حافظ شیرازی رحبقلم: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروش - حافظ شیرازی
2021-02-08

گر چنین جلوه کند مغ بچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان راغزل کاملرونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان راای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان راگر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان راای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان راترسم این قوم که بر دردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان رایار مردان خدا باش که در کشتی نوحهست خاکی که به آبی نخرد طوفان رابرو از خانه گردون به در و نان مطلبکان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان راهر که را خوابگه آخر مشتی خاک استگو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان راماه کنعانی من مسند مصر آن تو شدوقت آن است که بدرود کنی زندان راحافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولیدام تزویر مکن چون دگران قرآن راحضرت حافظ شیرازی رحبقلم: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل - حافظ شیرازی
2021-02-08

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌هاغزل کاملالا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هابه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌هامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌هابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌هاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌هاهمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌هاحضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملهاحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر - حافظ شیرازی
2021-02-08

همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌هاغزل کاملالا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هابه بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌هامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌هابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌هاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌هاهمه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌هاحضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظمتی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملهاحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
چون درد عاشقی به جهان هیچ درد نیست - سنایی غزنوی
2021-02-13

بقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
چو تو کنی اختر خویش را بد - ناصر خسرو
2021-02-14

چو تو خود کُنی اختر خویش را بَدمدار از فلک چشم نیک‌اختری راناصر خسرو بلخیقصیده کاملنکوهش مکن چرخ نیلوفری رابرون کن ز سر باد و خیره‌سری رابری دان از افعال چرخ برین رانشاید ز دانا نکوهش بری راهمی تا کند پیشه، عادت همی کنجهان مر جفا را، تو مر صابری راهم امروز از پشت بارت بیفگنمیفگن به فردا مر این داوری راچو تو خود کنی اختر خویش را بدمدار از فلک چشم نیک اختری رابه چهره شدن چون پری کی توانی؟به افعال ماننده شو مر پری رابدیدی به نوروز گشته به صحرابه عیوق ماننده لالهٔ طری رااگر لاله پر نور شد چون ستارهچرا زو نپذرفت صورت گری را؟تو با هوش و رای از نکو محضران چونهمی برنگیری نکو محضری را؟نگه کن که ماند همی نرگس نوز بس سیم و زر تاج اسکندری رادرخت ترنج از بر و برگ رنگینحکایت کند کلهٔ قیصری راسپیدار مانده‌است بی‌هیچ چیزیازیرا که بگزید او کم بری رااگر تو از آموختن‌سر بتابینجوید سر تو همی سروری رابسوزند چوب درختان بی‌برسزا خود همین است مر بی‌بری رادرخت تو گر بار دانش بگیردبه زیر آوری چرخ نیلوفری رانگر نشمری، ای برادر، گزافهبه دانش دبیری و نه شاعری راکه این پیشه‌ها است نیکو نهادهمر الفغدن نعمت ایدری رادگرگونه راهی و علمی است دیگرمرالفغدن راحت آن سری رابلی این و آن هر دو نطق است لیکننماند همی سحر پیغمبری راچو کبگ دری باز مرغ است لیکنخطر نیست با باز کبگ دری راپیمبر بدان داد مر علم حق راکه شایسته دیدش مر این مهتری رابه هارون ما داد موسی قرآن رانبوده‌است دستی بران سامری راتو را خط قید علوم است و، خاطرچو زنجیر مر مرکب لشکری راتو با قید بی اسپ پیش سواراننباشی سزاوار جز چاکری راازین گشته‌ای، گر بدانی تو، بندهشه شگنی و میر مازندری رااگر شاعری را تو پیشه گرفتییکی نیز بگرفت خنیاگری راتو برپائی آنجا که مطرب نشیندسزد گر ببری زیان جری راصفت چند گوئی به شمشاد و لالهرخ چون مه و زلفک عنبری را؟به علم و به گوهر کنی مدحت آن راکه مایه است مر جهل و بد گوهری رابه نظم اندر آری دروغی طمع رادروغ است سرمایه مر کافری راپسنده است با زهد عمار و بوذرکند مدح محمود مر عنصری را؟من آنم که در پای خوگان نریزممر این قیمتی در لفظ دری راتو را ره نمایم که چنبر کرا کنبه سجده مر این قامت عرعری راکسی را برد سجده دانا که یزدانگزیده‌ستش از خلق مر رهبری راکسی را که بسترد آثار عدلشز روی زمین صورت جائری راامام زمانه که هرگز نرانده استبر شیعتش سامری ساحری رانه ریبی بجز حکمتش مردمی رانه عیبی بجز همتش برتری راچو با عدل در صدر خواهی نشستهنشانده در انگشتری مشتری رابشو زی امامی که خط پدرش استبه تعویذ خیرات مر خیبری راببین گرت باید که بینی به ظاهرازو صورت و سیرت حیدری رانیارد نظر کرد زی نور علمشکه در دست چشم خرد ظاهری رااگر ظاهری مردمی را بجستیبه طاعت، برون کردی از سر خری راولیکن بقر نیستی سوی دانااگر جویدی حکمت باقری رامرا همچو خود خر همی چون شمارد؟چه ماند همی غل مر انگشتری را؟نبیند که پیشش همی نظم و نثرمچو دیبا کند کاغذ دفتری را؟بخوان هر دو دیوان من تا ببینییکی گشته با عنصری بحتری راحضرت ناصرخسرو بلخیبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
تو از عالم همین لفظی شنیدی - شیخ محمود شبستری
2021-02-14

تو از عالم همین لفظی شنیدیبیا برگوی کز عالم چه دیدی؟شیخ محمود شبستریتو از عالم همین لفظی شنیدیبیا برگو که از عالم چه دیدیچه دانستی ز صورت یا ز معنیچه باشد آخرت چون است دنییبگو سیمرغ و کوه قاف چبودبهشت و دوزخ و اعراف چبودکدام است آن جهان کان نیست پیداکه یک روزش بود یک سال اینجاهمین عالم نبود آخر که دیدینه «ما لا تبصرون» آخر شنیدیبیا بنما که جابلقا کدام استجهان شهر جابلسا کدام استمشارق با مغارب را بیندیشچو این عالم ندارد از یکی بیشبیان «مثلهن» از ابن عباسشنو پس خویشتن را نیک بشناستو در خوابی و این دیدن خیال استهر آنچه دیده‌ای از وی مثال استبه صبح حشر چون گردی تو بیداربدانی کین همه وهم است و پندارچو برخیزد خیال چشم احولزمین و آسمان گردد مبدلچو خورشید نهان بنمایدت چهرنماند نور ناهید و مه و مهرفتد یک تاب از او بر سنگ خارهشود چون پشم رنگین پاره پارهبکن اکنون که کردن می‌توانیچون نتوانی چه سود آن را که دانیچه می‌گویم حدیث عالم دلتو را ای سرنشیب پای در گلجهان آن تو و تو مانده عاجزز تو محرومتر کس دیده هرگزچو محبوسان به یک منزل نشستهبه دست عجز پای خویش بستهنشستی چون زنان در کوی ادبارنمی‌داری ز جهل خویشتن عاردلیران جهان آغشته در خونتو سرپوشیده ننهی پای بیرونچه کردی فهم از دین العجایزکه بر خود جهل می‌داری تو جایززنان چون ناقصات عقل و دینندچرا مردان ره ایشان گزیننداگر مردی برون آی و سفر کنهر آنچ آید به پیشت زان گذر کنمیاسا روز و شب اندر مراحلمشو موقوف همراه و رواحلخلیل آسا برو حق را طلب کنشبی را روز و روزی را به شب کنستاره با مه و خورشید اکبربود حس و خیال و عقل انوربگردان زین همه ای راهرو رویهمیشه «لا احب الافلین» گویو یا چون موسی عمران در این راهبرو تا بشنوی «انی انا الله»تو را تا کوه هستی پیش باقی استصدای لفظ «ارنی» «لن ترانی» استحقیقت کهربا ذات تو کاه استاگر کوه تویی نبود چه راه استتجلی گر رسد بر کوه هستیشود چون خاک ره هستی ز پستیگدایی گردد از یک جذبه شاهیبه یک لحظه دهد کوهی به کاهیبرو اندر پی خواجه به اسریتماشا کن همه آیات کبریبرون آی از سرای «ام هانی»بگو مطلق حدیث «من رآنی»گذاری کن ز کاف و نون کونیننشین بر قاف قرب «قاب قوسین»دهد حق مر تو را هرچ آن بخواهینمایندت همه اشیا کماهیحضرت شیخ محمود شبستری, گلشن رازبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست - حافظ شیرازی
2021-02-14

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاستغزل کاملچو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاستسخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاستسرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آیدتبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماستدر اندرون من خسته دل ندانم کیستکه من خموشم و او در فغان و در غوغاستدلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرببنال هان که از این پرده کار ما به نواستمرا به کار جهان هرگز التفات نبودرخ تو در نظر من چنین خوشش آراستنخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل منخمار صدشبه دارم شرابخانه کجاستچنین که صومعه آلوده شد ز خون دلمگرم به باده بشویید حق به دست شماستاز آن به دیر مغانم عزیز می‌دارندکه آتشی که نمیرد همیشه در دل ماستچه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطربکه رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواستندای عشق تو دیشب در اندرون دادندفضای سینه حافظ هنوز پر ز صداستحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت - حافظ شیرازی
2021-02-14

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختغزل کاملسینه از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش مهر رخ جانانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است که دلسوز من استچون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختخرقه زهد مرا آب خرابات ببردخانه عقل مرا آتش میخانه بسوختچون پیاله دلم از توبه که کردم بشکستهمچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوختماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوختفضای سینه حافظ هنوز پر ز صداستحضرت حافظ شیرازی رحنویسنده: اصغر طاهرزادهبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
کار خود گر به کرم بازگذاری - حافظ شیرازی
2021-02-21

کار خود گر به کرم بازگذاری - حافظ شیرازیبقلم: استاد بدیع الزمان فروزانفربکوشش: فهیم هنرور

Show...
به نام آن که جان را فکرت آموخت - شیخ محمود شبستری رح
2021-02-21

به نام آن که جان را فکرت آموخت - شیخ محمود شبستری رح

Show...
مقدار آفتاب ندانند مردمان - سنایی غزنوی
2021-02-21

مقدار آفتاب ندانند مردمان - سنایی غزنویبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
نام تو چون بر زبان می آیدم - خاقانی شروانی
2021-02-21

نام تو چون بر زبان می آیدم - خاقانی شروانیبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب - خاقانی شروانی
2021-02-28

ترک خواهش کن و با راحت و آرام بخسب - خاقانی شروانیبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید - حافظ شیرازی
2021-02-28

یارب آن زاهدِ خودبین که بجز عیب ندید - حافظ شیرازیبقلم: علی منهاجبکوشش: فهیم هنرور

Show...
شب به دل گفتم چه باشد آبروی زندگی - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

شب به دل گفتم چه باشد آبروی زندگیبکوشش: فهیم هنروربقلم: تابش عمر عالمی

Show...
حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌امتا در درون خانه‌ام دارم برون در صداغزل کاملدرمحفل ما ومنم‌، محو صفیر هرصدانم‌خورده ساز وحشتم‌، زین‌نغمه‌های‌ترصداحیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌امتا در درون خانه‌ام دارم برون در صدایاد نگاه سرمه‌گون خوانده‌ست بر حالم فسونمشکل‌که بیمار مرا برخیزد از بستر صدادر فکر آن موی میان از بس‌که‌گشتم ناتوانمی‌چربدم صد پیرهن بر پیکر لاغر صدازان جلوه یک مژگان زدن آیینه را غافل شدندارد چو زنجیر جنون جوشاندن از جوهرصدارنج غم و شادی مبر،‌کو مطرب وکو نوحه‌گرمشت سپند بی‌خبر دارد درین مجمر صدادرکاروان وهم‌و ظن‌، نی غربت‌است ونی وطنخلقی زگرد ما ومن بسته‌ست محمل بر صدااز حرف و صوت بی‌اثر شد جهل لنگر دارتربرکوه خواند ناکجا افسون بال و پر صداچند از تپش پرداختن‌، تیغ تظلم آختنبیرون نخواهد تاختن زین‌گنبد بی‌در صداآخر درین بزم تعب افسانه ماند و رفت شبز بس به‌خشکی زد طرب‌می‌گشت درساغر صداآسان نبود ای بی‌خبر از شوق دل بردن اثردرخود شکستم‌آنقدرکاین صفحه زد مسطر صدابیدل به خود تا زنده‌ام صبح قیامت خنده‌امکز شور نظم افکنده‌ام درگوشهای کر صداحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
چه گویم ز نیرنگ تجدید عشق - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

چه گویم ز نیرنگ تجدید عشقبقلم: تابش عمر عالمیبکوشش: فهیم هنرور

Show...
آنکه مرا دشنام می دهد - شمس تبریزی
2021-03-14

آنکه مرا دشنام می دهد - شمس تبریزیبکوشش: فهیم هنرور

Show...
بر تن ما هیچ نتوان دوخت جز آزادگی - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بر تن ما هیچ نتوان دوخت جز آزادگیبقلم: تابش عمر عالمیبکوشش: فهیم هنرور

Show...
حیف است دست منعم در آستین شود خشک - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

حیف است دست منعم در آستین شود خشکاین نان نمک ندارد تا پنجه‌کش نباشدحضرت ابوالمعانی بیدل رحغزل کاملراحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشددر مردمک سیاهی نور است غش نباشدیاران به شرم کوشید کان رمز آشناییبی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش نباشدتا از نفس غباری‌ست باید زبان‌ کشیدندر وادی محبت جز العطش نباشدبر خوان عشق نتوان شد محرم حلاوتتا انگبین شمعت انگشت چش نباشدبر تختهٔ من و ما خال زیاد وهمیمبازبچه عدم را این پنج و شش نباشدخواهی به دیر کن ساز خواهی به کعبه پردازهنگامهٔ نفسها بی‌کشمکش نباشداز شیشهٔ تعین ایمن نمی‌توان زیستدر طبع ما گدازی‌ست هر چند غش نباشداز ضعف بی‌یها بر خاک سجده بردیمبید آبرو نریزد گر مرتعش نباشدحیف است دست منعم در آستین شود خشکاین نان نمک ندارد تا پنجه‌کش نباشدزاهد ز عیش رندان پر غافل است بیدلفردوس در همین‌جاست گر ریش و فش نباشدحضرت ابوالمعانی بیدل رحبقلم: محمد میرویس غیاثیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بقلم: عبدالظاهر صبوریبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
گر به این وجد است شور وحشت دیوانه ام - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
نی صبر به دل ماند و نه حیرت به نظرها - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
ز محو عشق غیر از عشق نتوان یافت آثاری - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بقلم: تابش عمر عالمیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
وصل هم بیدل علاج تشنه دیدار نیست - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

وصل هم بیدل علاج‌ تشنهٔ دیدار نیستدیده‌ها چندان‌ که محو اوست دیدن ‌آرزوستغزل کاملسعی ناپیدا و حسرتها دویدن آرزوستشمع‌ تصویریم‌و اشک‌ما چکیدن آرزوستبسمل‌ تسلیم هستی طاقت‌کوشش نداشتآن ‌که ما را کرد محتاج تپیدن آرزوستدست و پایی می‌زند هرکس به امید فناتا غبار این بیابان آرمیدن آرزوستپای تا سر‌کسوت شوق جنون خیزم چو صبحتا گریبان نقش می‌بندم دریدن آرزوستجلوه‌ای سرکن ‌که بربندم طلسم حیرتیازگلستان توام آیینه چیدن آرزوستای ستمگر! منکر تسلیم نتوان‌. زیستنحسن سرکش نیز تا ابرو خمیدن آرزوستکیسه‌گاه زندگی از نقد جمعیت تهی‌ستخاک می‌ باید شدن‌ گر آرمیدن آرزوستآتشی‌ کو، تا سپندم ترک خودداری کندناله‌واری دارم و خلقی شنیدن آرزوستمنزل اینجا نیست جز قطع امید عافیتای ثمر از نخل بگذر گر رسیدن آرزوستوصل هم بیدل علاج‌ تشنهٔ دیدار نیستدیده‌ها چندان‌ که محو اوست دیدن ‌آرزوستحضرت ابوالمعانی بیدل رحبقلم: تابش عمر عالمیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
در عالم اضداد چه اندیشه صلح است - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

در عالم اضداد چه اندیشهٔ صلحستبا خود نتوان ساخت اگر جنگ نگردیغزل کاملبرخود مشکن تا همه تن رنگ نگردیای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردیدور است تلاشت ز ره ‌کعبهٔ تحقیقترسم‌که به ‌گرد قدم لنگ نگردیتا راه سلامت سپری ضبط نفس‌ کنقانون تو سازست گر آهنگ نگردیچون خاک هواگیر درین عرصه محالستکز خود روی و صاحب اورنگ نگردیدر آینهٔ شوخی این جلوه شکستی استبر روی جهان بیهده چون رنگ نگردیپیداست خراشی که ز نقش است نگین رااز نام جراحتکدهٔ ننگ نگردیاین جلوه نیرزد به غبار مژه بستنآیینه مشو تا قفس زنگ نگردیدر عالم اضداد چه اندیشهٔ صلحستبا خود نتوان ساخت اگر جنگ نگردیصیاد کمینگاه امل قامت پیریستهشدار که چون حلقه شوی چنگ نگردیبیگانگی وضع جهان حوصله خواه استاز خویش برون آی اگر تنگ نگردیآیینهٔ نازت همه دم جلوه بهارستای رنگ نگردانده تو بیرنگ نگردیبیدل به ادای مژه ‌کجدار و مریزیپر شیفتهٔ محفل نیرنگ نگردیحضرت ابوالمعانی بیدل رحبقلم: تابش عمر عالمیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
نسخهٔ حسن آنقدر روشن سواد افتاده است - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

نسخهٔ حسن آنقدر روشن سواد افتاده استکز تغافل می‌توان خواندن خط نارسته راغزل کاملنیست باک از برق آفت دل به‌آفت بسته‌رازخم‌خنجر فارغ از تشویش دارد دسته رابرنمی‌آید درشتی با ملایم‌طینتانمی‌شکافد نرمی مغز استخوان پسته راخاک نتواند نهفتن جوهر اسرار تخمطبع‌دون‌کی پاس داردنکتهٔ سربسته رایأس‌ ‌کرد آخر سواد موج دریا روشنمخواندم‌از مجموعهٔ آفاق نقش شسته‌رانشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باکنیست از زنجیرپروا نالهٔ وارسته راخصم عاجز را مدارا کن اگر روشندلیمی‌کشد شمع ازمژه خاربه‌پا بشکسته رانسخهٔ حسن آنقدر روشن سواد افتاده استکز تغافل می‌توان خواندن خط نارسته رامحوشد هستی وتشویش من وماکم نشدشبهه‌ بسیار است مضمون ز خاطرجسته راتا زغفلت وارهی درفکرجمعیت مباشتهمت خواب است مژگان بهم پیوسته رادام راه دل نشد بیدل خم وپیچ نفسپاس‌گوهر نیست‌ممکن رشتهٔ بگسسته‌راحضرت ابوالمعانی بیدل رحبقلم: صلاح الدین سلجوقیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
خورشید گریبان خیالات ندارد - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

خورشید گریبان خیالات نداردکو لفظ‌ که در فکر معمای تو افتمغزل کاملکو شور دماغی ‌که به سودای تو افتمگردی کنم ایجاد و به صحرای تو افتمعمری‌ست درین باغ پر افشان امیدمشاید چو نگه بر گل رعنای تو افتمآن زلف پریشان همه جا فتنه فکنده‌ستهر دام که بینم به تمنای تو افتمچون سایه ز سر تا قدمم ذوق سجودی ستبگذار که در پای سراپای تو افتممپسند که امروز من گمشده فرصتدر کشمکش وعدهٔ فردای تو افتمخورشید گریبان خیالات نداردکو لفظ‌ که در فکر معمای تو افتمپروای خم ابروی ناز فلکم نیستهیهات‌ گر از طاق دل‌آرای تو افتمچون سیل درین دشت و درم نیست تسلییا رب روم از خویش به درباب تو افتمبیدل به ره عشق تلاشت خجلم کردپیش‌آ قدمی چند که در پای تو افتمحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: محمد میرویس غیاثیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای دارد - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

مگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای داردتسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهیغزل کاملدر دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهیچراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهیچو ماه نو فلک را زیر دست سجده می‌بینمنیازم می‌زند ساغر به طاق ابروی چاهیبهار آرزو نگذاشت در هر رنگ نومیدمز چشم انتظار آخر زدم‌ گل بر سر راهیچه امکان است فیض از خاک من توفان نینگیزدغبار سینه چاکان در نظر دارد سحرگاهیبه بی‌دردی تو هم ای شوق شمعی کشته رو‌شن کنندارد لاله‌زار آفرینش داغ دلخواهیز بس جوش بهار ناکسی افسرد اجزایمخزان رنگ هم از من نمی‌بالد پر کاهیبه جیب هر نفس خون دو عالم آرزو دارمکه دارد نیش تفتیشی ‌که بشکافم رگ آهیطریق کعبه و دیر این قدر کوشش نمی‌خواهدبه طوف خانهٔ دل‌ کوش اگر پیدا شود راهیجهان کثرت اظهار غرورت برنمی‌داردز سامان ادب مگذر پر است این لشکر از شاهیمگو بیدل سپند ما دل آسوده‌ای داردتسلی هم درین محفل به آتش می‌تپد گاهیحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: جاوید فرهادبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

از تماشاگه حیرت نتوان غافل بودبزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ استغزل کاملبسکه این‌گلشن افسرده‌کدورت رنگ استنفس غنچه‌برآبینهٔ شبنم زنگ استاز تماشاگه حیرت نتوان غافل بودبزم بی‌رنگی آیینه سراپا رنگ استدر مشرب زن و از قید مذاهب بگریزعافیت‌نیست در آن‌بزم‌که سازش‌جنگ استهر طرف موج خیالی‌ست به توفان همدوشکشتی سبز فلک غرقهٔ آب بنگ استغرهٔ هرزه‌دویهای طلب نتوان بودسر ما سجده‌فروش‌کف پای لنگ استثمرکینه دهد مهر به طبع ظالمآتش‌است آن‌همه آبی‌که نهان در سنگ استدوری دامن وصل است به خود پیچیدنغنچه‌گر واشود از خویش‌گلش در چنگ استطلبم تا سرکوی تو به پروازکشیدآب خود را چو به‌گلشن برساند رنگ استوحشتم در قفس بال و پرافشانی نیستساز پروانهٔ این بزم شرر آهنگ استبسکه چون رنگ ز شوقت همه‌تن‌پروازیمخون ما را دم بسمل زچکیدن‌ننگ استمفت آن قطره‌کزین بحرتسلی نخریدبی‌تپیدن دو جهان برگهر ما تنگ استاز قدم نیست جدا عشرت مجنون بیدلشور زنجیر نواسنج هزار آهنگ استحضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
مقیم‌گوشهٔ دل باش‌،‌ گر آسودگی خواهی - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

مقیم‌گوشهٔ دل باش‌، ‌گر آسودگی خواهیکه حیرت می‌شود سیماب در آیینهٔ میناغزل کاملکدامین نشئه بیرون داد راز سینهٔ میناکه عکس موج می‌شد جوهرآیینهٔ میناچنان صاف ست از زنگ‌کدورت سینهٔ میناکه می‌تابد چو جوهر نشئه از آیینهٔ میناسزدگرگوش ساغر آشنای این نواگرددکه راز میکشان‌گل‌کرده است از سینهٔ میناکدورت با صفای مشرب ما برنمی‌آیدنبندد صورت تمثال زنگ آیینهٔ مینابه تمکینم چسان خفّت رساندکوشش‌گردونببازد بیستون رنگ وقار ازکینهٔ میناتهی دستیم چون ساغر خدا را ساقیا رحمیبه روی بخت ما بگشا درگنجینهٔ میناخوشا صبحی‌که شاه ملک عشرت جلوه ریزآیدبه زرین تخت جام از قصر زنگارینهٔ مینامقیم‌گوشهٔ دل باش‌،‌گر آسودگی خواهیکه حیرت می‌شود سیماب در آیینهٔ میناهمان خاک سیه اکنون لباس دل به بر داردصفا مفت است منگرکسوت پارینهٔ مینابهار نشئه‌ام‌، عیش دماغم‌، بادهٔ صافممرا باید نشاندن در دل بی‌کینهٔ میناادب‌کوشید در ضبط خود وتعطیل شد نامشبه روز وصل ما ماند شب آدینهٔ مینابه آفت سخت نزدیکند نازک طینتان بیدلبود با سنگ و آتش الفت دیرینهٔ میناحضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ است - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ استآیینه می‌ پوشد امشب نالهٔ عریان ماغزل کاملغیر وحدت بر نتابد همت عرفان مادامن خویش است چون صحراگل دامان ماشوق در بی‌دست‌وپایی نیست‌مأیوس طلبچون قلم سعل قدم می‌بالد از مژگان مامعنی اظهار صبح از وحشت انشا کرده‌اندنامهٔ آهیم بیتابی همان عنوان مازین دبستان مصرع زلفی مسلسل خوانده‌ایمخامشی مشکل که‌گردد مقطع دیوان ‌ماوحشت ما زین چمن محمل‌کش صدعبرت استنشکند رنگی‌که چینش نیست در دامان مایار در آغوش و نام او نمی‌دانم‌که چیستسادگی ختم است چون آیینه‌بر نسیان مادر تپیدن‌گاه امکان شوخی نظاره‌ایماز غباری می‌توان ره بست بر جولان مامدعا از دل به لب نگذشته می‌سوزد نفساینقدر دارد خموشی آتش پنهان مامغثنم دار ای شرر جولانگه آغوش سنگتنگی فرضت بغل واکرده در میدان ماجلوه درکار است و ما با خود قناعت‌کرده‌ایمبه‌که بر روی توباشد چشم ما حیران مابیدل از حیرت زبان درد دل فهمیدنی‌ستآیینه می‌پوشد امشب نالهٔ عریان ماحضرت ابوالمعانی بیدل رح نویسنده: محمد عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌امسرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مراغزل کاملدام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مراعاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرامحو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌امسرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مراجوش زخم سینه‌ام‌،‌کیفیت چاک دلمخرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مراای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیستهمچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرامدّعمرم‌یک‌قلم‌چون شمع‌دروحشت‌گذشتآشیان هم برنیاورد از پرافشانی مراعجز هم‌چون‌سایه اوج‌اعتباری داشته‌ستکرد فرش آستانت سعی پیشانی مراپرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیستناله می‌گردم به هر رنگی‌که‌گردانی مراناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌امشعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرااحتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیستمن اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرابیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌امآب داد آخر به رنگ اشک عریانی مراحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: عبدالعزیز مهجوربکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بيرون اين بيابان پر ميزند غباري - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بيرون اين بيابان پر ميزند غبارياي محرمان ببينيد اميد ما نباشدغزل کاملتا مشرب محبت ننگ وفا نباشدبايد ميان ياران ما و شما نباشدبر ما خطا گرفتن از کيش شرم دور استکس عيب کس نه بيند تا بيحيا نباشدبا هر که هر چه گوئي سنجيده بايدت گفتتا کفه وقارت پا در هوا نباشدابرام بي نيازان ذلت کش غرض نيستگر در طلب بميرد همت گدا نباشداز سفله آنچه زايد تعظيم را نشايدنقشيکه جوشد از پا جز زير پا نباشددر پايت آنچه ريزد تا حشر برنخيردخون وفا سرشتان رنگ حنا نباشدشمع بساط ما را مفت نفس شماريستاين يک دو دم تعلق آتش چرا نباشدحرف زبان تحقيق بي نشه اثر نيستدر کيش راستيها تير خطا نباشدچون موي چيني اينجا اظهار سرمه رنگستانگشت زينهاريم ما را صدا نباشدخو دارد آن ستمگر با شيوه تغافلبيگانه اش مفهميد گو آشنا نباشدبيرون اين بيابان پر ميزند غبارياي محرمان ببينيد اميد ما نباشدشيريني آنقدر نيست در خواب مخمل نازمژگان بهم نچسبد تا بوريا نباشدفطرت نمي پسندد منظور جاه بودنتا استخوان بمغز است باب هما نباشددر مجلسي که عزت موقوف خود فروشيستديگر کسي چه باشد گر ميرزا نباشددر صحبتي که پيران باشند بي تکلفهر چند خنده باشد دندان نما نباشدجز عجز راست نايد از عاريت سرشتاندوشيکه زير بار است خم تا کجا نباشدگرد دماغ همت سرکوب هر بناايستقصر فلک بلند است گر پشت پا نباشددر محفلي که احباب چون و چرا فروشندمگشا زبان که شايد آنجا حيا نباشد(بيدل) همان نفس وار ما را بحکم تسليمبايد زدن در دل هر چند جا نباشدحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغابکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بياد محفل نازش سحر خيز است اجزايم - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بياد محفل نازش سحرخيز است اجزايمتبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجاغزل کاملباوج کبريا کز پهلوي عجز است راه آنجاسرموئي گر اينجا خم شوي بشکن کلاه آنجاادبگاه محبت ناز شوخي برنميداردچو شبنم سر بمهر اشک ميبالد نگاه آنجابياد محفل نازش سحرخيز است اجزايمتبسم تا کجاها چيده باشد دستگاه آنجامقيم دشت الفت باش و خواب ناز سامان کنبهم مي آورد چشم تو مژگان گياه آنجاخيال جلوه زار نيستي هم عالمي داردزنقش پا سري بايد کشيدن گاه گاه آنجاخوشا بزم وفا کز خجلت اظهار نوميديشرر در سنگ دارد پرفشانيهاي آه آنجابسعي غير مشکل بود زاشوب دوئي رستنسري در جيب خود دزديدم و بردم پناه آنجادل از کم ظرفي طاقت نبست احرام آزاديبسنگ آيد مگر اين جام و گردد عذرخواه آنجابکنعان هوس گردي ندارد يوسف مطلبمگر در خود فرورفتن کند ايجاد، چاه آنجازبس فيض سحر ميجوشد از گرد سواد دلهمه گر شب شوي روزت نميگردد سياه آنجازطرز مشرب عشاق سير بينوائي کنشکست رنگ کس آبي ندارد زير کاه آنجازمين گيرم با فسون دل بي مدعا بيدلدران وادي که منزل نيز مي افتد براه آنجاحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغابکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماست - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

بیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماستمعنی به خط ز جاده شق قلم رسدغزل کاملجایی‌ که شکوه‌ها به صف زیر و بم رسدحلوای آشتی است دو لب‌گر به هم رسدپوشیدن است چشم ز خاک غبارخیززان سفله شرم‌کن‌ که به جاه وحشم رسدتغییر وضع ما ز تریهای فطرت استخط بی‌نسق شود چو به اوراق نم رسدساغرکش و، عیارکمال دماغ‌گیرتا میوه آفتاب نخورده است کم رسدناایمنی به عالم دل نارسیدن استآهو ز رم برآید اگرتا حرم رسددر دست جهد نیست عنان سبک‌روانهرجا رسد خیال و نظر بی‌قدم رسدقسمت نفس‌شمار درنگ و شتاب نیستباور مکن ‌که نان شبت صبحدم رسدای‌ زندگی به حسرت وصل اضطراب چیستبنشین دمی‌ که قاصد ما از عدم رسدهنگام انفعال حزین است لاف مردچون نم‌کشیدکوس برآواز خم رسدیک قطره درمحیط تهی ازمحیط نستما را ز بخشش تو که داری چه کم رسدبیدل ‌گشودن لبت افشای راز ماستمعنی به خط ز جاده شق قلم رسدحضرت ابوالمعانی بیدل رحبقلم: محمد میرویس غیاثیبکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
دیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بس - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14

دیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بستا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیستغزل کامل:دیده حیرت نگاهان را به مژگان ‌کار نیستخانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیستانقیاد دور گردون برنتابد همتمهمچو مرکز حلقهٔ‌گوشم خط پرگار نیستناتوانی سرمه در کار ضعیفان می‌کندرنگ ‌گل را درشکست خود لب اظهار نیستمی‌کشد بی‌مغز، رنج از دستگاه اعتبارجز خم و پیچ از بزرگی حاصل دستار نیستفارغ‌است از دود تا شد شعله‌ خاکسترنشینبر نمدپوشان غبار تهمت زنار نیستسایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغلزنگ ‌هم چون خلوت آیینه بی‌دیدار نیستسد راه‌کس مبادا دورباش امتیازهر دو عالم خلوت یار است و ما را بار نیستاز اثرهای نفس چون صبح بویی برده‌ابمبیش ازین آیینهٔ ما قابل زنگار نیستغنچهٔ‌دل چون حباب از خامشی دارد ثباتخامهٔ ما را به جز پاس نفس دبوار نیستگرز دنیا بگذریم افسون عقبا حایل استمنزلی تا هست باقی‌، راه ما هموارنیستدیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بستا مژه بر هم نیابد هیچکس بیدار نیستبسکه مردم دامن احسان ز هم واچیده‌اندبیدل از خسّت ‌کسی ‌را سایهٔ دیوار نیستحضرت ابوالمعانی بیدل رحنویسنده: محمد عبدالحمید اسیر قندی آغابکوشش: فهیم هنرورRumiBalkhi.Com

Show...
بیدل به ره عشق تلاشت خجلم کرد - ابوالمعانی بیدل
2021-03-14